دايره‌المعارف اقتصاد:ژاپن

نویسنده: بنيامين پاول
مترجمان: محمدصادق الحسيني، محسن رنجبر
پس از پايان اشغال ژاپن توسط متفقين و در فاصله سال‌های 1952 تا 1971 متوسط رشد تولید ناخالص ملی حقیقی در ژاپن معادل 6/9درصد بود.

رشد‌اين کشور از سال 1972 تا 1991 همچنان بالا باقی ماند؛ اما شدت كمتري پيدا كرد و متوسط آن به 4درصد در سال رسید. ماجرا اما در مابقي سال‌هاي دهه 1990 و سال‌هاي ابتدايي دهه اول قرن بیست و یکم به گونه‌اي ديگر بود. در فاصله سال‌های 1991 تا 2003 متوسط رشد اقتصادي واقعي در اين كشور تنها 2/1درصد در سال بود؛ اما چرا ژاپن توانست براي دوره‌اي طولاني رشد بالایی داشته باشد و چرا ركود متعاقب آن بيش از يك دهه به طول انجاميده است؟
چند عامل از جمله نقطه آغازين ژاپن در رشد اقتصادي سريع آن دخيل بوده‌اند. جنگ جهاني دوم ميليون‌ها نفر را در اين كشور به كام مرگ كشاند، نزديك به 40درصد از حجم سرمايه آن را نابود كرد و اقتصاد ژاپن را به يك ويرانه تبديل كرد. از آنجا که چنین حجمي‌از سرمايه‌ ژاپن نابود شده بود، نرخ بازگشت سرمايه در آن بالا بود و مردم‌اين کشور از انگيزه‌اي قوي براي سرمايه‌گذاری و انباشت سرمايه برخوردار بودند. اين امر طبيعتا نرخ رشد را افزايش مي‌داد. اما اين نكته به تنهايي نمي‌تواند دليلي برای تداوم نرخ رشد بالا براي چنين مدتی به شمار رود. بسیاری از دیگر کشورهای توسعه نیافته حتي با موجودی سرمايه كمتر نتوانستند رشد بالایی را تجربه کنند.
پایین بودن سطح «امتيازخواهي» (privilege seeking) نيز به رشد ژاپن كمك كرد. امتيازخواهي زمانی روي مي‌دهد كه گروه‌های ذینفع سعي كنند امتيازات ويژه‌اي را از دولت كسب نمايند. از آن جا كه منفعتی که نصیب گروه‌های ذي‌نفع مي‌شود بسيار كمتر از كل خساراتي است كه به جامعه وارد مي‌شود، امتیازخواهی مي‌تواند نرخ رشد اقتصاد را کاهش دهد. مانكور السون در كتاب «صعود و سقوط ملت‌ها» نشان مي‌دهد كه چگونه يك درگيري و تعارض بزرگ مثل جنگ جهاني دوم، گروه‌هاي ذی‌نفع استحكام‌يافته را در كشورهاي بازنده از هم مي‌پاشد و اين امر نرخ رشد را بهبود مي‌بخشد. گروه‌ها براي سازمان‌دهي مجدد و شروع امتيازخواهي به زمان نياز دارند و در اين فاصله، اقتصاد با سرعت بالایی رشد مي‌کند. بالاخره زمانی كه گروه‌هاي بيشتر و بيشتري با موفقيت به امتيازات ويژه خود دست مي‌يابند، از نرخ رشد كاسته مي‌شود. السون بخش عمده‌اي از عملكرد خوب ژاپن و ديگر دول محور در دوران پس از جنگ را به از‌هم‌پاشيدگي اين قبيل گروه‌ها نسبت مي‌دهد.
تامين مالی سرمايه‌گذاری و انباشت سرمايه در ژاپن به واسطه نرخ بالای پس‌انداز داخلی اين كشور انجام شد. پس‌انداز ناخالص خصوصی در ژاپن از 5/16درصد تولید ناخالص ملی در سال 1952 به 9/31درصد آن در سال‌هاي 1970 و 1971 رسيد. متوسط پس‌انداز داخلي اين كشور در فاصله سال‌هاي 1960 تا 1971 معادل 1/36درصد از درآمد ملي آن بود. اين در حالي است كه اين مقدار در آمريكا و از 1961 تا 1971 تنها معادل 8/15درصد بود. دولت ژاپن بر پس‌اندازها مالیاتی اعمال نمي‌کرد و بنابراین انگیزه پس‌انداز در‌اين کشور بالا بود. قانون مالياتي ژاپن اين امكان را فراهم ‌آورد كه بهره‌اي که به بخشي از پس‌اندازها تعلق مي‌گرفت، معاف از مالیات باشد. علاوه بر آن هيچ گونه مالياتي بر بهره حاصل از سي‌هزار دلار اوليه در هر حساب پس‌انداز اعمال نمي‌شد، بنابراین بسياري از افراد چندين حساب پس‌انداز داشتند.
اما قوانین مالیاتی تنها عامل پس‌انداز و سرمايه‌گذاري بالا به شمار نمي‌آمد. ماليات‌هاي پايين و آزادي اقتصادي بالا فضای لازم برای افزایش انگیزه سرمايه‌گذاري را‌ ايجاد کرده بود. سهم ماليات‌ها از درآمد ملي ژاپن از 4/22درصد در 1951 به 9/18درصد در 1970 كاهش يافت. ‌اين در حالی است که‌اين نسبت در آمريكا و در همين دوره از 50/28‌درصد به 3/31درصد افزايش پيدا كرده بود. پايين‌تر بودن نرخ‌هاي مالياتي در ژاپن به افزايش سرمايه‌گذاري انجاميد؛ زيرا شهروندان پول بيشتري برای سرمايه‌گذاري داشتند و بنگاه‌ها از انگيزه بالاتري براي بهره‌گيري از فرصت‌ها برخوردار بودند.
براي تعيين دامنه دخالت دولت در يك اقتصاد بايد نرخ‌هاي مالياتي، نظارت‌ها، تورم و ديگر معيارها را همراه با هم مورد بررسي قرار داد. بهترين نمونه‌اي كه اين معيارها در آن گرد هم آمده‌اند «گزارش سالانه آزادي اقتصادي جهان» است
(رجوع شود به آزادي اقتصادي). ژاپن در سال 1970؛ يعني اولين سالي كه‌اين گونه رتبه بندی‌ها صورت گرفته، در پايان دوره رشد سريع خود قرار داشت و در رتبه هفتمين اقتصاد آزاد دنيا قرار مي‌گرفت.
ناظرين مختلفي از جمله چالمرز جانسون، رابرت ويد و جوزف استيگلیتز، رشد ژاپن را به سياست‌هاي وزارت صنايع و تجارت بين‌المللي (MITI) اين كشور نسبت داده‌اند. همه اين افراد معتقدند كه MITI با اعمال مداوم تعرفه‌ بر واردات برخی کالاها و پیگیری ديگر سياست‌هاي صنعتي جهت حمايت از برخي صنايع خاص، در دستيابي ژاپن به یک نرخ بالاي رشد موثر بودند؛ اما اين ادعا كه سياست‌های صنعتی MITI عاملي براي رشد ژاپن بود، شواهد دقیقی ارائه نمي‌کند. هر سياست صنعتي كه از يك صنعت خاص حمايت كند، لزوما سياستي عليه صنايع ديگر خواهد بود. براي آن كه برنامه‌ريزي صنعتي موفقیت آمیز باشد، باید بتواند تعیین کند که کدام صنایع لازم است تحت حمایت قرار بگیرند ( و در ‌اين کار نسبت به بازارها مزیت داشته باشد). در اقتصادهاي بازار آزاد، قيمت‌گذاري رقابتي مشخص‌كننده چگونگي تخصيص سرمايه و نيروي كار است و سود و زيان نيز نشان مي‌دهد كه بايد چه تغييراتي را اعمال نمود. اطلاعات مربوط به اين كه چه صنايعي بايد وجود داشته باشد تنها از طريق فرآيند بازار آشكار مي‌گردد(رجوع شود به اطلاعات و قيمت‌ها). ‌اين در حالی است که سياست‌های صنعتي باعث دستكاري در بازار مي‌شوند تا برخي صنايع به بهاي از ميان رفتن مابقی آن‌ها گسترش پيدا كنند و از اين رو فرآيندهايی را كه به توليد اطلاعات مناسب می‌انجامند، تحليل مي‌برند. برنامه‌ريزی صنعتي با همان مشكلات مربوط به دانش و آگاهی روبه‌رو است كه برنامه‌ريزي سوسياليستي با آن دست به گريبان است. اين مشكل از ‌اين قرار است كه نه برنامه‌ريزي‌ مركزي و نه هيچ كس ديگر نمي‌تواند ساختار صنعتي بهينه را پيش از آن كه توسط بازار به وجود آيد، بشناسد؛ به گونه‌اي که مي‌توان گفت برنامه‌ريزي صنعتي با ايجاد صنايع نادرست مانع توسعه مي‌شود.
به عنوان مثال MITI در دهه 1950 تلاش كرد تا مانع از آن شود که شرکت سونی (که در آن زمان شرکت کوچکی بود) حقوق توليد نيمه‌رساناها را از شركت وسترن الكتريك خریداری نماید. اما اين شركت در مقابل MITI مقاومت كرد و نهايتا اجازه پیدا کرد كه اين تكنولوژي را به دست آورد. شركت سوني بعد از مدتی به يك توليد‌كننده بسيار موفق وسايل الكترونيكي مصرفي تبدیل شد. MITI همچنين سعي كرد مانع از ورود شركت‌هاي فعال در صنعت خودروسازي به بازار صادرات شود و تلاش کرد تا ده شركت در اين صنعت را در دو شركت يعني نيسان و تويوتا ادغام كند. خوشبختانه اين تلاش‌ها شكست خورد و توليد خودرو به يكي از موفق‌ترين صنايع ژاپن تبديل شد.
در حالی که نمونه‌هاي حيرت‌آوري از شركت‌هايي وجود دارد كه با وجود ممانعت‌هاي MITI با موفقيت روبه‌رو شدند، اما شواهد زيادي دال بر موفقيت اين وزارت‌خانه در حمايت از صنايع وجود ندارد. همچنين با وجود اين كه برخي از صنايعي كه قبلا مورد حمايت MIII بودند امروزه سودآور هستند، اما اين امر به تنهايي نشانگر آن نيست كه سرمايه‌گذاري در اين صنايع كار درستی بوده است. ممكن بود در صورتي كه هيچ گونه حمايتي به عمل نمي‌آمد، باز هم‌اين صنایع موفق مي‌شدند. تاکنون کسی نتوانسته شواهدی ارائه دهد كه حمايت‌های MITI از برخي صنايع به نفع اقتصاد تمام شده است.
دستكاري در فرآيند بازار و ايجاد انحراف در آن، اين اجازه را به برخي از شركت‌ها می‌دهد تا منابعي را كه در صورت عملكرد طبيعي بازار به صنايع ديگر وارد مي‌شدند، به خود اختصاص دهند. صنايعی كه به واسطه اين گونه سياست‌ها از رشد باز مي‌ماندند با مزيت‌های رقابتي ژاپن انطباق بيشتري پيدا مي‌كردند، زيرا منابع خود را از طريق فرآيند‌های رقابتي به دست مي‌آوردند و دولت در تخصیص منابع اعوجاج ‌ايجاد نمي‌کرد.
با وجود دخالت‌های MITI، دخالت‌هاي دولت در فضاي نهادي موجود در ژاپن نسبتا کم بود و اقتصاد‌اين کشور از آزادي اقتصادي بالايي برخوردار بود.‌ اين شرایط امكان رشد سريع اين كشور را براي چند سال به وجود آورد. با اين حال سياست‌هاي اقتصادی در‌اين کشور در خلال دو دهه 1980 و 1990 تغيير پيدا كردند.
بعد از انعقاد پيمان پلازا در سپتامبر 1985 كه در آن رهبران پنج اقتصاد بزرگ دنيا توافق‌هايي را در رابطه با سياست‌هاي اقتصادي به عمل آوردند، ارزش ين افزايش يافت و رشد اقتصادي ژاپن از 4/4درصد در 1985 به 9/2درصد در 1986 تنزل نمود. دولت ژاپن از ژانويه 1986 تا فوريه 1987 سعي كرد كه با تسهيل سياست‌هاي پولي خود و كاهش نرخ تنزيل از 5درصد به 5/2‌درصد افزايش ارزش ين را جبران كند. حجم پول با تعریف محدود (M1) از 1986 تا 1988 با نرخ 7/6درصد در سال افزايش يافت، در حالي كه حجم پول M2 حتي با سرعتي بيشتر و با نرخ متوسط سالانه 1/10درصد طي دو سال مورد اشاره رشد پيدا كرد. پس از اجرای اين برنامه‌هاي محرك قيمت دارايي‌ها در بازار املاك و اوراق بهادار افزايش يافت و يك حباب مالي را به وجود آورد. دولت با اتخاذ سياست‌ پولي سختگیرانه به اين شرايط واكنش نشان داد و نرخ تنزيل را پنج برابر افزايش داد (تا سال 1990 نرخ تنزیل به 6‌درصد رسید) و در همين حال نرخ رشد پول M1 را به 3/2درصد در 1989 و 3/4درصد در 1990 كاهش داد. پس از اعمال اين سياست قيمت اوراق بهادار و املاك سقوط كرد.
شاخص بازار سهام نيكي (Nikkei) بيش از 60درصد افت كرد (از 40000 در پايان سال 1989 به زير 15000 در 1992 رسید). اين شاخص در ماه مه 2005 در حول و حوش 11000 قرار داشت. قيمت املاك نيز طي دوره ركود سقوط كرد (در فاصله 1991 تا 1998 معادل 80درصد كاهش يافت). اقتصاد ژاپن بعد از آغاز ركود در 1991 به استثناي رشد خوبي كه در چند سال مياني دهه 1990 به خود ديد، يا رشد آهسته‌اي را از خود به نمايش گذاشته يا عملا دچار كسادي بوده است. به طور كلي GDP واقعي اين كشور از 1992 تا 2003 سالانه تنها 17/1درصد رشد يافت و اين مقدار از 1998 به بعد حتي كمتر شد و به 75/0درصد رسيد. به علاوه نرخ بيكاري از 1/2درصد در 1991 به 7/4درصد در پايان سال 2004 افزايش يافت. اين ارقام عدم كارآيي‌هاي بازار نيروي كار را كمتر از واقع نشان مي‌دهند و دليل اين امر به تعهد ژاپن به اشتغال مادام‌العمر باز مي‌گردد كه باعث شده است كارگران غيرمولد زيادي در ليست حقوق‌بگيران باقي بمانند.
دولت ژاپن نقش فعالي را در تلاش براي خروج از ركود ايفا كرده است. اما متاسفانه سياست‌هاي اين دولت موانع بيشتري را در مسير بهبود اقتصادي به وجود آورده است. اغلب سياست‌هاي ژاپن بر نسخه‌هاي سنتي كينزي يعني افزايش مخارج دولت جهت بالا بردن تقاضاي كل براي كالاها و خدمات متمركز بوده است. دولت اين كشور از 1992 به اين سو، ده بسته مختلف محرك مالي كه جمع مخارج آنها به بيش از 135تريليون ين مي‌رسد را امتحان كرده است. اين بسته‌هاي محرك تقريبا 3درصد از اقتصاد ژاپن را تشكيل داده‌اند. هيچ‌يك از اين بسته‌ها قادر به درمان ركود به وجود آمده نبودند، اما باعث شده‌اند كه بدهي‌هاي رسمي دولت ژاپن از 40درصد GDP قبل از سال 1992 به بيش از 150درصد آن برسد. اين نسبت هم‌اكنون از هر كشور توسعه‌يافته ديگري بيشتر است. اگرچه گاهي نرخ‌های مالياتي موقتا كاهش يافته‌اند و درآمدها با كاهش فعاليت‌های اقتصادي كمتر شده‌اند، اما گاهي اوقات شاهد افزايش نرخ ماليات نيز بوده‌ايم كه از جمله آن مي‌توان به افزايش دو واحد‌درصدي ماليات بر مصرف در سال 1997 اشاره كرد. مالیات بر مصرف در ‌اين سال به 5درصد رسید.

سياست‌هاي پولي كه توجه خود را به افزايش عرضه پول جهت تحريك اقتصاد معطوف مي‌كنند نيز به شكست انجاميده‌اند. در سال‌های 1995 تا 2003 كه نرخ‌های تنزيل بانك مركزی ژاپن به كمتر از يك‌درصد رسيده بود، حجم پول M1با نرخ سالانه‌اي معادل 8/9درصد رشد پيدا كرد، اما نرخ رشد اقتصاد همچنان پايين بود و حتي برخي مواقع به كمتر از صفر رسيد.

افزايش حجم M1 نتوانست افزايش مشابهي را در مقادير و معيارهاي گسترده‌تر پول به وجود آورد. حجم پول M2 طي همين دوره تنها 7/2درصد در سال رشد كرد. برخي از اقتصاددان‌ها به اشتباه اين شرايط را دام نقدينگي ناميده‌اند(دام نقدینگی شرايطي است كه سياست‌هاي پولي در آن بي‌اثر است چون سرمايه‌گذارها انتظار دارند نرخ‌هاي بهره در آينده افزایش یابد). اما عدم توسعه اعتبار به‌ اين خاطر نبود که سرمايه‌گذارها انتظار داشتند نرخ بهره افزایش یابد بلكه به‌اين خاطر بود که بدهي‌هاي بد در سيستم بانكي به شدت بالا بود. نکته مهم‌اين است که بانک‌ها از افزایش عرضه پول برای بهبود ترازنامه خود استفاده کردند و نه برای اعطای وام بیشتر.
دولت ژاپن سعي كرده است بر عدم تمايل بانك‌ها به اعطاي وام غلبه كند. برنامه وام‌دهي و سرمايه‌گذاري مالي (FILP) كه يك برنامه خارج بودجه اين دولت است به طور مستقيم به اعطاي وام مي‌پردازد. FILP بيشتر پول خود را از سيستم پس‌انداز اداره پست دريافت مي‌كند. اين سيستم در پايان سال 2000 پس‌اندازي معادل 9/254تريليون ين (نزديك به 35درصد از كل سپرده‌هاي خانوارها) را دارا بود. ارتباط ميان FILP و سيستم پس‌انداز پستي از زمان اصلاحات به عمل آمده در آوريل 2001 قطع شده است، اما اين برنامه تا آن زمان در طولاني‌تر کردن ركود تاثيرگذار بود. FILP وجوه خود را از طريق اداره صندوق‌هاي تراست وزارت دارايي ژاپن به وام‌گيرنده‌ها تخصيص مي‌داد. سياستمداران حزب ليبرال دموكرات (LDP) مديريت اغلب بخش‌های دولتي اين اداره را برعهده دارند. واحد اطلاعات اكونوميست گزارش داده كه «پول FILP بدون بررسي مناسب هزينه‌ها و فوايد پروژه‌هاي خاص به حاميان سنتي حزب ليبرال دموكرات از قبيل آنهايي كه در صنعت ساختمان‌سازي حضور دارند، داده مي‌شود» (2001، ص 30). به عنوان مثال یک بار يك وام 3/5ميليارد دلاري به ساخت يك پل و تونل با تكنولوژي پيشرفته اختصاص داده شد كه در طول خلیج توکیو بنا مي‌شد. اين پل بنا به برآورد دولت تا سال 2038 ضرر خواهد داد. لذا وام‌دهي مستقيم دولت به بهبود اوضاع اقتصادي كمك نمي‌كند، زيرا اين وجوه به جاي آنكه براساس ترجيحات مصرف‌كننده‌ها اختصاص يابند، به تجاري داده مي‌شوند كه بيشترين ارتباط را با سياستمدارها داشته باشند. اين امر منجر به افزايش هزينه وام‌گيري براي افرادي شد كه به دنبال دريافت وجوه خصوصي بودند و از اين رو اقتصاد را بيش از پيش منحرف نمود. شرايط مالي ژاپن نيز وخيم‌تر شد، چرا كه اين وام‌ها غالبا پرریسک هستند. اگر بدهي‌هاي شرکت‌های «برون بودجه‌اي» off-budget)، FILP) و ساير موارد را نيز به حساب آوريم، ديون ژاپن در پايان سال 2004 از 200درصد GDP آن نيز فراتر مي‌رود.
طرح‌هاي سياستي‌اي كه دولت ژاپن براي درمان مشكلات اقتصادي خود به كار بسته است، همگي بر افزايش تقاضاي كل متمركز بوده‌اند. با اين حال مشكل واقعي كه اقتصاد ژاپن از آن رنج مي‌برد، عدم تطابق ميان ساختار توليد و تقاضاهاي خاص مصرف‌كننده‌ها است. با كاهش تصنعي نرخ‌هاي بهره در اثر سياست انبساط پولي پس از پيمان پلازا ساختار توليد در ژاپن انحراف يافت و از ترجيحات مصرف‌كننده‌ها دور شد و از اين رو به سرمايه‌گذارها پيام داد كه به انجام پروژه‌هاي سرمايه بر و داراي افق زماني طولاني‌مدت بپردازند. اين رونق با توقف انبساط پولي در سال‌هاي ابتدايي دهه 1990 از ميان رفت. به جرات مي‌توان گفت که دخالت‌هاي دولت ژاپن در اقتصاد از فرآيند اصلاحي بازار ممانعت به عمل آورده و لذا بهبود اقتصاد را به تاخير انداخته است.
در ژاپن مقدار زيادی از مخارج دولت صرف كارهای عمومي شده كه ‌اين امر به نفع صنعت ساختمان‌سازي (بخش بزرگ و به لحاظ سياسي قدرتمند از اقتصاد اين كشور) تمام شده است. حزب ليبرال دموكرات كه از سال 1955 قدرت را در ژاپن در اختيار داشته است، حمايت اين شركت‌هاي ساختماني را طي ساليان اجراي برنامه‌هاي پرهزينه‌اي که برای به استخدام درآوردن نیروی کار در برنامه‌های عمرانی صورت مي‌گرفت، به دست آورده است. تقريبا نيمي از بسته محرك مالي آوريل 1998 و يك سوم از بسته نوامبر 1998 در پروژه‌های اشتغال‌زا هزينه شد. در کل اين صنعت در فاصله سال‌هاي 1991 تا 2000 بيش از 59تريليون ين را در قالب‌ اين برنامه‌ها دريافت كرد. ‌اين رقم 30درصد از كل حجم اين كسب‌وكار را تشكيل مي‌دهد. تا ‌اين که سهم دولت در كل اين صنعت از سال 2001 تا 2004 به رقمي «تنها» معادل 25درصد کاهش يافت. در گزارش واحد اطلاعات اكونوميست در رابطه با ژاپن به اين نكته اشاره شده است كه «برنامه‌هاي سخاوتمندانه امكان بقا در بازار را براي بسياري از شركت‌هاي ناكارآمد ساختماني فراهم كرده است.» (2001 ETU، ص 40). به عبارت دیگر دولت با حفظ شركت‌هاي ساختماني در فضاي كسب‌وكار كه در غير اين صورت امكان بقا برايشان وجود نداشت و به واسطه حفظ ساختار سرمايه‌اي كه بيان‌كننده علايق مصرف‌كننده‌ها نيست، از فرآيند تعديل بازار ممانعت كرده است.
دولت همچنین براي كمك به صنعت بانكداري از ملي‌سازي و طرح‌هاي نجات استفاده كرده است. در اواخر سال 1998 دولت يك طرح نجات 514ميليارد دلاري را به اجرا گذاشت كه 214ميليارد دلار آن به خريد سهام بانك‌هاي مشكل‌دار و 154ميليارد دلار نيز به ملي‌سازي، تغيير ساختار و انحلال بانك‌هاي ورشكست شده اختصاص داده شده بود، اما ملي‌سازی و طرح‌هاي نجات تنها به سر پا نگه داشتن موسسات متزلزل و زيان‌ده كمک كرده و ساختاربندي مجددي كه امكان عملكرد دوباره اين موسسات به‌عنوان واسطه‌هاي مالي را فراهم مي‌آورد را به تاخير مي‌اندازد. ‌
اين در حالی است که اگر دولت اجازه دهد بازار کار خودش را بکند بانک‌هایی که عملکرد خوبی ندارند یا ورشکست مي‌شوند یا ادغام مي‌شوند یا به قیمت ارزان خریداری شده و ساختارشان تغییر داده مي‌شود. در ژاپن اكثر موارد ادغام بانك‌ها در ميان بانك‌هاي كوچك منطقه‌اي كه به طرح‌هاي نجات دسترسي ندارند، روي داده است. تا زماني كه دولت به مداخله از طریق طرح‌هاي نجات و ملي‌سازي پايان ندهد، فرآيند شکست خوردن و ادغام بانك‌هاي بزرگ به تاخير خواهد افتاد و بانك‌ها همچنان نخواهند توانست به عنوان واسطه‌هاي كارآمد مالي فعاليت نمايند.
از سوی دیگر دولت ژاپن يك صندوق 20تريليون يني جهت تسهيل دسترسي شركت‌ها به اعتبار‌ايجاد کرده تا بتواند مانع انحلال سرمايه‌گذاري‌هاي نامناسبی شود که در دوران رونق صورت مي‌گیرد. واحد اطلاعات اكونوميست در گزارش خود مي‌نويسد: «وجوهي كه تحت اين برنامه‌ها پرداخت مي‌شوند غالبا به شركت‌هايي اختصاص مي‌یابد که  در حال ورشکستگی هستند» (2001 ETU، ص 29). اما نکته مهم ‌اين است که براي آنكه اقتصاد بهبود پيدا كند، اين شركت‌ها بايد ورشكست شوند تا سرمايه و نيروي كار آنها بتوانند دوباره به صنايع ديگري تخصيص داده شوند كه ترجيحات مصرف‌كننده‌ها را به شكل بهتري برآورده مي‌نمايند.
بسته‌هاي محرك مالي، مقادير زياد پول تخصيص داده شده از طريق FILP و تلاش‌هاي صورت گرفته براي جلوگيري از ورشكسته شدن بانك‌ها و بنگاه‌ها همگي از موثر بودن فرآيند تصحیح بازار در ژاپن پيشگيري كرده‌اند. اين دخالت‌هاي مكرر دولت ساختار ناکارآی توليد را حفظ كرده‌ و تطابق آن با نيازهاي خاص مصرف‌كننده‌ها را به تاخير انداخته‌اند.
ژاپن در نيم قرن گذشته هم رشد زياد و هم ركود طولاني‌مدت را تجربه كرده است. طي دوره رشد سريع، ماليات‌هاي اندك و سطوح پايين دخالت دولت (با وجود اينكه MITI به مداخله مي‌پرداخت) سياست‌هاي عمده‌ بودند و باعث رشد اقتصادي اين كشور مي‌شدند. اما در خلال ركود بلندمدت 1990 رشد اقتصادي كاهش يافت، چرا كه عكس شرايط فوق صادق بود.
درباره نويسنده
بنيامين پاول، استاديار اقتصاد دانشگاه ايالتي سن خوزه و مدير مركز نوآوری‌های کارآفرینی در موسسه اينديپندنت است.

منابعي براي مطالعه بيشتر:


Economist Intelligence Unit. Country Profile. Japan. London: The Unit, 2001 and 2005.
Olson, M. The Rise and Decline of Nations. New Haven: Yale University Press, 1982.
World Bank. World Development Indicators Online. 2005. Online at: http://www.worldbank.org/data/wdi

گزارش‌هاي انتقادي از برنامه‌ريزي صنعتي دولتي
Henderson, D. “Japan and the Myth of MITI.” In The Fortune Encyclopedia of Economics. New York: Warner Books, 1993. Available online at: http://www.econlib.org/library/Enc/JapanandtheMythofMITI.html.
Powell, B. “State Development Planning: Did It Create an East Asian Miracle.” Review of Austrian Economics 18, no. 3 (2005): 305–323. گزارش‌هاي مدافع برنامه‌ريزي صنعتي
Johnson, C. MITI and the Japanese Miracle: The Growth of Industrial Policy, 1925–1975. Stanford: Stanford University Press, 1982.
Stiglitz, J. “From Miracle to Crisis to Recovery: Lessons from Four Decades of East Asian Experience.” In Joseph Stiglitz and Shahid Yusuf, eds., Rethinking the East Asian Miracle. New York: Oxford University Press, 2001.
Stiglitz, J. “Some Lessons from the East Asian Miracle.” World Bank Research Observer 11, no. 2 (1996): 151–177.
Wade, R. Governing the Market. Princeton: Princeton University Press, 1990. مقالاتي در رابطه با ركود در ژاپن
Herbener, J. “The Rise and Fall of the Japanese Miracle.” Ludwig von Mises Institute, 1999. Available online at: http://www.mises.org/fullarticle.asp?control=298&id=64.
Powell, B. “Explaining Japan’s Recession.” Quarterly Journal of Austrian Economics 5, no. 2 (2002): 35–50.

دنیای اقتصاد

دايره‌المعارف اقتصاد:استاندارد طلا

نویسنده: مايكل بوردو
مترجمان:محمدصادق الحسيني، محسن رنجبر
استاندارد طلا تعهدي از سوي كشورهاي شركت‌كننده در آن براي تثبیت قيمت پول داخلي خود نسبت به مقدار مشخصي از طلا بود. در این سیستم پول ملي و ديگر اشكال پول (اسكناس و سپرده‌هاي بانكي) آزادانه و با قيمتي ثابت به طلا تبديل مي‌شد .

انگلستان در 1717 و پس از آنكه سر آیزاک نيوتن، رييس ضرابخانه، ارزش گينی را برحسب نقره افزايش داد، در واقع سیستم استاندارد طلا را اتخاذ كرد تا این که در سال 1819 این سیستم در این کشور به شكل رسمي به كار گرفته شد. ايالات متحده آمريكا نيز گرچه به لحاظ رسمي يك استاندارد دو فلزي (طلا و نقره) داشت، در سال 1834 سیستم استاندارد طلا را به کار گرفت تا این که در سال 1900 كنگره قانون استاندارد طلا را به تصويب رسانده و این استاندارد در ایالات متحده رسمی شد.آمريكا در سال 1834 قيمت طلا را در 67/20‌دلار به ازاي هر اونس تثبيت كرد. اين شرایط تا سال 1933 برقرار بود. ديگر كشورهاي مهم نيز در دهه 1870 به سیستم استاندارد طلا ملحق شدند. دوره مابين سال‌هاي 1880 و 1914 به‌عنوان استاندارد طلای کلاسیک شناخته مي‌شود. طي اين دوره زماني اكثر كشورها (البته به درجات مختلف) از اين استاندارد تبعيت كردند. اين دوره همچنين شاهد رشد اقتصادي بي‌سابقه و آزادي نسبي تجارت كالا، نيروي كار و سرمايه بود.
استاندارد طلا در حين جنگ جهاني اول، به آن دليل كه آن دسته از كشورهايی که شدیدا درگیر جنگ بودند به تامین مالی تورم‌زا روی آوردند، فروريخت. این سیستم در فاصله سال‌های 1925 تا 1931 به شکل «استاندارد ارز طلا»
(Gold Exchange Standard )دوباره برقرار شد. تحت اين استاندارد، كشورها مي‌توانستند طلا يا‌ دلار يا پوند را به ‌عنوان ذخيره نگهداري كنند، به استثناي آمريكا و بريتانيا كه ذخاير خود را تنها به شكل طلا نگهداري مي‌كردند. در سال 1931، پس از آنکه طلا و سرمایه زیادی از بریتانیا خارج شد، این کشور مجبور شد از این استاندارد خارج شود. در سال 1933 فرانكلين دی. روزولت، رييس‌جمهور وقت آمريكا طلاي متعلق به شهروندان خصوصي را ملی اعلام كرد و قراردادهايي كه مبلغ پرداختی برحسب طلا مشخص شده بود را لغو نمود. طي سال‌هاي 1946 تا 1971 نیز كشورها تحت سيستم برتون وودز عمل مي‌كردند. سیستم برتون وودز نوعی سیستم مبتنی بر طلا بود که در آن اغلب كشورها تراز بين‌المللي خود را با استفاده از‌دلار آمريكا تسويه مي‌كردند و دولت آمريكا قول داده بود كه دارايي‌هاي‌دلاري ديگر بانك‌هاي مركزي را با نرخ ثابت یک اونس طلا به ازاي هر سي‌وپنج‌دلار معاوضه کند. با اين حال كسري‌هاي مداوم‌ تراز پرداخت‌هاي آمريكا ذخاير طلاي اين كشور را به طور دائم كاهش داد و باعث شد كه اعتماد به توانايي ايالات متحده براي تبديل ارز خود به طلا كاهش يابد. نهايتا ريچارد نيكسون، رييس‌جمهور وقت آمريكا در 15 آگوست 1971 اعلام كرد كه اين كشور ديگر ارز خود را به طلا تبديل نخواهد نمود. این اقدام به مثابه گام نهايي برای ترك سیستم استاندارد طلا بود.
نارضايتي گسترده از تورم بالا در اواخر دهه 1970 و سال‌هاي ابتدايي دهه 1980 باعث شد كه توجه‌ها دوباره به استاندارد طلا معطوف شود. اگرچه اين توجه و علاقه امروزه آن چنان شديد نيست، اما به نظر مي‌رسد كه هر بار كه تورم از 5درصد بیشتر مي‌شود، اين علاقه شدت پيدا مي‌كند. اين امر بسیار معنادار است. استاندارد طلا مشكلات زيادي را پديد آورده بود و اين مشكلات هرچه که بودند، تورم پايدار جزئي از آنها نبود. متوسط تورم در فاصله 1880 و 1914 يعني دوره‌اي كه «استاندارد كلاسيك طلا» در آمريكا حاكم بود، تنها برابر با 1/0‌درصد در سال بود.
استاندارد طلا چگونه عمل مي‌كرد
استاندارد طلا، يك استاندارد داخلي بود كه مقدار و نرخ رشد عرضه پول كشورها را كنترل مي‌كرد. از آنجا كه توليد طلاي جديد تنها مقدار كوچكي به حجم طلا مي‌افزود و از آنجا كه مراجع قانوني، قابليت تبديل آزادانه طلا به پول غيرطلا را تضمين كرده بودند، اين استاندارد این اطمينان را ایجاد می‌کرد كه عرضه پول و بنابراين سطح قيمت‌ها به مقدار زياد تغيير نخواهد كرد. البته افزايش‌هاي دوره‌اي در ذخيره طلاي دنيا (مثلا متعاقب كشف طلا در استراليا و كاليفرنيا در سال 1850 ) باعث می‌شد كه برای مدت کوتاهی سطح قيمت‌ها بسيار ناپايدار گردد.
استاندارد طلا همچنين يك استاندارد بين‌المللي بود كه ارزش پول كشورها را برحسب پول ديگر كشورها تعيين مي‌نمود. از آنجا كه كشورهاي متعهد به اين استاندارد قيمت ثابتي را براي طلا حفظ مي‌كردند، نرخ تبديل ميان ارزها نيز كه به طلا وابسته بود، لزوما ثابت مي‌ماند. مثلا آمريكا قيمت 67/20دلار به ازاي هر اونس طلا را حفظ مي‌كرد و بريتانيا اين قيمت را در 3 17 لیره استرلینگ به ازای هر اونس طلا تثبيت مي‌نمود. بنابراين نرخ تبديل ميان‌دلار و پوند («نرخ برابري ارز») لزوما 867/4‌دلار به ازاي هر پوند ‌بود.
از آنجا كه نرخ‌هاي ارز ثابت بودند، استاندارد طلا سبب مي‌شد كه سطح قیمت‌ها در سراسر دنيا به يكديگر نزديك شوند. اين حركت هماهنگ عمدتا از طريق فرآيند خودكار تعديل ‌تراز پرداخت‌ها كه «مكانيسم جريان پول مسکوک» ناميده مي‌شد صورت مي‌گرفت. شيوه عملكرد اين مكانيسم از اين قرار است: فرض كنيد كه يك نوآوري مالي سبب افزايش سرعت رشد اقتصادي واقعي در آمريكا مي‌شد. از آنجا كه عرضه پول (طلا) در كوتاه ‌مدت لزوما ثابت مي‌بود، قيمت‌ها در آمريكا كاهش پيدا مي‌كرد. بنابراین قیمت صادرات آمريكا نسبت به قیمت واردات اين كشور كمتر مي‌شد. در نتيجه اين امر در تراز پرداخت‌هاي اين كشور مازاد به وجود مي‌آمد و سبب مي‌شد كه (سكه) طلا از بريتانيا به سمت آمريكا سرازير شود. اين جريان ورودي طلا عرضه پول را در آمريكا افزايش مي‌داد و كاهش اوليه در قيمت‌ها را وارونه مي‌ساخت. در بريتانيا نيز جريان طلا به خارج، عرضه پول را كاهش داده و از اين طريق سطوح قيمتي را پايين مي‌آورد. نتيجه خالص اين امر تعادل قيمت‌ها در ميان كشورهاي مختلف بود. اين نرخ ارز ثابت همچنين سبب مي‌شد كه شوك‌هاي پولي و غيرپولي (واقعي) از طريق جريان‌هاي طلا و سرمايه ميان كشورها انتقال يابند، بنابراين ايجاد شوك در يك كشور بر عرضه پول داخلي، مخارج، سطوح قيمت‌ها و درآمد واقعي در كشور ديگر تاثير مي‌گذاشت. كشف طلا در سال 1848 در كاليفرنيا نمونه‌اي از يك شوك پولي است. اين طلاي تازه كشف شده عرضه پول آمريكا را افزايش داد و باعث افزايش مخارج داخلي، درآمد اسمي و نهايتا سطوح قيمتي شد. افزايش سطح قيمت‌هاي داخلي باعث شد كه صادرات آمريكا گران‌تر گردد و در تراز پرداخت‌هاي اين كشور كسري به وجود آيد. اين نيروها ناگزير براي طرفين تجاري آمريكا مازاد تراز تجاري به وجود آوردند. تامين مالي كسري تجاری آمريكا از طريق جريان خروجي (سكه) طلا به سمت شركاي تجاري اين كشور صورت گرفت و به نوبه خود به كاهش حجم طلاي پولي در اين كشور منجر گرديد.
عرضه پول در كشورهاي طرف تجاري آمريكا افزايش پيدا كرد و مخارج داخلي، درآمدهاي اسمي و نهايتا سطح قيمت‌ها را بالا برد. بنابراین بسته به سهم حجم طلاي پولي آمريكا نسبت به مقدار جهاني آن، قيمت‌ها و درآمد در سطح دنيا افزايش يافت. اگر چه اثر اوليه كشف طلا افزايش توليد حقیقی بود (زيرا دستمزدها و قيمت‌ها بلافاصله افزايش پيدا نكردند) اما سرانجام اثر كامل آن تنها بر سطح قيمت‌ها بود..
براي آن كه كاركرد استاندارد طلا كامل باشد، بانك‌هاي مركزي مي‌بايست در كشور خود «قواعد بازي» را رعایت می‌کردند. به عبارت ديگر آنها بايد نرخ‌هاي تنزيل خود (نرخ بهره‌اي كه بانك مركزي با آن نرخ به بانک‌های عضو وام مي‌دهد) را براي تسريع جريان ورودي طلا افزايش مي‌دادند و براي تسهيل جريان خروجي طلا اين نرخ‌ها را پايين مي‌آورند. بنابراين اگر كشوري به كسري‌ تراز پرداخت‌ها دچار مي‌شد، قواعد بازي اقتضا مي‌كرد كه اجازه خروج طلا داده شود، تا جايي كه نسبت سطح قيمت‌ها در اين كشور به سطح قيمت‌ها در شركاي عمده تجاري‌اش، به محدوده برابري نرخ ارز بازگردد.
نمونه‌ای از رفتار بانك‌هاي مركزي، مربوط به بانك انگلستان بود كه طي اكثر سال‌هاي بين 1870 تا 1914 قواعد بازی را رعایت می‌کرد. هر زمان كه بريتانياي كبير با كسري تراز پرداخت‌ها مواجه مي‌شد و بانك انگلستان با كاهش ذخاير طلاي خود رو به رو مي‌گرديد، اين بانك «نرخ بانك» (نرخ تنزيل) خود را افزايش مي‌داد. هدف از افزايش نرخ بانك آن بود كه از طریق ايجاد زمينه براي افزايش ديگر نرخ‌هاي بهره در انگلستان، باعث كاهش موجودی انبار و دیگر مخارج سرمايه‌گذاري شود. اين كاهش نيز به نوبه خود باعث پايين آمدن مخارج كل داخلي و در نتیجه کاهش سطوح قيمت‌ها مي‌گرديد. در همين حين، افزايش نرخ بانك باعث مي‌شد كه هرگونه جريان كوتاه‌مدت خروج سرمايه متوقف گرديده و سرمايه‌هاي كوتاه‌مدت از كشورهاي خارجي جذب شود.
اغلب كشورهاي ديگري كه به استاندارد طلا متعهد بودند (به ويژه فرانسه و بلژيك)، از قواعد بازي پيروي نمي‌كردند. آنها هرگز امكان افزايش نرخ بهره به مقداري كه براي كاهش سطح قيمت‌هاي داخلي كافي باشد را فراهم نمي‌آوردند. همچنين بسياري از كشورها با «سترون‌سازی» (محافظت از عرضه پول داخلي در مقابل عدم تعادل‌هاي خارجي به وسيله خريد و فروش اوراق بهادار داخلي) بارها اين قواعد را پشت پامي‌گذاشتند. به عنوان مثال اگر بانك مركزي فرانسه به دنبال آن بود كه از افزايش عرضه پول اين كشور در اثر جريان ورودي طلا ممانعت به عمل آورد، اوراق قراضه را فروخته و طلا مي‌خريد و از اين طريق مقدار طلاي در گردش را كاهش مي‌داد.
با اين حال بايد نقض اين قواعد توسط بانك‌هاي مركزي را در جايگاه خود مورد ملاحظه قرارداد. اگر چه نرخ ارز در كشورهاي مهم بارها از نرخ برابري منحرف مي‌شد، اما دولت‌ها به ندرت ارزش پول خود را پايين مي‌آوردند يا به طرق ديگر براي حمايت از فعاليت‌هاي اقتصادي داخلي خود استاندارد طلا را دستکاری می‌کردند. شایان ذکر است که تعليق قابليت تبديل طلا به پول در انگلستان (در سال‌های 1821-1797 و 1925-1914) و آمريكا (1879-1862) در شرايط اضطراري دوران جنگ روي داد.
اما همان طور كه تعهد شده بود، با پايان يافتن اين شرايط اضطراري، تبديل پذیری با نرخ برابری اوليه خود دوباره آغاز گرديد. اين شروع دوباره اعتبار نظام پايه طلا را استحكام مي‌بخشيد.
عملكرد استاندارد طلا
همان طور كه قبلا ذكر شد، مزيت بزرگ استاندارد طلا اين بود كه ثبات طولاني مدت قيمت‌ها را تضمين مي‌كرد. نرخ متوسط سالانه تورم 1/0درصدي بين سال‌هاي 1880 و 1914 كه در بالا به آن اشاره شد را با متوسط تورم 1/4درصدي در فاصله 1946 تا 2003 مقايسه كنيد (دليل نادیده گرفتن دوره 1914 تا 1946 اين است كه در آن سال‌ها نه استاندارد كلاسيك طلا رواج داشت و نه دوره‌اي بود كه دولت‌ها بدانند چگونه بايد سياست‌هاي پولي خود را مديريت نمايند).
اما از آن جا كه اقتصادهايي كه استاندارد طلا در آنها رعايت مي‌شد شدیدا در معرض شوك‌هاي واقعي و پولي بودند، قيمت‌ها در كوتاه‌مدت بسيار بي‌ثبات بودند. معياري براي بررسی ثبات كوتاه‌مدت قيمت‌ها ضريب تغييرات (نسبت انحراف معیار‌درصد تغييرات سالانه قيمت‌ها به ميانگين ‌درصد تغييرات سالانه آن) است. هر چه ضريب تغييرات بزرگ‌تر باشد، ناپايداري در كوتاه‌مدت بيشتر خواهد بود. اين ضريب براي آمريكا بين سال‌هاي 1879 و 1913 برابر با 0/17 بود كه بسيار زياد است. این در حالی است که اين مقدار در فاصله 1946 تا 1990 تنها معادل 88/0 بود.
در ناپايدارترين دهه استاندارد طلا يعني 1904-1894 نرخ متوسط تورم برابر با 36/0 و انحراف معیار معادل 1/2 بود كه به اين معناست كه ضريب تغييرات برابر با 8/5بوده است. در ناپايدارترين دهه در دوره بعد يعني در فاصله 1956-1946، نرخ متوسط تورم معادل 4 و انحراف استاندارد معادل 7/5 و ضريب تغييرات برابر با 42/1 بود. علاوه بر آن از آنجا كه استاندارد طلا آزادي بسيار كمي را براي استفاده از سياست‌هاي پولي به دولت مي‌دهد، بنابراين اقتصادها در زمان وجود اين استاندارد از توانايي كمتري جهت اجتناب از شوك‌هاي پولي يا مالي يا تلاش برای رفع این شوک‌ها برخوردارند. بنابراين در اين حالت توليد حقیقی تغییرات بیشتری را تجربه می‌کند. ضريب تغييرات براي توليد حقیقی در سال‌هاي 1879 و 1913 برابر 5/3 و در سال‌هاي 1946 و 2003 تنها معادل 4/0 بود. يقينا بدين خاطر كه دولت نمي‌توانسته است از آزادي عمل در رابطه با سياست پولي برخوردار باشد، نرخ بيكاري نیز در سال‌هاي وجود استاندارد طلا بالاتر بوده است. متوسط اين نرخ در آمريكا در فاصله 1879 تا 1913، 8/6 و بين سال‌هاي 1946 تا 2003 معادل 9/5درصد بود.
در نهایت هرگونه طرفداري يا مخالفت با نظام پايه طلا بايد هزينه توليد طلا را در نظر داشته باشد. ميلتون فريدمن در سال 1960 برآورد كرد كه هزینه حفظ يك نظام كاملا مبتني بر طلا در آمريكا بيش از 5/2درصد GNP اين كشور می‌بود. اين هزينه در سال 2005 نیز در حدود 300ميليارد‌دلار تخمین زده شد.
نتيجه‌گیری
اگر چه آخرين بقاياي استاندارد طلا در 1971 محو شد، اما جذابیت آن همچنان زياد است. افرادي كه با اعطاي قدرت به بانك مركزي مخالفت مي‌كنند، جذب سادگي قواعد این استاندارد شده‌اند، سايرين اين استاندارد را چاره‌ای موثر برای مهار سطح جهاني قيمت‌ها مي‌دانند. بسیاری از افراد همچنان با حسرت خاطره ثبات نرخ‌های ارز را به یاد می‌آورند. با اين حال با وجود جذابيت استاندارد طلا، بسياري از شرايطي كه باعث موفقيت آن مي‌شد در سال 1914 از ميان رفتند. به ويژه اهميتي كه دولت‌ها براي اشتغال كامل قائلند، بدان معناست كه آنها مايل نيستند حفظ رابطه استاندارد طلا و نتيجه منطقي آن يعني ثبات بلند مدت قيمت‌ها را به عنوان هدف اصلی سياست‌هاي اقتصادي خود قرار دهند.
دنیای اقتصاد

دايره‌المعارف اقتصاد :رشد دولت‌ها و عوارض آن

نویسنده: رابرت هيگز
مترجم: محمدصادق الحسيني، محسن رنجبر
دولت مدرن پديده‌ای یکپارچه و ساده نيست، بلكه نهادها، موسسات و فعاليت‌هاي زيادي را در خود دارد و فعالان متمايز بسياري- از قانون‌گذارها، مديران اجرايي و قضات گرفته تا كارمندان عادي مختلف- را در بر مي‌گيرد. اين فعالان تا حدودي مستقل از يكديگر عمل مي‌كنند و حتي در برخي مواقع اهداف متفاوتي را دنبال می‌کنند.


از آنجا كه دولت پدیده‌ای پيچيده است، هيچ معياري به تنهايي براي محاسبه «اندازه» واقعي آن كفايت نمي‌كند. هر يك از معيارهايي كه معمولا مورد استفاده قرار مي‌گيرند، نقايص جدي‌ دارند و برخي اوقات حتی مي‌توانند گمراه‌كننده باشند. با اين وجود هر کدام از اين معيارها، حداقل نكته‌اي را درباره‌اندازه دولت آشكار مي‌سازند.
 معمول‌ترين شاخص مورد استفاده اقتصاددان‌ها برای بررسی اندازه دولت نسبت مخارج دولت به توليد ناخالص داخلي (GDP) است. بعضي مواقع به جاي توليد ناخالص داخلی از توليد خالص ملي يا درآمد ملي نیز استفاده مي‌شود. در جدول 1 رشد دولت در بلندمدت در شش كشور بر اساس معيار مذکور نشان داده شده است. همان طور كه اين جدول نشان مي‌دهد، مخارج دولت‌ها طي قرن گذشته به ميزان بسيار زيادي رشد پيدا كرده است.
طبق داده‌ها می‌دانیم که در سال 1913 متوسط مخارج دولتي حتي در گروهي متشكل از هفده كشور داراي اقتصاد پيشرفته تنها حدود 13درصد از GDP را تشکیل می‌داد. اين مخارج در بيشترين حالت (در اتريش، فرانسه و ايتاليا) به 17درصد مي‌رسيد و در ايالات متحده آمريكا كمتر از 8درصد بود. ماليات‌ها و اشتغال دولتي نيز در سطوح پايينی قرار داشتند. برعكس در سال 1996 مخارج دولتي در همان هفده كشور تقريبا به 46درصد از GDP رسيده بود. اين نسبت براي سوئد به بالاترين رقم (بيش از 64درصد) و در آمريكا به بيش از 32درصد رسيده بود. (1) ماليات، اشتغال دولتي و ديگر بخش‌هاي دولت هم به همين نحو گسترش يافته بود.
علاوه بر آن طی این دوران، دولت‌ها به ميزان زيادي دامنه و نفوذ اجتماعي نظارت‌هاي خود را افزايش دادند و می‌دانیم که گسترش نظارت‌ها در شاخص بالا بازتاب نمی‌یابد. در آمريكا افراد و شركت‌هاي خصوصي سالانه صدها‌ميليارد‌دلار هزينه مي‌كنند تا مقررات و كنترل‌هاي دولتی كه با اهدافی چون كاهش آلودگي هوا و آب، پايين آوردن خطرات مربوط به سلامتي و حذف تبعيض شغلی عليه زنان و اقلیت‌های نژادی و دیگر گروه‌هاي تحت حمايت دولت اعمال می‌شود را رعایت کرده باشند.
همانطور که گفتیم اعداد بيان شده در جدول فوق  می‌تواند بازتابی (نه چندان کامل) از اندازه دولت به حساب ‌آید، اما نمی‌تواند دامنه فعالیت‌های دولت (یعنی تعداد موارد متمایزی که دولت تلاش می‌کند تا تحت کنترل قرار دهد) را به خوبی نشان دهد. شایان ذکر است که در بلندمدت، هم اندازه و هم دامنه فعالیت دولت‌ها افزايش پيدا كرده است. اما ممكن است اين دو معیار در دوره‌هاي زماني كوتاه‌مدت به ميزان زيادي از يكديگر فاصله بگيرند. همچنين بايد جدا از اندازه يا دامنه فعالیت دولت، قدرت دولت (اقتدار و ظرفیت آن براي اعمال زور به طور موثر) را نيز مدنظر قرار دهيم. در کل در دوره‌هاي زماني بسيار طولاني‌مدت، اندازه، دامنه و قدرت دولت‌ها افزايش يافته است، اما اين سه بعد در فاصله‌هاي كوتاه‌مدت معین با نرخ‌هاي مختلفي رشد كرده‌اند. می‌توان گفت دولت‌ها تا حدودي رشد در يك بعد را جايگزين رشد در بعد ديگر مي‌كنند. مثلا ممكن است به جاي اندازه، دامنه يا قدرت خود را زياد كنند. با اين حال گسترش هر يك از اين ابعاد نهايتا به گسترش بعدهاي ديگر منجر می‌شود. مثلا تصويب قانون تامين اجتماعي در سال 1935 قدرت و دامنه دولت آمريكا را افزايش داد و  اجرای اين سيستم كمتر از دو دهه به افزایش مخارج دولت فدرال انجامید.
بحران‌ها و رشد دولت
در کنار روند بزرگ‌تر شدن دولت‌ها (که بر اساس اندازه، دامنه و قدرت اندازه‌گيري مي‌شود)طي قرن گذشته،  چندين رشد سريع و غيرعادي نیز اتفاق افتاده است. این موارد در بحران‌ها و به خصوص در جریان دو جنگ جهانی و رکود بزرگ اتفاق افتاده است. در طول جنگ‌های جهانی اندازه دولت به شدت افزایش یافت. پس از پایان جنگ‌ها بخشی از این افزایش خنثی شد، اما به هر حال هر يك از اين رويدادها از يك «اثر چرخ‌دنده‌اي» برخوردار بود كه باعث مي‌شد اندازه دولت به طور دائمي به سطحي بالاتر ارتقا پيدا كند. افزايش قدرت دولت در زمان جنگ در مجموعه قوانين، تصميمات اجرايي و احكام قضايي پديدار مي‌شد و اين ميراث‌ها حتي در زمان صلح نيز رشد دولت را سرعت مي‌بخشيد. به عنوان نمونه آغاز كنترل اجاره‌ بها در شهر نيويورك به جنگ جهاني دوم باز مي‌گردد (رجوع كنيد به كنترل اجاره‌بها). به علاوه تغييرات ناشي از بحران در ايدئولوژي حاكم نیز از رشد بيشتر دولت در بلندمدت پشتيباني مي‌كرد. مثلا بسياري از افرادي كه در سال 1930 با «دولت بزرگ» در آمريكا مخالفت مي‌كردند، در اثر پانزده سال وجود دولت فعال در حين ركود بزرگ و جنگ جهاني دوم قانع شدند كه اين نهاد بايد نقش بسيار پررنگ‌تري را در امور اقتصادي ايفا كند. يكي از نتايج اين تغيير فكري تصويب قانون اشتغال در 1946 بود كه دولت فدرال به واسطه آن خود را به ادامه مديريت اقتصاد ملي آمريكا متعهد كرد.
بحران‌ها رشد دولت در ديگر كشورها را نيز سرعت مي‌بخشيدند. در هر دو جنگ جهاني تمامي كشورهاي در حال جنگ طرح‌هاي كنترل اقتصادي عجيب و شگفت‌آوري را جهت بسيج منابع و استفاده از آنها در خدمت اهداف جنگي دولت به كار گرفتند. اين طرح‌‌ها شامل كنترل قيمت، دستمزد و اجاره‌بها، افزايش تورمي حجم پول، تخصيص فيزيكي كالاها و مواد اوليه، سربازگيري نيروي كار، تملك شركت‌هاي صنعتي، جيره‌بندي كالاهاي مصرفي و خدمات حمل‌ونقل، كنترل ارز و بخش مالي، افزايش شديد مخارج و اشتغال دولت و افزايش نرخ ماليات و اعمال انواع جديد ماليات مي‌شدند. جنگ ميراث نهادي و ايدئولوژيكي را به جاي مي‌گذاشت كه باعث مي‌شد حتي در زمان  صلح نيز همين طرح‌ها ادامه پيدا كند. همان گونه كه بروس پورتر مي‌نويسد «دولت بزرگ، دولت ناظر، دولت رفاه و به طور خلاصه دولت اشتراكي  كه امروزه در اروپا حاكم است، ثمره جنگ‌هاي عصر صنعتي است»(2).
ركود بزرگ نيز به ويژه در آمريكا و تحت برنامه New Deal در دولت فرانكلين روزولت، همين  نتایج را در پي داشت. بسياري از نهادهاي كنوني نظارتي و مربوط به دولت رفاه (سيستم تامين اجتماعي، كميسيون بورس و اوراق بهادار، قانون مرتبط با نيروي كار ملي و...) ريشه در برنامه New Deal دارند. آشفتگی‌هاي بعدي مثل ناآرامي‌هاي اجتماعي و سياسي مرتبط با انقلاب حقوق مدني و جنگ ويتنام در فاصله اوايل دهه 1960 تا اوايل دهه 1970 نيز به نحوي مشابه به گسترش قابل‌ملاحظه دولت رفاه و افزايش بسيار شديد طرح‌هاي رفاهي، ضد تبعيض و نظارت بر محيط‌زيست كه تا به امروز همچنان ادامه دارند منجر شدند.
باید به این نکته نیز اشاره شود که روندها و بحران‌ها با يكديگر ارتباط دروني دارند. از آنجا كه روندها پیش شرط‌هایی که به بحران منجر می‌شود را به وجود مي‌‌آورند، بنابراين بر چگونگي بروز بحران‌ها موثرند. از سوی دیگر بحران‌‌ها نیز بر روندهای بعدی تاثير مي‌گذارد، زیرا نظام‌هاي اقتصادي و سياسي را در بلندمدت،  تغییر می‌دهند. آن دسته از اقتصاددانانی که در بررسی رشد دولت بحران را نوعی «انحراف از مسیر» می‌دانند یا تاثیر آن بر اندازه دولت را از نظر آماری بی ارزش  تلقی می‌کنند، اشتباه می‌کنند، زیرا به هر حال، بلندمدت چيزي نيست جز مجموعه‌اي از  كوتاه‌مدت‌ها.
تغييرات ساختاري‌ که به رشد دولت انجامید
در قرن  نوزدهم تغييراتی که به منظور مدرن‌سازی صورت مي‌گرفت سرعت پیدا کرد. اين تغييرات که با هم مرتبط بودند شامل صنعتي شدن، شهري شدن،  كاهش نسبي توليد و اشتغال در بخش كشاورزي و مجموعه‌اي از بهبودهاي معنی دار در حمل‌ونقل و ارتباطات می‌شد، اگر چه در اثر اين پيشرفت‌ها رفاه توده مردم در بلندمدت بهبود پيدا كرد، اما تغييرات شديدي نیز در شيوه زندگي به وجود آورد. مردم در عكس‌العمل به اين تغييرات در پي كسب حمايت دولت بودند تا از این طريق از تحولات اجتماعي و اقتصادي كه زندگی آنها را فراگرفته بود بهره ببرند يا حداقل  ضرر خود از این تحولات را به حداقل برسانند.
اين تغييرات ساختاري هزينه‌ها و منافع حاصل از اقدام مشترك براي همه انواع گروه‌هایی که به طور ضمنی دارای منافع خاصی بودند را تغيير داد. مثلا وجود نيروي كار زياد در كارخانه‌ها، بازارها و مناطق تجاري شهرها امكان موفقيت در سازماندهي اتحاديه‌هاي كارگري و گروه‌هاي سياسي طبقه كارگر را افزايش داد. ايجاد ابزارهای جديد حمل‌ونقل و ارتباطات (مثل راه آهن و تلگراف و بعدها تلفن و اتومبيل) نیز هزينه سازماندهي نهضت‌ها و احزاب سياسي پوپوليست در ميان كشاورزها را كاهش داد. با رشد شهرنشيني تقاضا براي ارائه زيرساخت‌هايي مثل خيابان‌هاي داراي پياده‌رو، نور، فاضلاب و عرضه آب خالص از سوي دولت افزايش يافت. همه اين رويدادها تركيب و آرايش قدرت سياسي را تغيير داد و گروه‌هاي داراي منافع خاص مختلفي را به وجود آورد، توسعه بخشيد و تقويت كرد.
اين تغييرات و تبديلات ساختاري، علاوه بر افزايش تقاضا براي دولت، عرضه آن را نيز افزايش داد. مثلا وقتي افراد بيشتري درآمد خود را به شكل پرداخت‌هاي پولي دريافت مي‌كردند (پرداخت پولی برخلاف درآمدهاي ثبت‌نشده در بخش كشاورزي كه به صورت كالايي پرداخت مي‌گرديدند قابل ردیابی بود) كسب ماليات بر درآمد براي دولت‌ها ساده‌تر شد.
 غالبا منشا شكل‌گيري دولت‌هاي مدرن رفاهي را در امپراتوري آلمان در دهه 1880 مي‌دانند، زمانی که اتو فن بيسمارك براي جلوگيري از گرايش كارگرها به سوي سوسياليسم انقلابي و جلب وفاداري آنها به نظام قيصر، بيمه اجباری تصادف، درمانی و كهولت سن را پايه‌گذاري كرد. دولت كشورهاي  ديگر نیز این اقدام را مفید ارزیابی کردند و تا سال 1914 در اغلب كشورهاي اروپاي غربي برنامه‌هاي مشابهي پياده شده بود. دولت آمريكا نیز در سال 1935 و پس از آن كه اين قبيل سياست‌ها زودتر در سطوح ايالتي و محلي اتخاذ شده بود، عقب‌ماندگي خود را جبران كرد.
از ميانه قرن نوزده به بعد ايدئولوژي‌هاي جمع‌گرايانه به ويژه اشكال خاصي از سوسياليسم، بین روشنفكران و مردم عادي جذابیت پیدا کرد. محافظه‌كاري سنتي و ليبراليسم كلاسيك به نحو فزاينده‌اي از نظرها افتاد و کم‌کم از اثرگذاري سياسي آنها كاسته شد. در اوايل قرن بيستم قشر روشنفكر در تمامي كشورهاي پيشرفته اقتصادي، كم و بيش سوسياليست (یا آن طور که در آمريكا نامیده می‌شدند «مترقی») شده بودند. توده‌ها نيز در رابطه با مسائلي مثل كنترل قيمت بليت قطار گرفته تا عملكرد خدمات عمومي شهري و تملك كامل صنايع در مقياس ملي، عموما از طرح‌هاي سوسياليستي يا «مترقي» حمايت مي‌كردند. اين روند ايدئولوژيكي جمع‌گرايانه تا پیش از دهه 1970 حاكم بود و حتي امروزه جمع‌گرايي همچنان شيوه فكري رايج در ميان اغلب روشنفكران و رهبران سياسي است. در آمريكا سياستمدارهايي كه امروزه خود را محافظه‌كار مي‌خوانند، يك قرن پيش سوسياليست دانسته مي‌شدند. نورمان توماس، كانديداي حزب سوسياليست در 1956 اعلام كرد كه وي ديگر براي كسب مقام رياست‌جمهوري فعاليت نخواهد كرد، چرا كه حزب جمهوري‌خواه تمامي برنامه‌ها و طرح‌هاي سوسياليستي‌اش را به كار بسته است. از سال 1956 به بعد دامنه دولت به شدت رشد يافته است.
تغييرات سياسي نیز بازتابی بود از دگرگوني‌هاي روي داده در اقتصاد و ايدئولوژي غالب. دموكراسي طي قرون نوزده و بيست ميلادي پا گرفت. حق راي گسترش پيدا كرد و احزاب پرطرفدارتر از جمله احزاب كارگري و حزب‌هايي كه صراحتا سوسياليست بودند، ارتباط نزديكي با اتحاديه‌ها برقرار كردند و در تمامي سطوح دولت نمايندگان بيشتري را در هيات‌هاي قانون‌گذاري به دست آوردند. با اين حال اين امر در اروپا بيشتر از آمريكا صورت پذيرفت. در همه جا گرايش به سوي حق راي عمومي براي مردها و نهايتا براي زن‌ها مقاومت‌ناپذير به نظر مي‌آمد. به یاد داشته باشید كه حتي هيتلر هم از طريق صندوق‌هاي راي به قدرت رسيد.
تغييرات اقتصادي كه به مدرن‌سازي جوامع منجر مي‌شدند، جنبش‌هاي ايدئولوژيك جمع‌گرايانه و تركيب‌بندي سياسي دموكراتيك باعث شد كه تعادل نيروهايي كه نه هميشه، اما به عنوان يك قاعده از افزايش اندازه، دامنه و قدرت دولت دفاع مي‌كردند، تغيير پيدا كند.
شرایط فعلی
اقتصاد سياسي كشورهايي كه به لحاظ اقتصادي پيشرفته‌اند، براي بيش از نيم‌قرن به شدت تحت تاثیر گروه‌هاي داراي منافع خاصي بوده كه در پي سياست‌هايي براي بزرگ‌تر‌كردن دولت بوده‌اند. موانع بنيادين قديمي در مقابل اين رشد (باقيمانده طرفداران ايدئولوژي ليبرال كلاسيك و قانون اساسي آمريكا كه مدت‌ها است محدوديت‌هايي را بر نقش دولت در حيات اقتصادي اعمال مي‌كند) كم و بيش اهميت خود را از دست داده‌اند. با اين وجود تغييرات فكري طي سي سال گذشته اين اميد ليبرال‌هاي كلاسيك را زنده كرده است كه بالاخره رشد دولت (كه امروزه جنبه‌اي ذاتي از اقتصاد سياسي مدرن به نظر مي‌رسد) متوقف شود.
درباره نويسنده
رابرت هيگز عضو ارشد موسسه اينديپندنت در حوزه اقتصاد سياسي و سردبير نشریه Independent Review است.
پانوشت‌ها
1.Vito Tanzi and Ludger Schuknecht, Public Spending in the 20th Century: A Global Perspective (New York: Cambridge University Press, 2000), pp. 6-7.
2.Bruce Porter, War and the Rise of the State: The Military Foundations of Modern Politics (New York: Free Press, 1994), p. 192.


دنیای اقتصاد

دايره‌المعارف اقتصاد:تجارت آزاد

نویسنده: آلن بلایندر
مترجمان: محمدصادق الحسيني، محسن رنجبر
بيش از دو قرن است كه اقتصاددانان قاطعانه از تجارت آزاد ميان كشورهاي مختلف به عنوان بهترين سياست تجاري دفاع کرده‌اند.

با وجود اين فضاي فكري، بسياري از زنان و مردان «اهل عمل» همچنان دفاع از تجارت آزاد را با ديده شك مي‌نگرند و آن را به عنوان دفاعي مجرد از سوي اقتصاددان‌هاي برج عاج‌نشيني که در بهترين حالت تنها يك پایشان روی زمين است، در نظر می‌آورند. اين انسان‌هاي اهل عمل «مي‌دانند» كه ما بايد از صنايع حياتي‌مان در مقابل رقابت خارجي محافظت کنیم.
جالب آنكه اين اختلاف ميان باورهاي اقتصاددان‌ها و نظرات مردان و زنان اقتصاد نخوانده (حتي آنهايي كه تحصيلات خوبي دارند) در تغيير يك‌باره موضوع بحث از سطح افراد به سطح كشورها پديد مي‌آيد. همه ما بدون‌شک عملا در انجام امور شخصي خود از منافع مبادله آزاد و مزيت نسبي بهره مي‌گيريم. به عنوان مثال بسياري از ما به جاي آنكه پيراهن‌هايمان را خودمان شسته و اتو كنيم این کار را به خشک‌شويي‌هاي حرفه‌اي واگذار مي‌کنیم. هر كس به ما توصيه كند که با شستن لباس‌هايمان خودمان را در برابر رقابت غيرمنصفانه كارگران كم‌درآمد اتوشويي‌ها محافظت كنيم، ديوانه می‌خوانیمش. عقل سليم به ما مي‌گويد كه از خدمات بنگاه‌هايي كه در انجام اين قبيل كارها تخصص دارند استفاده کرده و هزینه آن را از محل درآمد كاري كه بهتر از عهده‌اش برمي‌آييم، تامین کنیم. ما این را می‌فهمیم كه محروم‌كردن خودمان از خدمات اين افراد متخصص و حرفه‌اي تنها مي‌تواند استاندارد زندگيمان را پايين بياورد.
آدام اسميت بر اين عقيده بود كه دقيقا همين منطق در رابطه با كشورها نيز صادق است. وي اين موضوع را در سال 1776 بدين طريق مطرح ساخت:
شعار هر نان آور دورانديشی این است كه هرگز سعي نكن چيزي را كه هزينه ساخت آن در خانه از هزينه خريد آن بيشتر است در خانه توليد كني... اگر يك كشور خارجي بتواند كالايي را ارزان‌تر از آنچه خودمان مي‌توانيم توليد كنيم به ما عرضه كند، بهتر است آن كالا را وارد کرده و بر توليد کالاهایی كه در آنها مزيت داریم، متمرکز شویم.
اسپانيا، كره‌جنوبي و چند كشور ديگر كفش را با هزينه‌اي كمتر از آمريكا به توليد مي‌رسانند؛ بنابراین، کشورهای مذکور اين محصول را براي فروش به مردم آمريكا ارائه مي‌كنند. آيا مردم آمريكا همان‌گونه كه با پول حاصل از انجام کاری که در آن مزیت دارند خدمات كارگران خشک‌شويي را مي‌خرند، بايد اين كفش‌ها را نیز خريداري نمايند؟ يا اينكه بايد از ورود اين كفش‌هاي ارزان‌ خارجي ممانعت كرده و در عوض كفش‌هاي گران‌تر آمريكايي را بخرند؟ كاملا آشكار است كه اگر از ورود کفش‌های ارزان خارجي جلوگيري شود، با این که وضعیت صنعت کفش بهتر می‌شود، اما وضع مردم در کل تنزل می‌کند.
اكثر افراد اين استدلال را مي‌پذيرند؛ اما آنها نگران اين هستند كه اگر يك كشور ديگر مثلا چين بتواند همه چيز يا تقريبا همه چيز را ارزان‌تر از آنها توليد كند، چه اتفاقي روي خواهد داد. آيا در اين صورت تجارت آزاد چين با آمريكا به بيكاري كارگران آمريكايي كه خود را ناتوان از رقابت با نيروي كار ارزان‌تر چيني مي‌بينند، منجر نخواهد شد؟ پاسخ این سوال منفی است. ديويد ريكاردو در سال 1810 دلیل این امر را به خوبی توضیح داد (رجوع كنيد به مزيت نسبي). اجازه دهيد براي بررسي روشن‌تر شدن موضوع يك بار ديگر از مسائل شخصي خودمان كمك بگيريم. برخي از وكلا بهتر از منشي‌هاي خود تايپ مي‌كنند؛ اما آيا وكيلي که بهتر از منشی‌اش تایپ می‌کند، بايد منشي‌ را اخراج کند و خود به كار تايپ بپردازد؟ به هيچ وجه. اگر چه ممكن است اين وكيل هم در دفاع از پرونده‌ها و هم در تايپ از منشي خود بهتر عمل كند؛ اما با متمرکز کردن انرژي خود بر كار حقوقي و واگذار كردن تايپ به منشي نتیجه بهتری عایدش می‌شود. اين قبيل تخصصي‌شدن نه تنها كارآيي اقتصاد را افزايش مي‌دهد، بلكه منشی و وکیل هر دو به انجام یک کار مولد می‌پردازند.
همين ايده در رابطه با كشورها نيز صدق مي‌كند. فرض كنيد چيني‌ها مي‌توانستند همه چيز را ارزان‌تر از ما توليد كنند (ايده‌اي كه يقينا نادرست است). حتي در بدترين حالت، لزوما صنايعي وجود خواهد داشت كه چين در آنها از مزیت هزینه‌ای چشمگيرتري برخوردار است (مثل صنعت اسباب‌بازي) و صنايع ديگري نيز وجود خواهد داشت كه مزيت هزينه‌اي اين كشور در آنها ناچيز است (مثل صنعت كامپيوتر). در شرايط تجارت آزاد، آمريكا اغلب كامپيوترها و چين بخش عمده‌اي از اسباب‌بازي‌ها را توليد خواهد كرد و سپس اين دو كشور با يكديگر به مبادله و تجارت خواهند پرداخت. در این حالت، چین و آمریکا اسباب بازی و کامپیوتر را ارزان‌تر از حالتي كه هر دو کالا را در داخل تولید کنند به دست خواهند آورد. علاوه بر آن، نكته مهم ديگر اين است كه كارگران در هر دو كشور داراي شغل خواهند بود.
بسياري از افراد بنا به دلايل زير به اين استدلال بدگمان هستند. فرض كنيد كه يك كارگر متوسط آمريكايي به ازاي هر ساعت كار، دوازده دلار و يك كارگر متوسط چيني به ازاي هر ساعت كار تنها دو دلار كسب مي‌كند. آيا تجارت آزاد، دفاع از بالاتر بودن دستمزد كارگر آمريكايي را غيرممكن نخواهد ساخت؟ آيا در عوض همساني دستمزد روي نخواهد داد و هم كارگران آمريكايي و هم کارگران چيني مثلا يازده دلار درآمد نخواهند داشت؟ باز هم پاسخ منفي است. تنها بخشي از منفی بودن این پاسخ به بحث تخصصي‌شدن بازمي‌گردد. اگر تنها يك صنعت و شغل وجود داشت كه افراد مي‌توانستند در آن به كار مشغول شوند، تجارت آزاد واقعا باعث مي‌شد كه در صورتی که كارگران چيني به‌اندازه کارگران آمريكايي خوب کار کنند، دستمزدها در آمريكا به سطوح دستمزدها در چين نزديك شود؛ اما اقتصادهاي جديد از صنايع و مشاغل بسياري تشكيل شده‌اند؛ در صورتي كه آمريكا نيروي كار خود را در بخشي که در آن از بهترين عملكرد برخوردار است متمركز كند، هيچ دليلي وجود نخواهد داشت كه حتي اگر اين دو كشور آزادانه با يكديگر تجارت كنند، سطح دستمزدها در آمريكا بالاتر از سطح دستمزدها در چين باقی نماند. سطح دستمزدها در هر كشور اساسا به بهره‌وري نيروي كار آن كشور بستگي دارد، نه به سياست‌هاي تجاري آن. تا زماني كه كارگران آمريكايي ماهرتر و باسوادتر بمانند، با سرمايه بيشتري كار كنند و از تكنولوژي بهتري استفاده نمايند، درآمدشان از کارگران چینی بالاتر خواهد بود. اگر اين مزيت‌ها به پايان برسند، شكاف دستمزدي فوق از ميان خواهد رفت. تجارت تضمين مي‌كند كه نيروي كار آمريكا در جايي به كار گماشته شود كه به بيان آدام اسميت در آن از مزيت برخوردار است.
آنهايي كه هنوز قانع نشده‌اند بايد به خاطر داشته باشند، در حالی که مازاد تجاري چين با آمریکا افزایش می‌یافت شکاف دستمزدی بین این دو کشور کاهش پیدا کرد (البته این شکاف دستمزدی هنوز هم بسیار زیاد است). اگر نيروي كار ارزان چين مشاغل آمريكايي‌ها را مي‌دزديده است چرا با كاهش شكاف دستمزدي بر شدت اين  دزدي افزوده شده است؟ البته پاسخ اين سوال آن است كه بهره‌وري در چين با نرخ بسيار بالایی رشد کرده است. حركت رو به بالا و قابل توجه بهره‌وري در چين، هم دستمزدها در اين كشور را نسبت به آمريكا افزايش داده و هم اين كشور را به يك رقيب جهاني مبدل ساخته است. اگر فكر كنيم مي‌توان با بستن مرزها از اين امر اجتناب‌ناپذير جلوگيري كرد، در يك خودفريبی بي‌رحمانه مشارکت كرده‌ايم. از سوی دیگر نبايد هيچ نگراني‌ای راجع به ناتواني در ممانعت از اين امر اجتناب‌ناپذير داشته باشيم. اين كه يك كشور ديگر ثروتمندتر شود، به این معنا نيست كه آمريكا فقيرتر می‌شود.
آمريكايي‌ها بايد بيشتر از اغلب مردم دنيا قدر فوايد تجارت آزاد را بدانند، چرا كه در بزرگ‌ترين منطقه تجارت آزاد دنيا زندگي مي‌كنند. ايالت ميشيگان اتومبيل توليد مي‌كند، نيويورك خدمات بانكداري ارائه مي‌نمايد و تگزاس نفت و گاز پمپاژ مي‌كند. اين پنجاه ايالت آزادانه با يكديگر به تجارت مي‌پردازند و اين امر به آنها كمك مي‌كند كه همگي از رفاه زيادي بهره‌مند شوند. در واقع يك دليل براي عملكرد بسيار بهتر آمريكا در قياس با اروپا در بيش از دو قرن گذشته، اين است كه آمريكا از حركت آزادانه كالاها و خدمات ممانعت نکرد؛ در حالي كه كشورهاي اروپايي از خود در برابر همسايگانشان «محافظت» ‌كردند. براي درك بهتر این بحث، تصور كنيد كه اگر اجازه نداشتيد كالاها و خدماتي را كه خارج از ايالت يا استان خودتان توليد شده‌اند بخريد، چه صدمه‌اي به استاندارد زندگي شما وارد مي‌شد.
اين شعار هر از گاهي روي برچسب سپر اتومبيل‌ها نوشته مي‌شود: «جنس آمريكايي بخريد و شغلتان را حفظ كنيد.» اين حرف بنا به دو دليل عمده بسيار گمراه‌كننده است. اولا هزينه حفظ مشاغل به اين شكل خاص بسيار زياد است. ثانيا معلوم نيست كه همه مشاغل عملا در بلندمدت حفظ شوند.
برآوردهاي زيادي راجع به هزينه «حفظ مشاغل» از طريق حمايت گرايي وجود دارد؛ اگرچه اين هزینه‌ها در ميان صنايع مختلف بسيار فرق دارد، اما تقريبا هميشه بسيار بيشتر از دستمزد كارگران تحت حمايت است.
به عنوان نمونه در مطالعه‌ای در اوايل دهه 1990 نشان داده شد كه مصرف‌كنندگان سالانه هزينه‌اي معادل 1285000دلار را براي هر شغل در صنعت چمدان سازی كه سعی می‌شد به واسطه موانع واردات حفظ شود، پرداخت مي‌كردند. این در حالی است که اين مبلغ بسيار بيشتر از درآمد متوسط يك كارگر اين صنعت بود. در همين تحقيق برآورد شده بود كه محدودسازي واردات خارجي، سالانه هزينه‌اي معادل 199000 دلار براي هر شغل حفظ شده در صنعت نساجي، 1044000 دلار براي هر شغل حفظ شده در صنعت الوار و 1376000 دلار براي هر شغل حفظ شده در صنعت شيميايي بنزوييد به همراه داشته است. بله، 1376000 دلار!
اگرچه ممكن است مردم آمريكا مايل باشند چنين هزینه‌ای را براي حفظ مشاغل بپردازند؛ اما باید بدانند صرف چنين مبالغ عظيمي كاملا غيرمنطقي است. اگر در اين باره شك داريد، فرض کنید که به هر كارگر صنعت شيميايي بنزوييد كه شغل خود را به رقيب خارجي واگذار كرده است چنین پیشنهادی داده شود: اگر به ما قول بدهي كه هرگز دوباره به دنبال شغل در اين صنعت نباشي، مبلغ بازخريدي به ميزان 1376000 دلار را به تو خواهيم داد. آيا مي‌توانيد كارگري را تصور كنيد كه از قبول اين پيشنهاد سرباز زند؟ آيا اين شاهد براي دلالت بر اين كه روش كنوني ما برای حفظ مشاغل ديوانه‌وار است، كفايت نمي‌كند؟
اما شرايط واقعا  از اين هم بدتر است، زيرا تفكر عميق‌تر، اين پرسش را به ذهن ما متبادر مي‌کند كه آيا در مجموع واقعا هيچ شغلي حفظ شده است یا خیر. محتمل‌تر آن است كه سياست‌های حمايت‌گرايانه برخي مشاغل را با به خطر انداختن ساير آنها حفظ مي‌كنند. مثلا اعمال سهميه در واردات نيمه‌رساناها در دهه 1980 باعث شد كه قيمت تراشه‌هاي حافظه بسيار بالا رود و بنابراين صنعت كامپيوتر به نابودي كشیده شود.  سهميه‌هاي فولاد نيز خودروسازهاي آمريكا را وادار مي‌كند كه مبلغ بيشتري بابت مواد اوليه خود بپردازند و از قدرت رقابتي آنها مي‌كاهد.
ثانيا ممكن است تلاش براي حمايت از صنايع ممتاز در برابر رقبای خارجي به اقدامات متقابل در كشورهاي ديگر منجر شود و از اين طريق دسترسي آمريكايي‌ها به بازارهاي خارجي را با محدوديت مواجه نمايد. در اين حالت صنايع صادراتي هزينه محافظت از صنايعی را که رقيب وارداتي دارند، مي‌پردازند.
ثالثا موانع تجاري ارزش پول كشور (كه در اين مثال دلار است) را تحت تاثیر قرار می‌دهند. این اثرات چندان مورد توجه واقع نشده‌اند، اما بسيار حائز اهميت هستند. اگر آمريكا بتواند واردات را با موفقيت محدود نمايد، مردم اين كشور هزينه كمتري را روي كالاهاي خارجي صرف خواهند كرد. با كاهش دلار ارائه شده براي فروش در بازارهاي ارز دنيا، ارزش دلار نسبت به ديگر واحدهاي پولي افزايش خواهد يافت. در اين شرايط صنايع حفاظت‌نشده ضرر می‌کنند؛ زيرا افزايش ارزش دلار باعث مي‌شود كه از قدرت رقابتي كالاهاي آمريكايي در بازارهاي جهاني كاسته شود. در اين حالت باز هم توان صادراتي اين كشور تضعيف خواهد گرديد.
روي هم رفته نتيجه بحث، شفاف و قانع‌كننده به نظر مي‌رسد. اين نتيجه از اين قرار است كه اگرچه ادعا مي‌شود كه حمايت‌گرايي باعث حفظ مشاغل مي‌گردد، اما احتمالا در واقع تنها به معاوضه شغلي منجر مي‌شود. به عبارت دیگر حمایت گرایی برای حفظ مشاغل در برخی صنایع، مشاغل صنایع دیگر را به نابودی می‌کشاند. 

دنیای اقتصاد

دايره‌المعارف اقتصاد:فاشيسم

نویسنده: شلدون ريچمن
مترجمان:محمدصادق الحسيني، محسن رنجبر
از نظر اقتصادی فاشیسم، سوسياليسمي است كه ظاهر كاپيتاليستي دارد. واژه فاشيسم از Fasces ريشه مي‌گيرد كه در روم باستان نماد نظام مالكيت اشتراكي و قدرت بوده و به معناي يك دسته تركه چوب و يك تبر برجسته است كه با طناب به هم بسته شده باشند.


فاشيسم در زمانه خود (دهه‌هاي 1920 و 1930) به عنوان حد وسطي در نظر گرفته مي‌شد كه در يك سوی آن كاپيتاليسم ليبرال مستعد ترقي و رونق قرار داشت. در آن زمان ادعا مي‌شد که کاپیتالیسم به تضادهاي طبقاتي، رقابت بي‌فايده و خودمداري سود محور دچار است. در سوي ديگر، ماركسيسم انقلابي قرار داد كه خشن و در مقابله با بورژوازی مصمم بود. فاشيسم خصلت ملي‌گرايي و نژادپرستي(خون و خاك) را جایگزین انترناسيوناليسمي کرد كه هم در ليبراليسم كلاسيك و هم در ماركسيسم وجود داشت.
در حالي كه سوسياليسم به دنبال كنترل اقتدارگرايانه فرآيندهای اقتصادي جامعه از طريق تسلط مستقيم دولت بر ابزارهای توليد بوده، فاشيسم خواهان آن بود كه اين كنترل به شكل غيرمستقيم و به واسطه تسلط بر مالكان به ظاهر خصوصي صورت گيرد. سوسياليسم مالكيت را آشكارا ملي كرده،‌ اما فاشيسم اين كار را به شكل غيرآشكار و با ملزم ساختن مالكان به استفاده از دارايي خود در راستاي «منافع ملي» (يعني آن گونه كه مقامات مستبد تشخيص مي‌دادند) انجام داد (در عین حال برخی از صنایع نیز تحت مديريت دولت بودند). سوسياليسم بلافاصله تمامي روابط مبني بر بازار را الغاء كرد، اما فاشيسم در حالي كه تمامي فعاليت‌هاي اقتصادي را برنامه‌ريزي مي‌نمود، ظاهر روابط بازار را حفظ كرد. سوسياليسم پول و قيمت‌ها را ملغي ساخت؛ در حالي كه فاشيسم سيستم پولي را تحت كنترل گرفت تا تمامي قيمت‌ها و دستمزدها را به نحوی سياسي تعيين کند. فاشيسم با انجام همه اين موارد بازار را دگرگون كرد و خاصيت آن را از ميان برد و در نتیجه، کارآفرینی برچيده شد. این مقامات و مديران دولت و نه مصرف‌كننده‌ها بودند که تعيين مي‌كردند چه چيزي و با چه شرايطي توليد شود.
فاشيسم را بايد از مداخله گرايي يا اقتصاد مختلط تفكيك كرد. در مداخله گرايي، هدف هدايت فرآيند بازار است؛ در حالی که در فاشیسم بازار عملا حذف شد. اگر چه حداقل دستمزد و قونين ضدتراست موجب كنترل بازار آزاد مي‌شوند، اما با برنامه‌هاي چند ساله «وزارت اقتصاد» تفاوت بسيار زيادي دارند.
تحت فاشيسم، دولت از طريق كارتل‌هاي رسمي تمامي جنبه‌هاي توليد، تجارت، بخش مالي و كشاورزي را كنترل مي‌كرد. هيات‌‌هاي برنامه‌ريزي خط توليد، ميزان توليد، قيمت‌ها، دستمزدها، شرايط كار و اندازه شركت‌ها را تعيين مي‌کردند. اعطاي مجوز به شكل فراگير وجود داشت و هيچ فعاليت اقتصادي بدون اجازه دولت قابل انجام نبود. ميزان مصرف توسط دولت تعيين مي‌گرديد و درآمدهاي «اضافي» مي‌بايست تحت عنوان ماليات يا «وام» تحويل داده مي‌شدند. بار اضافي‌ای كه در نتيجه اين شرايط بر توليدكننده‌ها تحميل مي‌گرديد باعث می‌شد که شرکت‌های خارجی كه خواهان صادر کردن کالاهایشان بودند، نسبت به این تولیدکننده‌ها مزیت پیدا کنند؛ اما از آنجا كه هدف سياست‌هاي اقتصادي فاشیستی آتارکی یا دستيابي به خودكفايي ملی بود، حمایت گرایی نیز ضرورت پیدا می‌کرد‌ بنابراين واردات ممنوع شده بود يا به شدت تحت كنترل بود. این امر باعث مي‌شد كه فتوحات خارجي تنها راه دستيابي به منابعي باشد كه در داخل وجود نداشت، از اين رو فاشيسم با صلح و تقسيم بين‌المللي كار كه از مشخصات بارز ليبراليسم بودند، همخواني نداشت.
فاشيسم متضمن برقراری كورپوراتيسم (corporatism) بود و در آن نمايندگي سياسي نه بر مبناي مناطق جغرافيايي بلكه بر اساس تجارت و صنعت قرار داشت. در واقع فاشیسم از این طریق نشان داد که در سنديكاليسم كه شكلي از سوسياليسم و داراي منشا چپگرانه است، ریشه دارد. دولت، شركت‌هاي فعال در هر صنعت را به شكل كارتل درآورد و نمايندگان كارگرها و مديران در تعداد زیادی هيات محلي، منطقه‌اي و ملي تعیین شدند؛ هیات‌هایی که همواره تحت لواي برنامه‌هاي اقتصادي ديكتاتور قرار داشتند.
هدف از كورپوراتيسم اين بود كه اختلاف‌هاي نگران‌كننده در كشور از قبيل اعتصاب‌هاي اتحاديه‌ها و تعطيلي كارخانجات از ميان برداشته شود. اين گونه «هماهنگي»‌هاي اجباري به قيمت از ميان رفتن توانايي مذاكره و تصمیم گیری آزادانه انجام مي‌شد.دولت‌هاي فاشيست همچنين براي حفظ اشتغال در سطح بالا و به حداقل رساندن نارضايتي‌هاي عمومي، پروژه‌هاي انبوه ساختماني دولتي را به راه می‌انداختند و بودجه آن را از محل اخذ ماليات‌هاي بيش از حد، استقراض و خلق پول بدون پشتوانه تامين مي‌کردند. اگر چه بسياری از اين پروژه‌ها داخلي بودند (جاده‌ها،‌ ساختمان‌ها و استاديوم‌ها) اما بزرگ‌ترين پروژه در ميان تمام آنها پروژه نظامي بود كه ایجاد ارتش عظيم و توليد سلاح را به همراه داشت.
سيتز رهبران فاشيست با كمونيسم به اشتباه به عنوان علاقه به كاپيتاليسم تفسير شده است. در واقع ضديت فاشيست‌ها با كمونيسم به خاطر اين بود كه تصور می‌شد كمونيسم در فضاي اشتراكي‌گرايي اوايل قرن بيستم اروپا، به نزديك‌ترين رقيب اين مكتب جهت به دست آوردن همراهي مردم تبديل شده بود. در نظام‌هاي فاشيستي نيز همچون نظام‌های كمونيستی، هر شهروند به عنوان كارمند و حقوق بگير دولت توتاليتر و تحت تسلط حزب در نظر گرفته مي‌شد.
 در نتيجه دولت از اين امتیاز برخوردار بود كه حتي براي سركوب مخالفت‌هاي صلح‌آميز از خشونت يا تهديد به استفاده از آن سود برد.
اگر بتوان معمار رسمي فاشيسم را تعيين كرد، آن فرد كسي نخواهد بود جز بنيتو موسوليني. وی كه روزگاري يك روزنامه‌نگار ماركسيست بود کم‌کم علایق ناسیونالیستی پیدا کرد و با نزديك‌شدن به جنگ جهاني اول، از عقاید چپ دست برداشت و در 1922 به رهبر ايتاليا تبديل گرديد. او در زندگي‌نامه خود كه در 1928 به نگارش درآورد، فاشيسم را از كاپيتاليسم ليبرال متمايز کرد: «شهروندان دولت فاشيست، ديگر افراد خودخواهي نيستند كه از حق ضداجتماعي اعتراض عليه قوانین جمعي برخوردار باشند. دولت فاشيست با توجه به مفهوم کورپوراتیو خود، مردم را در كارهاي توليدي گمارده و وظايفي را كه بايد به انجام برسانند، برايشان شرح مي‌دهد.» (ص280).
این در حالی است که موسوليني پيش از يورش به امپرياليسم در 1935 غالبا به خاطر برنامه‌هاي اقتصادي‌اش، مورد تحسين آمريكايي‌ها و بريتانيايي‌هاي مشهوري چون ونيستون چرچيل قرار مي‌گرفت.
آدولف هيتلر نيز كه حزب ناسيونال سوسياليست (نازي) او از سال 1933 به بعد فاشيسم را در آلمان برقرار نمود، نیز مي‌گويد: «دولت بايد سرپرستی خود را حفظ كند و هر صاحب دارايی بايد خود را به عنوان فردي منصوب دولت در نظر آورد. وظيفه هر فرد آن است كه از دارايي‌های خود عليه منافع ديگر هموطنان خود استفاده نكند. اين موضوع حياتي و بسيار مهم است. رايش سوم همواره حق خود براي كنترل صاحبان دارايي را محفوظ خواهد دانست.» (باركاي، 1990، صص 27-26)
در هر دو كشور (آلمان و ايتاليا) برنامه‌ریزی‌های مفصلی جهت دستيابي به اهداف دولت صورت گرفت. دولت کورپوراتیو corporat موسوليني «نوآوري خصوصي در توليد را موثرترين ابزار براي حفظ منافع ملي قلمداد مي‌كرد» (باش، 1937، ص97). اما معناي «نوآوري» در قاموس موسوليني به ميزان قابل ملاحظه‌اي با معناي آن در اقتصاد بازار تفاوت داشت. نيروي كار و مديران در بيست و دو «تشکیلات» (Corporation) صنعتي و تجاري سازمان‌دهي شدند و در هر يك از اين شركت‌ها، اعضاي حزب فاشيست به عنوان سهامدار ارشد فعاليت مي‌كردند. اين تشکیلات در شوراي ملي تشکیلات ادغام شده بودند. با اين حال تصميمات واقعي توسط موسسات دولتي از قبيل Instituto per la Ricosstruzione Industriale و Instituto Mobiliare اتخاذ مي‌شد كه اولي سهام کسب‌وکارهای صنعتي، كشاورزي و مستغلات را در اختيار داشت و دومي اعتبارات كشور را كنترل مي‌نمود.
رژیم هيتلر شركت‌هاي كوچك را از ميان برد و عضويت در كارتل‌ها را اجباري ساخت. (1) منشور اقتصادي رايش در صدر يك دستگاه ديوان‌سالاري پيچيده قرار داشت و نزديك به دويست سازمان كه در گروه‌هاي صنعتي، تجاري و فني سازمان‌دهي شده بودند و نيز چندين شوراي ملي را در بر می‌گرفت. جبهه كار (Labor Front) كه بخشي از حزب نازي بود، تمامي مسائل مرتبط با نيروي كار از جمله دستمزدها و تخصيص آنها به مشاغل مختلف را مديريت مي‌كرد. سربازگيري از نيروي كار از سال 1938 آغاز شد. هيتلر دو سال قبل از آن به منظور آماده سازی اقتصاد كشور برای شرایط جنگي برنامه‌هاي چهارساله‌ای را برقرار ساخته بود. طي اين دوره اسپانيا، پرتغال و يونان نيز اقتصادهاي فاشيستي را پايه‌گذاري كردند.
در آمريكا مجموعه دخالت‌هاي دولت از 1933 به بعد كه با عنوان New Deal  شناخته مي‌شد، با برخی از اقدامات دولت  کورپوراتیو  قابل مقایسه بود. قانون بهبود صنايع ملي، مراجع قانوني و نيز مقرراتی را به وجود آورد كه طبق آنها تمامي وجوه توليد و تجارت تحت كنترل قرار مي‌گرفت. قانون روابط ملي نيروي كار نیز دولت فدرال را به عنوان داور نهايي در موضوعات مرتبط با كارگرها معين کرد. همچنين قانون تعدیلات كشاورزي برنامه‌ريزي مركزي را به بخش کشاورزی گسترش داد. هدف از اين قوانین آن بود كه رقابت و توليد كاهش يابد تا از سقوط قيمت‌ها و درآمد برخي گروه‌هاي خاص در جریان ركود بزرگ جلوگيري شود.
اينكه آيا برنامه New Deal فرانكلين روزولت، رييس‌جمهور وقت آمريكا مستقيما متاثر از سياست‌هاي اقتصادي فاشيستي بود يا خير، مساله‌اي است كه مناقشات زيادي درباره آن وجود دارد. موسوليني اين برنامه را با اين عنوان كه برنامه‌اي است كه «در حوزه اقتصاد به‌گونه‌اي جسورانه دخالت‌گرايانه است» مورد ستايش قرار داد و روزولت نيز موسوليني را به خاطر «هدف صادقانه احياي ايتاليا» تحسين نمود و اذعان كرد كه «روابط بسيار نزديكي با اين جنتلمن قابل ستايش ايتاليايي» داشته است. همچنين ‌هاف‌هاجنسون، رييس اداره بهبود ملي همیشه یک نسخه از كتاب رافائلو ويگليونه با عنوان دولت کورپوراتیو (كه در حمايت از موسوليني بود) را همراه خود داشت. وی يك نسخه از این کتاب را به فرانسيس پركينز وزير كار هدیه داد و وقتی بازنشسته شد نیز از موسولینی تقدير كرد.
درباره نويسنده
شلدون ريچمن دبیر نشریه انسان آزاد: نظراتي در باب آزادي متعلق به بنياد آموزش‌هاي اقتصادي در ايروينگتون-‌هادسون نيويورك است.
 پانوشت‌ها:
1 - قوانيني كه در اكتبر 1937 مقرر گرديدند، تمامي شركت‌هاي داراي سرمايه‌اي كمتر از 40هزار‌دلار را منحل كردند و پايه‌گذاري هرگونه شركت جديدي با سرمايه كمتر از 20هزار‌دلار را ممنوع ساختند (شايرر، 1959، ص 262).

دنیای اقتصاد

دايره‌المعارف اقتصاد:كارآفريني

 نویسنده: راسل سابل
مترجم: محمدصادق الحسيني، محسن رنجبر
كارآفرین (entrepreneur) كسي است كه يك کسب و کار يا تجارت را سازماندهي كرده، مديريت نموده و ريسك آن را بر عهده مي‌گيرد. كارآفرین در واقع عامل تغيير است.


كارآفريني (entrepreneurship) نیز فرآيند كشف تركيب‌های جدید برای منابع است. در صورتي كه ارزش بازاری که با اين تركيب جديد از منابع ایجاد شده است، از ارزش بازاري‌ كه اين منابع مي‌توانند به تنهايي يا در تركيبات متفاوت در جايي ديگر به وجود آ‌ورند بيشتر باشد، كارآفرین به سود دست می‌یابد. كارآفرینی كه منابع لازم براي توليد شلواری که با قيمت 30دلار در بازار به فروش می‌رسد را مورد استفاده قرار داده و آن منابع را در تولید يك كوله‌پشتي كه به قيمت 50دلار به فروش خواهد رسيد استفاده می‌کند، به خاطر افزايش ارزشي كه از این منابع ایجاد شده سود كسب مي‌كند. چنین مقايسه‌ای امكان‌پذير است زيرا در بازارهاي رقابتي هزينه‌هاي تولید برای کارآفرین، با توجه به قيمتی که باید پیشنهاد دهد تا این منابع را از استفاده‌های جایگزین خارج کند، تعیین می‌شود. اين قيمت معادل ارزشي است كه منابع مورد اشاره مي‌توانند در بهترين استفاده غير از كاربرد فعلي توليد كنند. از آنجا كه قيمت خريد منابع اين هزينه فرصت (ارزش ديگر كاربردهايي كه از آنها صرف‌نظر شده است) را مشخص مي‌سازد، بنابراين سودي كه كارفرماها به دست مي‌آورند، بيان‌كننده این است که چه مقدار از ارزشی كه آنها با استفاده از منابع تحت كنترل خود به وجود آورده‌اند از ارزش تولید شده در مصارف جایگزین بیشتر است.
کارآفرینانی كه ضرر مي‌كنند ارزش ايجاد شده توسط منابع تحت كنترل خود را كاهش مي‌دهند، به اين معنا كه منابع مزبور مي‌توانستند ارزش بيشتري را در استفاده‌اي ديگر به همراه داشته باشند. ضرر وقتی ایجاد می‌شود که كارآفرین مثلا يك كوله‌پشتي جين پنجاه‌دلاري را به يك شلوار جين سي‌دلاري تبديل كند. اين خطا در قضاوت، بخشي از فرآيند يادگيري در كارآفريني است كه براي كارآمدي عملكرد بازار بسيار حياتي مي‌باشد. اين نظام سود و زیان موجود در كاپيتاليسم به بررسي تركيبات جديد و فراوان منابع كه كارفرماها كشف مي‌كنند، كمك مي‌كند. تحرك و رشد اقتصاد به كارآيي فرآيندهايي بستگي دارد كه ايده‌هاي جديد به واسطه آنها به سرعت كشف شده، مورد استفاده قرار گرفته و عنوان موفقيت يا شكست را به خود مي‌گيرند. تشخيص موفقيت دقيقا به اندازه حصول اطمينان از آن كه ناكامي‌ها به سرعت تشخيص داده شده و منابع داراي كاربرد نامناسب براي استفاده در موارد ديگر آزاد شده‌اند، داراي اهميت مي‌باشد. اين نكته، جنبه مثبت شكست‌هايي است كه در كسب‌وكار روي مي‌دهند.
كارآفرینان موفق اندازه كيك اقتصاد را براي همه گسترش مي‌دهند. بيل گيتس زماني كه دانشجوي دانشگاه‌هاروارد بود، BASIC را براي اولين ميكروكامپيوترها ایجاد کرد و بعدها در 1975 مايكروسافت را تاسيس نمود. IBM طي دهه 1980 برای فراهم کردن یک سیستم عامل برای کامپیوترهایش با گيتس قرارداد بست (و نتیجه آن ایجاد سیستم عامل MS-DOS بود). گیتس اين نرم‌افزار را از يك شركت ديگر تهيه كرد و در واقع يك شلوار جين 30دلاري را به يك محصول چند ميليارد دلاري بدل نمود. امروزه برنامه OFFICE و سيستم عامل ويندوز متعلق به مايكروسافت روي حدود 90درصد از كامپيوترهاي دنيا اجرا مي‌شوند. گيتس با ايجاد نرم‌افزاري كه بهره‌وري انسان را افزايش مي‌دهد، توانايي ما براي توليد محصول (و كسب درآمد) را توسعه بخشيد و به بالاتر رفتن استانداردهاي زندگي همه انسان‌ها منجر شد.
سام والتون، پايه‌گذار وال‌مارت كارآفرين ديگري بود كه به گونه‌اي مثبت روي زندگي ميليون‌ها نفر تاثير گذاشت. نوآوري‌هاي او در كنترل انبارها و مراكز توزيع، به وال‌مارت اين امكان را داد كه طي كمتر از 30 سال از يك مغازه در آركانزاس به بزرگ‌ترين خرده‌فروشي زنجيره‌اي در آمريكا تبديل شود. خريدارهاي اين فروشگاه‌ها از قيمت‌هاي پايين و موقعیت مناسب فروشگاه‌های وال‌مارت‌ والتون بهره‌مند مي‌گردند. والتون به همراه كارآفرين‌هاي ديگري از قبيل تد ترنر (سي‌ان‌ان)، هنري فورد (اتومبيل‌هاي فورد)، ري كراك (اعطاي امتياز نمايندگي مك‌دونالد) و فرد اسميت (FesEx) زندگي روزانه ميلياردها نفر را در سراسر دنيا بهبود بخشيدند.
ریشه واژه «كارآفرین» (entrepreneur) فعل entreprendre است كه در قرن سيزده ميلادي در فرانسه رايج بوده و به معناي «انجام يك كار» يا «قبول مسووليت چيزي» مي‌باشد. اسم اين فعل يعني entrepreneur در قرن 16 براي اشاره به فردي كه ریسک راه‌اندازي يك بنگاه را متحمل مي‌شد مورد استفاده قرار مي‌گرفت. اولين كاربرد آكادميك اين كلمه توسط يك اقتصاددان، احتمالا به سال 1730 و ريچارد كانتيلون باز مي‌گردد. وي تمايل به تحمل ريسك مالي شخصي برای راه‌اندازي يك بنگاه را به عنوان مشخصه تعيين‌كننده يك كارفرما معرفي ‌كرد. در اوايل دهه 1800 دو اقتصاددان به نام‌هاي ژان باتيست سی و جان استوارت ميل، كاربرد آكادميك واژه «كارآفرین» را باز هم گسترش دادند.
سی بر نقش كارفرما در توليد ارزش از طريق خارج ساختن منابع از يك حوزه داراي توليد كمتر و انتقال آن به حوزه‌هاي مولدتر تاكيد مي‌كرد. ميل نیز در كتاب معروف خود با عنوان «اصول اقتصاد سياسي» كه در 1848 به نگارش درآورد از واژه «كارآفرین» براي اشاره به كسي كه هم ریسک يك كسب‌وكار و هم مديريت آن را بر عهده مي‌گيرد، استفاده كرد. ميل از این طریق تمايز ميان كارفرما و ديگر صاحبان كسب و كار (از قبيل سهامداران يك شركت) كه ريسك مالي آن را متحمل مي‌شوند، اما به طرز فعالانه در عمليات‌هاي روزانه شركت يا در مديريت آن نقشي ايفا نمي‌كنند را نسبت به كانتيلون، به شكلي مشخص‌تر بيان نمود.
دو اقتصاددان برجسته قرن بيستم با نام‌هاي جوزف شومپيتر و اسرائيل كرزنر درك آكادميك از مفهوم كارآفريني را باز هم اصلاح كردند. شومپيتر بر نقش كارآفرین به عنوان مبتکری كه با ارائه كالاها يا روش‌هاي توليد جديد، تغييري را در اقتصاد به وجود مي‌آورد، تاكيد مي‌نمود. كارآفرین از نقطه نظر شومپيتري نيروي ويرانگر اقتصاد است. وي بر فرآيند مفيد «تخریب خلاق» تاكيد مي‌كرد كه در آن معرفي كالاهاي جديد، به از رواج افتادن يا شكست ديگر كالاها منجر مي‌شود. معرفي سي‌دي و کنار رفتن ضبط وينيلی تنها يك نمونه‌از مثال‌های بسيار زیاد «تخریب خلاق» است. مثال‌هاي ديگر شامل اتومبيل، برق، هواپيما و كامپيوترهاي شخصي و... می‌شود. كرزنر بر خلاف ديدگاه شومپيتری توجه خود را به كارآفريني به عنوان يك فرآيند اكتشافي معطوف مي‌ساخت. از نگاه كرزنر، كارآفرین كسي است كه فرصت‌هاي سودآوري كه سابقا به آنها توجه نشده است را كشف مي‌كند.
اين اكتشاف كارآفرین سبب شروع فرآيندي مي‌گردد كه در آن، فرصت‌هاي سودآوري تازه كشف شده در بازار مورد استفاده قرار مي‌گيرند تا جايي كه رقابت در آن فرصت كسب سود را از ميان مي‌برد.  كارآفرین از نقطه نظر كرزنر، بر خلاف نيروي ويرانگر مورد نظر شومپيتر، يك نيروي متعادل‌كننده است. فردي كه پي مي‌برد افزايش در ميزان ثبت‌نام در دانشگاه شهر سبب بروز فرصت سوددهي در بازسازي خانه‌ها و تبديل آنها به آپارتمان‌هاي اجاره‌اي شده است مثالی از این نوع کارآفرین است. اقتصاد‌دان‌ها در مكتب جديد اقتصاد اتريشي ايده‌هاي شومپيتر و  كرزنر را بیشتر توسعه داده‌اند.
در دهه‌هاي 1980 و 1990، دولت‌هاي ايالتي و محلي آمريكا تمركز سابق خود بر جذب شركت‌هاي بزرگ توليدي به عنوان محور سياست‌هاي توسعه اقتصادي را به كناري نهادند و در مقابل، ‌توجه خود را به ارتقاي كارآفريني معطوف ساختند. در همين دوره شاهد افزايش چشمگيري در تحقيقات تجربي راجع به بحث كارآفريني و سرمايه‌گذاري بوديم. در برخي از اين مطالعات به بررسي اثر عوامل مردم شناختي و اقتصادي- اجتماعي بر احتمال تصميم افراد براي كارآفرینی پرداخته مي‌شود. ساير مطالعات فوق به بررسي اثر ماليات‌ها بر فعاليت‌هاي حوزه كارآفريني مي‌پردازند. آنچه كماكان اين آثار را با مشكل روبه‌رو مي‌سازد عدم وجود معياري واضح براي فعاليت‌هاي مربوط به حوزه كارآفريني در سطح ايالت‌هاي آمريكا  است. دانشمندان عموما كارآفريني را با استفاده از ارقام مربوط به افرادي كه براي خود كار مي‌كنند (افراد خويش‌فرما) مورد بررسي قرار مي‌دهند. نقص چنين معياری آن است كه برخي افراد تا اندازه‌اي به اين دليل به خويش فرمايي روي مي‌آورند كه از پرداخت ماليات بر درآمد يا حقوق اجتناب ورزند يا حتي از آن فرار كنند. به عنوان مثال در بعضي از تحقيقات به عمل آمده مشخص شده است كه افزايش نرخ ماليات بر درآمد به افزايش نرخ خويش‌فرمايي منجر مي‌گردد. اين نتيجه دور از انتظار احتمالا به دليل نرخ‌هاي مالياتي بالايي حاصل شده است كه افراد را ترغيب مي‌نمايند تا از طريق تشكيل پرونده به عنوان فرد خويش‌فرما از پرداخت ماليات فرار كنند. اقتصاددان‌ها همچنين دريافته‌اند كه افزايش نرخ ماليات بر ارث منجر به كاهش احتمال روي آوردن افراد به كارآفريني مي‌گردد. در برخي از مطالعات تجربي تلاش شده است كه سهم فعاليت‌هاي حوزه كارآفريني در رشد كلي اقتصاد تعيين گردد. اكثر مطالعاتي كه به طور گسترده‌اي به آنها رجوع داده مي‌شود، از داده‌هاي بين‌المللي استفاده مي‌كنند و از شاخص‌ فعاليت‌های کارآفرینی براي تمامي كشورها، كه به صورت سالانه در  Global Enerepreneurship Monitor منتشر مي‌شود، بهره مي‌برند. اين تحقيقات به اين نتيجه مي‌رسند كه بين يك سوم تا نيمي از تفاوت‌هاي مشاهده شده در نرخ رشد اقتصادي ميان كشورهاي مختلف را مي‌توان با اختلاف در نرخ فعاليت‌هاي كارآفريني توضيح داد. نتايج متقن مشابهي نيز در سطوح ايالتي و محلي به دست آمده است.
اقتصاددان‌ها دريافته‌اند كه تزریق وجوه سرمايه‌ پرمخاطره لزوما به رشد كارآفريني نمي‌انجامد. سرمايه متحرك‌‌تر از نيروي كار است و وجوه طبيعتا به مناطقي جريان مي‌يابند كه ايده‌هاي خلاق و و ایده‌هایی که می‌توانند سودآور باشند، توليد مي‌گردند. اين امر بدان معنا است كه در مراحل اوليه سياست‌هاي توسعه اقتصادي، حمايت از كارآفرینان  منفرد از اهميت بيشتري نسبت به جذب سرمايه‌هاي پرمخاطره برخوردار است. اگر چه سرمايه‌گذاري مي‌تواند احتمال بقاي كسب و كارهاي جديد را فراهم آورد، اما سبب خلق ايده‌هاي تازه نمي‌شود. سرمايه‌گذاري پس از خلق ايده‌هاي تازه انجام مي‌شود، نه بالعكس.
يكي از بزرگ‌ترين اختلاف‌هايي كه هنوز در ادبيات آكادميك كاربردي به جاي مانده است، به اين مساله باز مي‌گردد كه كارآفريني از چه چيزهايي تشكيل شده است.


آيا بايد يك زن خانه‌دار در شهري كوچك كه با نگهداري از بچه‌هاي ديگران كسب و كار خود را به راه‌ مي‌اندازد را همانند كسي مثل بيل گيتس يا سام والتون به حساب آورد؟ در صورتي كه پاسخ به اين سوال منفي است، اين فعاليت‌هاي مختلف را بايد چگونه رده‌بندي كرد و عوامل متمايزكننده آنها چيست؟ اين عدم قطعيت، به ايجاد اصطلاحات كارآفرین «سبک زندگي» (entrepreneur lifeseyle) و كارآفرین «غزال» (entrepreneur gazelle) (يا داراي رشد قابل ملاحظه) منجر گرديده است. كارآفرین سبک زندگی، كسب و كار خود را عمدتا به خاطر فوايد غيرپولي ناشی از این كه خودشان رييس خود بوده و برنامه‌هاي‌شان را تعيين مي‌كنند به راه مي‌اندازد. كارآفرین غزال غالبا همراه با يك برنامه رشد و استراتژي خروج مشخص، از يك كسب و كار تازه به فعاليتي ديگر مي‌رود.
اگر چه اين تمايز به لحاظ مفهومي آشكار به نظر مي‌رسد، جداسازي تجربي اين دو گروه سخت است، زيرا نمي‌توان انگيزه‌هاي فردي را مشاهده کرد. زماني كه محققين در پي پاسخ به سوالاتي از اين قبيل مي‌روند كه آيا سياست‌هايي كه به حمايت از كارآفريني در شهرها مي‌پردازند مي‌توانند در حوزه‌‌هاي روستايي نيز موثر باشند يا خير، مشكلات فوق حتي بزرگ‌تر نيز مي‌شوند. محققين حوزه كارآفريني روستايي اخيرا نشان داده‌اند كه اينترنت مي‌تواند دستيابي به بازارهاي بزرگ‌تر را براي كارفرماهاي روستايي آسان‌تر كند. همان طور كه آدام اسميت بيان كرده است، تخصصي شدن توسط اندازه بازار محدود مي‌گردد، بنابراین كارفرماهاي روستايي مي‌توانند به گونه موفقيت‌آميزتري تخصصي شوند، زيرا مي‌توانند محصول خود را به تعداد بيشتري از مشتري‌هاي آنلاين بفروشند.
نقش دولت در حمايت از كارآفريني يا ممانعت از آن چيست؟ از آنجا كه تحقيقات اوليه راجع به كارآفريني عمدتا توسط غيراقتصاددان‌ها (غالبا كارآفرین‌های واقعي و دانشكده‌هاي مديريت در دانشگاه‌های تجاري) صورت مي‌گرفت، باور رايج اين بود كه بهترين راه براي حمايت از كارآفريني، برنامه‌هاي دولتي نوین هستند. از جمله محبوب‌ترين و مشهورترين طرح‌هاي آن زمان مي‌توان به صندوق‌هاي وام‌دهي تحت مديريت دولت، يارانه‌هاي دولتي، مراكز توسعه كسب‌وكار که با بودجه دولتي اداره شوند و برنامه‌هاي درسي مرتبط با كارآفريني در مدارس دولتي اشاره كرد. با اين حال برنامه‌هاي مذكور عموما با شكست روبه‌رو شده‌اند. صندوق‌هاي وام‌دهي با بودجه و مديريت دولتي مثل آن‌هايي كه در ايالت‌هاي منيسوتا، آيوا و... وجود دارند، از همان انگيزه‌هاي ضعيف و فشارهاي سياسي‌ای رنج می‌برند كه بسياري از ديگر بنگاه‌هاي دولتي را نيز با مشكل رو‌به‌رو مي‌سازند.
من در تحقيق اخير خودم همانند مطالعات ساير اقتصاددان‌ها به اين نتيجه رسيده‌ام كه سياست عمومي‌ای كه بهتر از همه به حمايت از كارآفريني مي‌پردازد، آزادي اقتصادي است. ما در تحقيقات‌مان نشان داده‌ایم که چه طور مسائل مربوط به انتخاب عمومی باعث می‌شود که برنامه‌های دولتی شکست بخورند و بر این نکته تمرکز کرده‌ایم که بهبود «قوانین بازی» (مثل كاهش ماليات‌ها و مقررات و كاستن‌ از پيچيدگي آن‌ها، افزايش امنيت حقوق مالكيت، سیستم قضایی بی طرف و...) باعث افزایش کارآفرینی می‌شود.
استيون كرفت و راسل سابل (2003) نشان داده‌اند كه فعاليت‌هاي حوزه كارآفريني از همبستگي بالايي با «شاخص آزادي اقتصادي» (كه معياري از وجود اين قبيل نهادهاي حامي بازار است)، برخوردارند. به علاوه، ارتباط مثبت ميان آزادي و كارآفريني به معنی این است که استفاده از شاخص‌هاي پذيرفته شده‌تر مرتبط با فعاليت‌هاي كارآفريني (برگرفته از Global Entrepreneurship Monitor) و آزادي اقتصادي (برگرفته از Economic Freedom of the World نوشته گوراتني و لاوسون) قابل توجیه است. چه كشورهاي مورد مطالعه، اقتصادهايي باشند كه در حال خروج از نظام سوسياليستي هستند و چه اقتصادهاي عضو OECD باشند، رابطه فوق برقرار است. شكل 1، شدت اين رابطه را در ميان كشورهاي عضو OECD نشان مي‌دهد.
خط نقطه‌چين درون شكل، رابطه مثبت ميان آزادي اقتصادي و فعاليت‌هاي كارآفريني را نشان مي‌دهد. اين رابطه در صورت كنترل ديگر فاكتورهاي مردم‌شناختي و اقتصادي- اجتماعي، حتي از اين نيز شديدتر مي‌گردد. اين يافته با همبستگي مثبت و شديد ميان آزادي اقتصادي و رشد درآمد سرانه كه ديگر محققان بدان دست يافته‌اند، همخواني دارد. يكي از دلايل آن كه آزادي اقتصادي منجر به رشد اقتصادي مي‌شود، آن است كه آزادي اقتصادي، فعاليت‌هاي كارآفريني را افزايش مي‌دهد.
دو اقتصاددان به نام‌هاي ويليام بامول و پيتر بوتكه اين ايده را ترويج دادند كه بهره‌وري كاپيتاليسم نسبت به ديگر شكل‌هاي جايگزين سازمان‌دهي اقتصادي به ميزان قابل ملاحظه‌اي بيشتر است، زيرا در نظام‌هاي كاپيتاليستي، تلاش‌هاي كارآفريني به جاي آن كه به سمت فعاليت‌هایي سوق داده شوند كه ثروت افراد ديگر را به اجبار مي‌گيرند، در جهت فعاليت‌هايي هدايت مي‌گردند كه به توليد ثروت مي‌انجامند. بامول و بوتكه خاطرنشان مي‌سازند كه کارآفرین‌ها در تمامي جوامع وجود دارند. اين قبيل افراد در جوامع تحت كنترل دولت، جزو آن شده يا با آن لابي می‌کنند. بسياري از اقدامات دولتي در اين گونه جوامع (مثلا تعرفه‌ها، يارانه‌ها و نظارت‌ها) ثروت را از ميان مي‌برند. كارآفرینان در اقتصادهايی که دولت محدود و حاکمیت قانون برقرار است، به توليد ثروت مي‌پردازند.
ايده بامول و بوتكه با داده‌ها و تحقيقاتي كه آزادي اقتصادي (معياري از وجود نهادهاي خوب) را با كارآفريني و رشد اقتصادي پيوند مي‌دهند، همخواني دارد. تحقيقات آكادميك اخير حول موضوع كارآفريني نشان مي‌دهد كه سياست‌هاي دولتي براي آن كه به حمايت از كارآفريني بپردازند، بايد بر اصلاح نهادهاي پايه‌اي متمركز شده و محيطي را به وجود آورند كه افراد خلاق بتوانند در آن شكوفا گردند. اين محيط، محيطي است كه در آن حقوق مالكيت مشخص بوده و اعمال مي‌گردند، ماليات‌ها و نظارت‌ها اندك هستند، سيستم‌هاي حقوقي و پولي مناسبي وجود دارند، قراردادها به خوبي اعمال مي‌گردند و مداخله‌هاي دولت محدود است.

 


درباره نويسنده
راسل سابل، استاد اقتصاد و صاحب كرسي ممتاز مطالعات كارآفريني در دانشگاه وست ويرجينيا است. وی سابقا مدير موسس مركز كارآفريني اين دانشگاه بوده است.
منابعي براي مطالعه بيشتر:
Gwartney, James D., and Robert A. Lawson. Economic Freedom of the World: 2002 Annual Report. Vancouver: Fraser Institute, 2002. Information about this book can be found online at:
http://www.freetheworld.com/.
Hughes, Jonathan R. T. The Vital Few: American Economic Progress and Its Protagonists. Exp. ed. New York: Oxford University Press, 1986.
Kirzner, Israel M. Competition and Entrepreneurship. Chicago: University of Chicago Press, 1973. Information about Kirzner and his works can be found online at:
http://www.worldhistory.com/wiki/I/Israel-Kirzner.htm.
Kirzner, Israel M. “Entrepreneurial Discovery and the Competitive Market Process: An Austrian Approach.” Journal of Economic Literature 35, no. 1 (1997): 60–85.
Lee, Dwight R. “The Seeds of Entrepreneurship.” Journal of Private Enterprise 7, no. 1 (1991): 20–35.
Reynolds, Paul D., Michael Hay, and S. Michael Camp. Global Entrepreneurship Monitor. Kansas City, Mo.: Kauffman Center for Entrepreneurial Leadership, 1999. Information about this book can be found online at:
http://www.gemconsortium.org/.
Rosenberg, Nathan, and L. E. Birdzell Jr. How the West Grew Rich. New York: Basic Books, 1986.
Schumpeter, Joseph A. Capitalism, Socialism, and Democracy. New York: Harper, 1942.
Schumpeter, Joseph A. The Theory of Economic Development. 1911. Cambridge: Harvard University Press, 1934. Information about Schumpeter and his works can be found online at:
http://cepa.newschool.edu/het/profiles/schump.htm.
دنیای اقتصاد

دايره‌المعارف اقتصاد:انرژی

دايره‌المعارف اقتصاد
نویسندگان: جري تيلور، پيترون دورن
مترجمان: محمدصادق الحسيني، محسن رنجبر
بخش نخست
امروزه بخش عمده‌اي از انرژي مصرفي آمريكا از احتراق سوخت‌هاي فسيلي كه عمدتا شامل نفت، زغال‌سنگ و گاز طبيعي هستند، توليد مي‌گردد. این در حالی است که انرژي را می‌توان به روش‌هاي مختلفی تولید کرد. شكل 1 منابع انرژي در اقتصاد ایالات متحده در فوريه 2004 را نشان مي‌دهد.

شكل 1: منابع انرژي در ایالات‌متحده،‌2004


 

 


 


شایان ذکر است که كارآيي استفاده از انرژي در اقتصاد ایالات متحده با گذشت زمان افزايش يافته است. اقتصاد آمريكا در سال 1949 براي توليد یک‌دلار كالا و خدمات (پس از تعديل اثر تورم) به Btu 20620 انرژي نياز داشت، در حالی که در سال 2002 براي توليد همان ميزان محصول تنها Btu 10310 انرژي مورد نياز بود(Btu واحد  اندازه‌گیری انرژی است).1
در بازارهاي آزاد هزينه‌ها بر تصميمات مربوط به انرژي اثر مي‌گذارد. مثلا سوخت‌هاي فسيلي از لحاظ اقتصادي بسيار جذاب هستند، زیرا انرژي حاصل از اين قبيل سوخت‌ها به شدت متمرکز بوده و به آساني قابل انتقال است. استخراج این انرژی نیز نسبتا ارزان است. از سوي ديگر انرژي‌هاي تجديدپذير مثل انرژی بادی يا انرژي خورشيدي غیرمتمرکز هستند، به سختی انتقال مي‌یابند و هزينه مهار آن‌ها با توجه به هزينه‌ بالای  ساخت تجهيزات زياد است.
براي كاهش وابستگي آمريكا به واردات نفت، بسياري از افراد افزايش يارانه‌هاي فدرال و اولويت‌دهي به انرژي‌هاي تجديدپذير را توصيه مي‌كنند. اما در ارائه اين قبيل توصيه‌ها از اين نكته غفلت مي‌شود كه جايگزين کردن منابع انرژي با يكديگر غالبا مشكل است. مثلا تا زماني كه در تکنولوژی خودروهای برقی و سیستم‌های باتری مورد استفاده در آنها پیشرفت‌های قابل توجهی صورت نگیرد، با وجود موفقيت‌هاي تكنولوژيكي در ارتباط با انرژي بادی يا خورشيدی واردات نفت کاهش قابل ملاحظه‌ای نخواهد یافت. دليل اين امر آن است كه انرژي‌هاي تجديدپذير عمدتا براي توليد الکتریسیته قابل استفاده‌اند و نمي‌توان در وسايل نقلیه، به جاي مشتقات نفت از آنها استفاده کرد. در سال 2002 تنها 5/2درصد از كل برق آمريكا از طریق احتراق نفت تولید مي‌شد.2
مانع بزرگی که در مقابل استفاده تجاری از خودروهای برقي وجود دارد، هزینه و عملکرد سیستم انتقال قدرت در این خودروها است و نه هزینه برقی که به عنوان داده باید برای این خودروها مهیا شود.
اتمام نفت
در زمینه پایان یافتن ذخایر نفت خام چه کاری از دست دولت‌ها بر مي‌آید؟ این سوال یکی از مهمترین مسائلی است که در زمینه سیاست‌گذاری انرژی وجود دارد. ابتدا باید به این سوال پاسخ داده شود که آيا نفت در آینده نزدیک نایاب مي‌شود یا خیر.
يك دسته (که عمدتا شامل زمين‌شناس‌ها مي‌شود) معتقدند كه حوزه‌هاي نفتي جديد و بزرگي به جاي نمانده يا تعداد آن‌ها بسيار اندك است. آن‌ها با استفاده از محاسبات رياضي نشان مي‌دهند كه توليد نفت در آينده‌اي نه‌چندان دور به حداكثر مقدار خود رسيده و پس از آن كاهش آرام، اما پیوسته‌ای را آغاز خواهد كرد.3- دسته‌اي ديگر (عمدتا اقتصاددان‌ها) مدعي‌اند كه منابع به همان اندازه كه پديده‌اي زمين‌شناختي‌اند، پديده‌ای اقتصادي نيز هستند؛ به اين معنا كه تنها زمانی که اکتشاف منابع از لحاظ اقتصادی توجیه‌پذیر باشد، اکتشاف صورت می‌گیرد و از این منابع استفاده مي‌شود. اما ما نمي‌دانيم اکتشاف چه ميزان نفت از لحاظ اقتصادي سودآور خواهد بود.
 پيشرفت‌هاي تكنولوژيكي باعث شده که با سرعتی بیشتر از خالی شدن ذخایر قدیمي ‌به ذخایر جدید اضافه شود(4). به عنوان مثال در سال 1970 ذخایر نفتي كشورهاي غيرعضو اوپك حدودا برابر  200ميليارد بشكه بود. این در حالی است که این کشورها در سال 2003، 460ميليارد بشكه توليد كرده بودند و تخمین زده مي‌شود که كماكان 209ميليارد بشكه ديگر نيز براي‌شان به جا مانده باشد.5- اگرچه اين بحث‌ها هنوز به نتیجه‌ای نرسیده است، اما شواهد نشان مي‌دهند که استدلال‌های اقتصاددانان قانع‌کننده‌تر است.6- بحث ديگري كه مطرح است، به اين نكته مربوط مي‌شود كه آيا در صورت لزوم، سيگنال‌هاي قيمتي به تنهايي براي انتقال كارآ از يك مجموعه منابع انرژي به مجموعه‌اي ديگر كافي هستند يا خير. برخي بر اين باورند كه مصرف‌كننده‌ها با افزایش قیمت رفتار خود را تغییر نمي‌دهند. اين ادعا در كوتاه‌مدت درست است، اما براي دوره‌هاي چندساله صحيح نمي‌باشد. اقتصاددان‌ها تخمين مي‌زنند كه 10درصد افزايش در قيمت نفت، تقاضاي آن را در كوتاه‌مدت حدود يك‌درصد كاهش مي‌دهد. با اين حال در بلندمدت، افزايش 10درصدي قيمت نفت، مقدار مورد تقاضا برای آن را نزديك به 10درصد كاهش مي‌دهد.7- عكس‌العمل مصرف‌كننده‌ها در دوره‌هاي زماني كوتاه‌مدت و بلندمدت با يكديگر متفاوت است. دليل این امر به هزينه‌ها و زمان لازم برای جايگزين کردن موجودی سرمايه‌، شیفت کردن به سوخت‌های دیگر و وفق دادن فعاليت‌هاي توليدي با شرایط جدید، بازمي‌شود. مصرف‌كننده‌ها معمولا افزايش قيمت را «تحمل مي‌كنند» تا زمانی كه قانع شوند كه با سرمايه‌گذاري در كارآيي انرژي يا شیفت کردن به سوختی دیگر در بدترین حالت فقط هزینه‌ها جبران مي‌شود و در بهترین حالت در بلندمدت برایشان منفعت به بار مي‌آید. اگرچه برخي نگرانند كه با توجه به هزينه‌هاي مربوط به تغيير رفتار مصرفي، شكاف موجود ميان سيگنال‌هاي قيمتي و عكس‌العمل مصرف‌كننده‌ها ناكارآمد است، اما بي‌ميلي مصرف‌كننده‌ها برای نشان دادن واكنش آنی در هنگام بروز اولين علايم، از لحاظ اقتصادي قابل دفاع است.
از آنجا که حتی كاهش اندكي در عرضه نفت قیمت‌ها را به شدت افزایش مي‌دهد، برخي از اقتصاددان‌ها از مداخله دولت برای ممانعت از بالارفتن قیمت‌ها در جریان شوک‌های عرضه انرژی حمایت مي‌کنند.
دولت فدرال براي جلوگيري از مضرات ناشی از آشفتگي‌های شديد بازار نفت به نگهداري ذخاير استراتژيك نفت (SPR) اقدام مي‌كند. این ذخایر تا ميانه سال 2004، 660ميليون بشكه نفت را در خود جاي مي‌داد. در بسياري از ايالت‌ها براي پيشگيري از كمبود عرضه و افزايش قيمت‌ها در بازار برق، واحدهاي توليد ملزم به حفظ ظرفيت توليد ذخيره شده‌اند. اما چنين مداخلاتی ضروری نيستند، زيرا در مقابل بی‌ثباتی قيمت انرژي بيمه‌های خصوصی به شكل آتي‌های مواد اولیه در بازار بورس نيويورك وجود دارد و قراردادهای اوراق مشتقه متنوعی نیز در دسترس هستند. 8‌-  نکته شایان توجه این است که قيمت‌هاي بالاي انرژي كه به ندرت اتفاق مي‌افتند، نسبت به هزينه‌هاي پنهان، اما ثابتی که ظرفيت اضافي توليد برق (كه به ندرت مورد استفاده قرار مي‌گيرند) به بار مي‌آورد و نيز نسبت به هزينه‌هاي انبار کردن نفت، از لحاظ سياسي پرهزينه‌تر هستند.
اما انرژي براي كل اقتصاد چقدر اهميت دارد؟ مخارج مربوط به انرژي تنها 2/7درصد از GDP را در سال 2000 تشكيل مي‌دادند و مخارج نفتي نيز تنها 1/2درصد از GDP را به خود اختصاص مي‌دادند. 9- ‌بعضي از اقتصاددان‌ها اعتقاد دارند كه اثر شوك‌هاي قيمت انرژي بر اقتصاد بيش از واقع برآورد شده است و آنچه بيش از همه در وقوع بحران‌هاي 1975-1973، 1980 و 1991-1990 نقش داشته‌، سياست‌هاي پولی بوده‌اند نه شوك‌هاي قيمت نفت. 10 ‌- ‌البته ساير اقتصاددان‌ها با اين گفته مخالفند. 11 ‌براي جدا ساختن اثر سياست‌هاي پولي از اثر افزايش‌ قيمت نفت، باید مواردی را در نظر بگیریم كه در آنها سياست‌هاي پولي ثابت بوده باشند و قيمت نفت افزايش پيدا كرده باشد. اما اين اتفاق تنها در 1990 روي داد و مشكل بتوان از يك رويداد رابطه‌اي علي را استنتاج نمود. بنابراين چنین مباحثی فعلا ناتمام باقی مانده‌اند. 12
يارانه‌ها
آيا سيگنال‌های قيمت انرژی آن‌چنان در اثر سياست‌هاي نادرست دولت دچار انحراف شده‌اند كه نمي‌توانند منابع را به نحوي كارآمد تخصيص دهند؟ دو مشكل اساسي در اين رابطه وجود دارد، اولا يارانه‌ها و مزایایی که دولت‌ها براي سوخت‌ها و تكنولوژي‌هاي مختلف قائل مي‌شوند، باعث مي‌شود که قیمت‌ها نسبت به قیمت‌های بازاری کمتر شود. ثانيا قيمت‌هاي انرژي، خسارت‌هاي زيست‌محيطي را که در نتیجه مصرف انرژی به دیگران وارد مي‌شود، بازتاب نمي‌دهند.
اداره اطلاعات انرژي گزارش داده كه يارانه‌هاي فدرال انرژي از 1999 سالانه در حدود 6/8ميليارد‌دلار تا 3/11ميليارد‌دلار يا چیزی نزديك به يك‌درصد كل مخارج سالانه مربوط به انرژي بوده است. 13‌ اين يارانه‌ها احتمالا بر قيمت‌های نهایی تاثيري ندارند، زيرا هزينه نهايي را تحت تاثير قرار نداده و لذا مي‌توان آنها را به مثابه انتقال ساده ثروت از ماليات‌دهنده‌ها به دارندگان سوخت‌هاي مشمول یارانه به شمار آورد.
اما مشكل مربوط به خسارت‌هاي زيست محيطي جدي‌تر است. اقتصاددان‌ها معتقدند كه در يك دنياي ايده‌آل، ماليات‌هاي تحميل شده بر مصرف‌كننده‌ها برابر با خسارات وارد شده به ديگران خواهد بود، در چنین شرایطی مصرف انرژي كارآ خواهد بود زيرا اين هزينه‌هاي جانبی در قيمت انرژی وارد مي‌شوند، اما محاسبه هزينه‌هاي زيست محيطي ای که مصرف سوخت به بار مي‌آورد چالش‌برانگيز و سخت است. مشكل اصلي این است که نمي‌دانیم آلاینده‌های مختلف چه طور و چه قدر سلامت انسان را تحت تاثیر قرار مي‌دهند.
شكل 2 اين مساله را نشان مي‌دهد. اين شكل با استفاده از برآوردهای مربوط به هزينه‌های جانبي كه در نتیجه مصرف سوخت‌های گوناگون در جریان تولید برق ایجاد مي‌شود، به دست آمده است. تفاوت‌هاي گسترده در برآوردهاي منتشر شده در ژورنال‌هاي مختلف، حاكي از آن است كه در حال حاضر نمي‌توان به لحاظ علمي مشخص کرد كه ماليات مناسب و درست به چه ميزان مي‌باشد.

 


شكل‌ 2: گستره برآورده‌هاي مربوط به هزينه‌هاي جانبي
(عمودي:) سنت آمريكا/ كيلووات ساعت   در 1998
(مقياس لگاريتمي)
(افقي، از چپ به راست:) زغال [36]- نفت [20]- گاز [31]- انرژی هسته‌اي [21]- آبي [16]- باد [18]- خورشيدي [11]- توده زيستي [22]
منبع:
homas Sundqvist and Patrik Soderholm, “Valuing the Environmental Impacts of Electricity Generation: A Critical Survey,” Journal of Energy Literature 8, no. 2 (2002):19.
نكته: اعداد درون كروشه بيانگر تعداد كل مشاهدات براي هر منبع سوختي هستند. اين مشاهدات از 63 مطالعه سراسري به دست آمده‌اند كه برخي از آنها بيش از يك مشاهده در خود‌‌ داشته‌اند.

مي‌توان دلالت ديگري از شكل 2 را نيز مد نظر قرار داد. اگرچه به خاطر «اثرات جانبی زيست محيطي»، ماليات آشكاری بر مصرف‌کنندگان انرژی اعمال نمي‌گردد، هزينه‌هاي زيست‌محيطي مصرف انرژی تا حدودي از طريق هزينه‌ها تبعيت از نظارت‌هاي زيست‌محيطي موجود، در قيمت‌هاي انرژي بازتاب مي‌يابد.


بنا بر همان دلايلي كه باعث مي‌گردند يافته‌هاي گزارش شده در شكل 2 واضح و آشكار نباشند، اين مساله كه آيا اين هزينه‌هاي نظارتي بزرگ‌تر از اثرات جانبي زيست‌محيطي حاصل از مصرف انرژي هستند يا مساوي آن مي‌باشند يا از آن كوچكتر هستند مشخص نیست. اگر برآوردهای آژانس حفاظت از محيط زيست آمريكا (EPA) راجع به تاثیر آلاينده‌هاي مختلف بر سلامت انسان را بپذيريم، به نظر مي‌آید كه قيمت‌هاي انرژي، امروزه به طور كلي به خوبی هزينه‌هاي زيست‌محيطي را بازتاب مي‌دهند. كيپ ويسكوزي اقتصاددان و ديگران به اين نتيجه رسيده‌اند كه در صورت دقيق بودن تحليل EPA درباره اثرات آلاينده‌هاي مختلف بر روي سلامت انسان، قيمت زغال كمتر از ميزان بهينه آن است، قيمت گاز طبيعي بيش از حد بالا است و قيمت بنزين تقريبا درست است.
آيا برای بهینه‌سازی مصرف انرژی به يارانه نيازی هست؟
برخی از تحليلگران انرژي معتقدند كه مصرف‌كننده‌ها، سرمايه‌گذاری بسيار اندكي در تدابير مربوط به بهینه‌سازی مصرف انرژی از قبيل عايق‌بندي، لامپ‌هاي فلوئورسنت يا اتومبيل‌هاي هيبريدي انجام مي‌دهند. حتي اگر اين ادعا صحيح باشد، آيا دولت‌ها مي‌توانند بهتر از مردم به جمع‌آوري و تحليل اطلاعات پرداخته و سپس بر مبناي اين اطلاعات و از طريق نظارت، فوايد خالصي را به وجود آورند؟ تحليل‌هاي تجربي بيانگر آن هستند كه بهینه‌سازی مصرف سوخت تحت هدايت دولت‌ها نتایج بسيار ضعيفی را به دنبال دارد.
به عنوان مثال در ‌آمريكا بين سال‌های 1989 و 1999، شركت‌هاي توليدكننده برق كه عمدتا تحت امر كميسيون‌هاي ايالتي هستند، 1/23 ميليارد ‌دلار را براي سرمايه‌گذاري در بهینه‌سازی مصرف «انرژي‌هاي مشمول ماليات» هزينه كردند. با اين حال در تحقيقي كه اخيرا صورت گرفته، مشخص شده است كه اين سیاست، فروش برق در محدوده خدمت‌دهي شركت‌هاي فوق را تنها بين 3/0 تا 4/0درصد كاهش داده است. نکته شایان ذکر آن است که هزينه انجام اين كار به‌طور متوسط 14 تا 22 سنت به ازاي هر كيلووات ساعت برق بوده كه به‌طور متوسط تقريبا دو تا سه برابر بيشتر از ارزش انرژي ای است كه براي حفظ آن تلاش شده است.
به همين نحو در مطالعه ديگري نتيجه‌گيري شده كه استانداردهاي فدرال كارآيی انرژي براي وسايل خانگي، فوايد منفی خالصي به ميزان 4/46 تا 2/56ميليارد ‌دلار را تا سال 2050 به همراه خواهند داشت و اين هزينه‌ها به شكلي نامتناسب بر خانوارهاي کم‌درآمد يا با درآمد متوسط تحميل خواهد گرديد.
تحقيق و توسعه (R&D) در رابطه با انرژي
اكثر اقتصاددانان بر اين باورند كه از آنجا كه سرمايه‌گذارها نمی‌توانند تمامي فوايد اقتصادي مرتبط با يك پيشرفت خاص تكنولوژيك را جذب كنند، هيچ‌يك از دخالت‌هاي دولت منجر به سرمایه‌گذاری کمتر از سطح بهینه در تحقیق و توسعه انرژی نمي‌شود.
اما از لحاظ اقتصادي بهترین کار، حمايت دولت فدرال از پروژه‌هاي R&D انرژي است. اگرچه اقتصاددان‌ها اصولا با اين قبيل سياست‌ها مخالفت نمي‌ورزند، اما عميقا باور دارند كه دولت در پشتيباني از سرمايه‌گذاري‌هاي مختلف در بخش انرژي سابقه خوبي ندارد. اين امر اغلب اقتصاددان‌ها را به اين نتيجه رسانده كه اگرچه ممكن است در بخش R&D با «شکست بازار» روبه‌رو باشیم، اما مشكل «شکست دولت» در این بخش همان قدر جدی است.
ويليام نيسكانن اقتصاددان متذكر شده كه «نكته‌اي كه در رابطه با حمايت دولت از R&D غيرنظامي وجود دارد، اين است كه بازدهي آن براي اقتصاد بيشتر از بازدهي آن براي شركت مزبور است و این طور نیست دولت بداند که چه R&D ای از بالاترين بازدهي برخوردار است.» ‌نيسكانن بر همين اساس پيشنهاد مي‌كند كه کمک‌های فدرال و هدفمند در زمینه R&D حذف گرديده و به جاي آن براي تكميل وجوه حاصل از منابع خصوصي، به دانشگاه‌ها اعتبار مالیاتی و کمک هزینه اختصاص دهد. اگرچه اين ايده به نظر درخور ستايش مي‌آيد، اما حمايت سياسي چنداني را به خود جلب نكرده است.
اقتصاددان‌ها معتقدند كه قيمت‌ها‌ تمامي منابع (شامل انرژي) را بهتر از دستورات دولتي تخصيص مي‌دهند. در صورت دخالت سياستمدارها در بازار انرژي نیز اعتبار مالیاتی و استفاده از سيگنال‌هاي قيمتي بر نظارت مستقيم ترجيح خواهد داشت.
استانداردهاي CAFE
يك نمونه از موارد اقتصادي مخالف نظارت مستقيم، استانداردهاي اقتصادي سوختي براي اتومبيل‌ها و كاميون‌ها است. اداره بودجه كنگره تخمين زده است كه بالا بردن استانداردهاي كارآيی سوختی متوسط شركت‌ها (CAFE) براي كاهش 10‌درصدي در مصرف بنزين، سالانه هزينه‌اي در حدود 6/3ميليارد‌دلار بيشتر از ارزش ایجاد شده در نتیجه صرفه‌جويي در سوخت را بر توليدكننده‌ها و مصرف‌كننده‌ها تحميل خواهد نمود يا به عبارت دیگر هزينه خالصي در حدود 228‌دلار به ازاي هر وسيله نقليه جديد فروخته شده ایجاد مي‌کند. دستيابي به همين ميزان كاهش از طريق افزايش 46 سنتي ماليات به ازاي هر گالن بنزين، هزينه‌اي نزديك به 9/2ميليارد‌دلار در سال يا 184‌دلار به ازاي هر وسيله نقليه جديد فروخته شده را بر توليدكننده‌ها و مصرف‌كننده‌ها تحميل خواهد كرد. اگرچه عده معدودي اين نكات را زير سوال مي‌برند، اما استانداردهاي CAFE از لحاظ سياسي قابل قبول‌تر از ماليات بر بنزين هستند، چرا كه هزينه‌هاي استانداردهاي CAFE از مصرف‌كننده‌ها پنهان مي‌مانند، در حالي كه هزينه‌هاي ماليات بر بنزين اين‌گونه نيستند.
استانداردهای CAFE نه‌تنها براي دستيابي به كاهشي مشخص در مصرف بنزین، هزينه بيشتري را در مقايسه با ماليات بر بنزين به همراه دارند، بلكه هزينه نهايي يك مايل رانندگي را نيز كاهش داده و عجيب آنكه از اين طريق مسافتي كه وسيله نقليه در یک مدت خاص مي‌پیماید، افزايش مي‌دهند. تحقیقات نشان داده‌اند كه افراد به ازاي هر 10درصد افزايش كارآيي سوخت از طريق استانداردها، مسافت رانندگي خود را به ميزان 2درصد افزايش مي‌دهند. در واقع هرگونه استاندارد كارآيي كه هزينه نهايي مصرف انرژي را كاهش دهد، اثري هم ارز را به بار خواهد آورد كه اقتصاددان‌ها آن را «اثر ارتجاعی» (rebound effect) مي‌نامند.
يكي از پيامدهاي اثر ارتجاعی در ارتباط با استانداردهاي CAFE، افزايش خالص آلودگي هوا است. بنابر يك مطالعه كه اخيرا به انجام رسيده است، 50درصد افزايش در استانداردهاي كارآيي سوخت، مصرف بنزين را در حدود 21درصد كاهش خواهد داد، اما ميزان خالص انتشار تركيبات آلي فرار را 9/1درصد، اكسيدهاي نيتروژن را 4/3درصد و مونوكسيد كربن را به ميزان 6/4درصد افزايش خواهد داد.
جبران خسارت‌هاي وارد آمده به افرادي كه متضرر مي‌گردند
با اين همه، اكثر بحث‌هايي كه در رابطه با سياست‌هاي مرتبط با انرژي صورت مي‌گيرد، راجع به كارآيي اقتصادي (تا به اينجا موضوع اين مقاله بوده است) نيستند، بلكه به جبران خسارت‌هاي وارد آمده به افراد متضرر مي‌پردازند.
دليل اين امر آن است كه قيمت‌هاي انرژي تمايل به بي‌ثباتي دارند و حتي تغييرات جزئي در عرضه و تقاضا معمولا در كوتاه‌مدت اثرات بزرگي بر قيمت‌ها دارند. اين شرايط مصرف‌كننده‌ها را ترغيب مي‌كند كه به دنبال جلب حمايت دولت در مقابل نيروهاي بازار در هنگام افزايش قيمت‌ها باشند و توليدكننده‌ها را تحريك مي‌كند تا در پي جلب حمايت دولت در مقابل نيروهاي بازار در هنگام كاهش قيمت‌ها بروند.
دخالت‌هايي كه در گذشته و در راستاي حمايت از مردم در مقابل خسارات صورت گرفته‌اند، شامل كنترل قيمت‌هاي مصرفي، سهميه‌بندي بنزين، ايجاد كارتل‌هاي توليدي تحت مديريت و حمايت دولت، نظارت سختگيرانه بر واحدهاي توليدی عمومي، اجبارها و ممانعت‌ها در استفاده از سوخت و ماليات بر سودهاي باد آورده بوده‌اند كه همگي به شدت توسط اقتصاددان‌ها مورد نقد واقع شده‌اند. امروزه دخالت‌ها بسيار ملايم‌تر شده‌اند و شامل خدمات یارانه‌ای در بخش انرژي، اختصاص مزایا و يارانه‌هایی براي توليدكنندگان انرژي، بازرسي‌هاي دوره‌اي و عمدتا نمادين از صنایع متهم به رعایت نکردن استانداردها و نظارت سبك‌تر بر واحدهاي توليدی عمومي‌مي‌باشند. اقتصاددان‌ها در اين باره كه آيا دولت بايد افراد را در مقابل خسارت‌ها حمايت كند يا خير، با يكديگر توافق ندارند. با اين حال اكثر آنها موافقند كه در ملاحظات مرتبط با قيمت‌هاي انرژي، انتقال ‌عمومي درآمد نسبت به مداخلات نظارتي مستقيم در بازارهاي خاص كارآتر و كم‌هزينه‌تر هستند.
درباره نويسنده‌ها
جري تيلور، مدير مطالعات منابع طبيعي موسسه كاتو است. وي بارها در دادرسي‌های مربوط به سياست‌هاي انرژي و محيط زيست در كاپيتول هيل حاضر شده است.
پيترون ون دورن، سردبير مجله Regulation و دانشيار سياست‌گذاری عمومي در دانشگاه كاروليناي شمالي است. وي مدرك دكتري خود را در 1985 از دانشگاه ييل دريافت نمود.
دنیای اقتصاد

دايره‌المعارف اقتصاد : معجزه اقتصادي آلمان

نویسنده: ديويد هندرسون
مترجمان:محمدصادق الحسيني، محسن رنجبر
اقتصاد آلمان پس از جنگ جهاني دوم به وضع بسيار وحشتناكي دچار شده بود. جنگ به همراه سياست‌ زمين سوخته هيتلر 20درصد از كل ساختمان های مسكونی اين كشور را نابود كرده بود.


توليد سرانه غذا در سال 1947 به تنها 51درصد مقدار آن در سال 1938 کاهش یافته بود و جيره غذايی رسمي كه توسط قدرت‌هاي اشغالگر تعيين مي‌شد، بين 1040 تا 1550 كالري در روز تغيير مي‌كرد، همچنین توليدات صنعتي در سال 1947 تنها برابر يك‌سوم ميزان آن در 1938 بود. علاوه بر آن درصد زيادي از مردان آلماني كه در سن كار قرار داشتند، كشته شده بودند. در آن زمان ناظرين فكر مي‌كردند كه آلمان غربي مجبور خواهد بود كه به بزرگ‌ترين مشتري دولت رفاهي آمريكا بدل شود، اما بيست سال بعد اغلب كشورهاي دنيا به اقتصاد اين كشور غبطه مي‌خوردند. کمتر از ده سال از جنگ گذشته بود که عبارت معجزه اقتصادی آلمان در دهان‌ها افتاد.
اما چه چيزي اين پديده موسوم به معجزه را به وجود آورد؟ سه عامل عمده‌در اين ميان اثرگذار بودند. یکی رفرم پولی و دیگری حذف كنترل‌هاي قيمتي كه هر دوي اين‌ها در سال 1948 و در يك دوره چندهفته‌اي روي داد و دیگری كاهش نرخ‌هاي نهايي مالياتي در سال‌هاي 1948 و 1949.
شرایط قبل از معجزه اقتصادی
در سال 1948 دوازده سال بود که مردم آلمان تحت كنترل‌هاي قيمتي زندگي مي‌كردند و نيز نه سال بود که از زمان آغاز جيره‌بندي غذا مي‌گذشت. هيتلر در 1936 كنترل‌هاي قيمتي را به مردم اين كشور تحميل كرده بود تا دولت بتواند لوازم جنگي را در قيمت‌هايي كه به طور مصنوعي پايين نگه داشته شده بود خريداري کند. بعدا در 1939 يكي از معاونين ارشد هيتلر در حزب نازي به نام هرمان گورينگ جيره‌بندی غذايي را وضع كرد (روزولت و چرچيل نيز جيره‌بندي و كنترل‌هاي قيمتي را اعمال كردند. اين كاري است كه دولت‌ها در جنگ‌هاي تمام و كمال به انجام آن گرايش مي‌يابند).
در زمان جنگ، نازي‌ها كساني را كه آشكارا از كنترل‌هاي قيمتي تخطي مي‌كردند به اعدام محكوم مي‌نمودند. (1) در نوامبر 1945 مرجع كنترل متفقین (Allied Control Authority) كه توسط دولت‌هاي آمريكا، بريتانيا، فرانسه و اتحاد جماهير شوروي تشكيل شده بود، با حفظ كنترل‌هاي قيمتي و جيره‌بندي كه از سوي هيتلر و گورينگ وضع شده بودند موافقت كرد. آنها همچنین مانند نازی‌ها در صورت نیاز، منابع (از جمله نیروی کار) را تحت کنترل خود می‌گرفتند.
هر يك از دولت‌های متفق، «منطقه‌»‌اي از قلمرو آلمان را در كنترل خود گرفت. در منطقه تحت كنترل آمريكا، شاخص‌ هزينه زندگي كه بر مبناي قيمت‌هاي كنترل شده محاسبه مي‌شد، در ماه مه 1948 تنها 31درصد بالاتر از مقدار آن در 1938 بود. با اين حال حجم پول موجود در اقتصاد آلمان (سکه و اسکناس به علاوه سپرده‌هاي ديداري) در 1947 پنج برابر ميزان آن در 1936 بود. در حالي كه حجم پول چند برابر مقدار پيش خود بود، اما قيمت‌ها تنها به اندازه كسري از مقدار پيشين خود بالاتر رفته بودند و بنابراین کمبود کالا در آن دوران امری طبیعی بود.
كنترل قيمت كالاهاي غذايي باعث گرديد كه كمبود چنان شديد شود كه برخي مردم شروع به كاشت محصولات غذايي براي خود كردند و ديگران در آخر هفته‌ها پياده به نواحي روستايي مي‌رفتند تا در آنجا به مبادله كالاهاي خود با محصولات غذايي بپردازند.
هنري واليچ، استاد اقتصاد دانشگاه ييل (كه بعدا عضو هیات مدیره فدرال‌رزرو شد) در كتاب خود با عنوان محرك‌هاي اصلي بقاي آلمان كه آن را در 1955 به نگارش درآورد، مي‌نويسد:
«هر روز و به ويژه روزهاي آخر هفته، دسته‌هاي بزرگي از مردم با پاي پياده به حومه شهرها مي‌رفتند تا كالاهاي خود را با غذاي كشاورزها مبادله كنند. مردم گرسنه گاهي اوقات صدها مايل را با سرعت خيلي آهسته در كف و ركاب واگن‌هاي زهوار در رفته قطارهايي كه مدت‌ها پيش تمام وسايل قابل دزدي آن‌ها ناپديد شده بود طي مي‌كردند تا به مقصدي برسند كه اميدوار بودند چيزي را براي خوردن در آنجا به دست مي‌آوردند. آنها وسايل و ابزارهاي خود (لوازم شخصي، لباس‌هاي كهنه، اجزاي مبلمان و هر چيزي كه از بمباران‌ها به جا مانده بودند) را همراه مي‌بردند و يكي دو هفته بعد با غلات يا سيب زميني بازمي‌گشتند. (ص 65)
مبادله كالا به كالا در مبادلات ميان بنگاه‌ها نيز آن قدر گسترش يافته بود كه بسياري از شركت‌ها افراد «جبران‌كننده» (Compensator) استخدام كرده بودند. اين‌ها افراد متخصصي بودند كه محصولات شركت خود را با مواد اوليه مورد نياز مبادله مي‌كردند و اغلب مجبور بودند براي انجام اين كار چندين مبادله مختلف انجام دهند. متخصصين نظامي آمريكا در سپتامبر 1947 تخمين مي‌زدند كه يك‌سوم تا نيمي از تمامي مبادلات بنگاه‌ها در حوزه‌ دو منطقه‌ای (bizonal area)(مناطق آمريكا و انگلستان) به شكل «معامله جبراني» (يعني مبادله تهاتری) صورت مي‌پذيرد.
اين نوع مبادله در مقايسه با خريد مستقيم و پولي كالاها و خدمات بسيار ناكارآمد بود. والتر يوكن، اقتصاددان آلماني مي‌نويسد مبادله كالا به كالا و خودكفايي با تقسيم گسترده كار منافات داشت و نظام اقتصادي به يك شرايط بدوي تنزل يافته بود. (هازلت، 1978، ص 34). ارقام موجود گفته او را تاييد مي‌كنند. توليد در اين دو منطقه در مارس 1948 تنها معادل 51درصد ميزان آن در 1936 بود.
مجادله صاحب‌نظران
يوكن سردمدار يك مكتب فكري اقتصادي موسوم به Soziale Marktwirtschaft يا «بازار آزاد اجتماعي» بود كه بناي آن در دانشگاه فرايبورگ نهاده شده بود. اعضاي اين مكتب فكري از اقتدارگرايي تنفر داشتند و براي بيان ديدگاه‌هاي خود در دوران حكومت هيتلر با شرايط خطرناكي روبه‌رو بودند. هنري والپچ مي‌نويسد: اين مكتب در دوره نازي‌ها نماينده نوعي نهضت مقاومت روشنفكري بود كه شجاعت شخصي زیاد و استقلال ذهني را مي‌طلبيد (ص 114). طرفداران این مکتب، به بازار آزاد معتقد بودند و همچنين با سيستم ماليات بر درآمد تصاعدی مخالفت می‌کردند. آن‌ها همچنین از اقدامات دولت جهت محدود ساختن انحصار حمايت مي‌كردند (پيش از شروع جنگ،‌ كارتل‌ها در آلمان كاملا قانوني بودند). مكتب Soziale Marktwirtschaft بسيار شبيه به مكتب شيكاگو بود كه اعضاي جوان آن يعني ميلتون فريدمن و جورج استيگلر بر بازارهای آزاد تاکید داشتند و معتقد بودند که بازتوزیعی که از طریق سیستم مالیاتی صورت می‌گیرد نباید تصاعدی و سنگین باشد. طرفداران مکتب شیکاگو همچنین بر لزوم جلوگیری از انحصار تاکید می‌کردند.
ويلهلم روپكه و لودويگ ارهارد از جمله اعضاي اين مكتب آلماني بودند. روپكه براي برطرف ساختن شرايط وحشتناكي كه پس از جنگ به وجود آمده بود، از اصلاح واحد پول به گونه‌اي كه حجم پول بتواند با مقدار كالاها همخواني داشته باشد و نيز از لغو كنترل‌هاي قيمتي طرفداري مي‌كرد. وي بر اين باور بود كه براي پايان‌دهي به تورم سركوب شده به هر دوي اين كارها نياز بود. رفرم پولی به تورم پايان مي‌داد و حذف كنترل‌هاي قيمتي سركوب آنها را به پايان مي‌رساند.
لودويگ ارهارد نيز با روپكه موافق بود. خود ارهارد يادداشت‌هايي را در زمان جنگ به نگارش درآورده بود كه ديدگاه وي درباره اقتصاد بازار را آشكار مي‌ساخت. يادداشت‌هاي او نشان می‌داد كه وي خواهان شكست حزب نازي بوده است.
از سوي ديگر حزب سوسيال دموكرات (SPD) خواهان حفظ كنترل‌هاي اعمال شده بر قيمت‌ها بود. ايدئولوگ اصلي اقتصادي SPD يعني  دكتر كريسيگ در ژوئن 1948 چنين استدلال مي‌كرد كه رفع محدوديت از قيمت‌ها و رفرم پولی، بي‌اثر و ناكارآمد است و در مقابل از نظارت و كنترل مستقيم دولت حمايت مي‌كرد. كساني كه با اين نظر SPD موافقت مي‌كردند، رهبران اتحاديه‌هاي كارگري، مقامات انگليسي، اغلب گروه‌هاي ذي‌نفع توليدي در آلمان غربي و برخي از مقامات آمريكايي بودند.
تغيير
نهایتا لودويگ ارهارد در اين مجادله پيروز شد. از آنجا كه متفقين خواهان حضور غيرنازي‌ها در دولت جديد آلمان بودند،  ارهارد كه ديدگاه‌هاي ضدنازي‌اش آشكار بود (وي به انجمن نازي اساتيد دانشگاهي ملحق نشده بود) در 1945 به عنوان وزير دارايي باواريا منصوب گرديد. او در 1947 به مدير اداره دومنطقه‌اي فرصت‌هاي اقتصادي تبديل شد و در اين جايگاه به لوسيوس كلي، ژنرال آمريكايي كه حاكم نظامي منطقه تحت تسلط آمريكا بود مشاوره مي‌داد. بعد از آن كه شوروي از مرجع كنترل متفقين كناره‌گيري كرد، كلي به همراه همتاهاي فرانسوي و بريتانيايي خود در يكشنبه، 20 ژوئن 1948 دست به اصلاح واحد پول زدند. طبق اين ايده بنيادي قرار بود كه تعداد بسيار كمتري از مارك آلمان (DM) كه واحد پول قانوني جديد بود، جايگزين مارك رايش (reichsmarks) گردد. از اين طريق عرضه پول به شكل چشمگيري كاهش پيدا مي‌كرد به گونه‌اي كه حتي با كنترل قيمت‌ها كه از آن به بعد به مارك آلمان بيان مي‌شدند، كمبود كمتري روي مي‌داد. اصلاح واحد پول بسيار پيچيده بود و ثروت خالص بسياري از افراد به ميزان قابل توجهي كاهش پيدا كرد. نتيجه خالص اين امر، كاهش 93درصدي عرضه پول بود.

در همان يكشنبه، شوراي اقتصادي دو منطقه‌اي آلمان با اصرار لودويگ ارهارد و برخلاف ديدگاه اعضاي سوسيال دموكرات خود، حكم لغو محدوديت از قيمت‌ها را تصويب كرد كه به ارهارد اجازه مي‌داد و او را ترغيب مي‌كرد كه كنترل‌هاي قيمتي را از ميان بردارد.

ارهارد تابستان آن سال از اقتصاد آلمان نازي‌زدايي کرد. فرد كلاپستاك، يكي از اقتصاددان‌هاي بانك فدرال رزرو نيويورك مي‌نويسد كه در فاصله ژوئن تا آگوست 1948 «دستورالعمل پشت دستورالعمل براي حذف نظارت‌هاي اعمال شده بر قيمت‌ها، تخصيص و جيره‌بندي صادر مي‌شد»(ص 283). محدوديت‌هاي مربوط به سبزيجات، ميوه، تخم‌مرغ و تقريبا تمامي كالاهاي توليدي لغو گرديد.

حداكثر قيمت بسياري از كالاهاي ديگر نيز به نحو چشمگيري افزايش يافت و بسياري از كنترل‌هاي باقي‌مانده نيز ديگر اعمال نمي‌شدند. شعار ارهارد مي‌توانسته اين باشد: «دست روی دست نگذار، چیزی را لغو کن».
ژورناليستي به نام ادوين‌ هارتريچ ماجراي زير را درباره ارهارد و كلي بيان مي‌كند. وي مي‌گويد: در جولاي 1948 بعد از آن كه ارهارد به ابتكار خود جيره‌بندي غذا را لغو كرد و به تمام كنترل‌هاي قيمتي پايان داد، كلي با او مواجه شد:
كلي: «آقاي ارهارد، مشاورانم به من مي‌گويند كاري كه تو كرده‌اي يك اشتباه وحشتناك است، نظرت در اين باره چيست؟»
ارهارد: «ژنرال، به آنها توجه نكن! مشاوران من هم همين حرف‌ها را مي‌زنند»(2)
هارتريچ همچنين رويارويي ارهارد با يك سرهنگ ارتش آمريكا در همان ماه را اين گونه نقل مي‌كند:
سرهنگ: چگونه جرات مي‌كني سيستم جيره‌بندي ما را نادیده بگیری، مگر نمی‌بینی كمبود غذايي گسترده‌اي وجود دارد؟

ارهارد: ولي آقاي ابرست. من سیستم جیره‌بندی را نادیده نگرفته‌ام، آن را از ميان برده‌ام! از حالا به بعد تنها قبض جيره‌بندي كه مردم نياز خواهند داشت، مارك آلمان است. آنها سخت كار خواهند كرد تا مارك آلمان به دست بياورند، صبر کن تا ببینی! (3)
البته پيش‌بيني ارهارد بسيار دقيق بود. لغو محدوديت از قيمت‌ها اين امكان را به خريدارها داد تا تقاضاي خود را بدون آنكه سيستم جيره‌بندي در كار باشد به فروشنده‌ها انتقال دهند و افزايش قيمت‌ها نيز انگيزه افزايش عرضه را براي فروشنده‌ها فراهم آورد.
دولت همراه با رفرم پولی و حذف كنترل‌هاي اعمال شده بر قيمت‌ها نرخ‌هاي مالياتي را كاهش داد. اقتصاددان جواني به نام والتر هلر كه در آن زمان با اداره دولت نظامي آمريكا در آلمان همكاري مي‌كرد و بعدا به رياست شوراي مشاوران اقتصادي جان اف كندي رسيد، تغييرات فوق را در مقاله‌اي كه در سال 1949 به نگارش درآورد، توضيح داده است. هلر مي‌نويسد «قانون شماره 64 دولت نظامي براي حذف اثر سركوب‌كننده نرخ‌هاي بسيار بالا، سيستم مالياتي آلمان [غربي] را درست در زمان رفرم پولی به كلي از ميان برد» (ص 218). نرخ ماليات بر درآمد شركت‌ها كه بين 35 تا 65درصد متغير بود، در نرخ 50درصد تثبيت شد. به علاوه، اگرچه حداكثر نرخ ماليات بر درآمد اشخاص در ميزان 95درصد ثابت ماند، اما تنها براي درآمدهاي بالاتر از 250هزار مارك آلمان در سال اعمال مي‌شد. این در حالی است که متفقين در سال 1946 تمامي درآمدهاي بالاتر از 60هزار مارك رايش (يعني در حدود 6هزار مارك آلمان) را مشمول اين نرخ ماليات كرده بودند. در 1950 نرخ نهايي ماليات براي آلماني‌هاي داراي درآمد متوسط با درآمد سالانه‌اي كمتر از 2400 مارك آلمان برابر با 18درصد بود. اگر همين افراد در 1948 درآمدي معادل را برحسب مارك رايش كسب مي‌كردند، در بازه مالياتي 85درصد قرار مي‌گرفتند.
شرايط پس از اعمال اين تغييرات تاثيري كه اين تغييرات بر اقتصاد آلمان غربي نهاد، هيجان‌انگيز است. واليچ مي‌نويسد: «حال و هواي كشور يك شبه عوض شد. چهره‌هاي رنگ پريده، شبح مانند و گرسنه‌ای كه در جست‌وجوي بي‌پايان خود براي غذا در خيابان‌ها پرسه مي‌زدند، دوباره زنده شدند» (ص 71).
در دوشنبه 21 ژوئن كه مردم متوجه شدند پولي كه بابت فروش كالاهايشان به دست مي‌آورند بسيار باارزش‌تر از پول قديمي است، مغازه‌ها پر از كالا شد. والتر هلر مي‌نويسد كه اين تغييرات «به سرعت پول را دوباره به‌عنوان واسطه ارجح براي مبادله برقرار كرد و انگيزه‌هاي پولي را مجددا به‌عنوان محرك اصلي فعاليت‌هاي اقتصادي به وجود آورد» (ص 215)
شایان ذکر است که غيبت از كار نيز كاهش پيدا كرد. در ماه مه 1948 كارگران به‌طور متوسط 5/9 ساعت در هفته از محل كار خود غايب بودند كه بخشي از آن به اين امر باز مي‌گشت كه پولي كه آنها براي كسب آن كار مي‌كردند، چندان با ارزش نبود و بخشي نيز به خاطر اين بود كه كارگرها مجبور بودند زمان زیادی را به جست‌وجو برای یافتن پول یا مبادله کالا با پول اختصاص دهند. در ماه اكتبر ميزان متوسط غیبت از کار به 2/4 ساعت در هفته كاهش يافت. شاخص توليد صنعتي دو منطقه‌اي در ژوئن 1948 تنها برابر با 51درصد مقدار آن در 1936 بود. اما اين ميزان در ماه دسامبر به 78درصد افزايش يافت. به‌عبارت ديگر توليد صنعتي بيش از 50درصد افزايش پيدا كرده بود.
پس از 1948 رشد توليد با فراز و نشيب‌هايي ادامه پيدا كرد. در 1958 نرخ سالانه توليد صنعتي بيش از 4برابر مقدار آن در شش ماه پيش از تغيير واحد پول در 1948 بود. همچنين توليد سرانه صنعتي بيش از 3برابر افزايش يافته بود. در مقابل، اقتصاد كمونيستي آلمان شرقي در ركود به سر مي‌برد.
از آن جا كه ايده‌هاي ارهارد موثر واقع شده بود، كنراد آدناور، اولين صدراعظم جمهوري فدرال جديد آلمان او را به عنوان اولين وزير امور اقتصادي آلمان منصوب كرد. او تا 1963 كه خود به عنوان صدر اعظم برگزيده شد، در اين مقام ماند. ارهارد تا سال 1966 صدر اعظم آلمان بود.
طرح مارشال
در اين نوشته هنوز به طرح مارشال اشاره نشده است. آيا نمي‌توان احياي آلمان غربي را به ميزان زيادي به اين طرح نسبت داد؟ پاسخ منفي است و دليل آن ساده است: كمك طرح مارشال به آلمان غربي آن قدرها زياد نبود. کل کمک های این طرح و ديگر برنامه‌ها تا اكتبر 1954 تنها به 2ميليارد‌دلار مي‌رسيد. حتي در 1948 و 1949 كه اين كمك‌ها به حداكثر مقدار خود رسيدند، مقدار آن كمتر از 5درصد درآمد ملي آلمان بود. به علاوه ديگر كشورهايي كه كمك‌هاي عمده‌اي از طرح مارشال به آنها رسيده بود، رشد كمتري را در مقايسه با آلمان از خود نشان داده‌اند.
علاوه بر اينها در همان حال كه آلمان غربي در حال دريافت كمك بوده تاوان‌ها و جریمه‌هایی معادل بيش از يك‌ميليارد‌دلار را نيز پرداخت کرد. نكته آخر و مهم‌ترين نكته اين كه متفقين سالانه 2/7ميليارد مارك آلمان (4/2ميليارد‌دلار) را بابت هزينه‌هايي كه اشغال آلمان براي آنها به همراه داشت از مردم اين كشور مطالبه مي‌كردند (البته این نکته را نباید از نظر دور داشت که پرداخت هزينه‌هاي اشغال بدين معنا بود كه آلمان غربی نيازي به هزينه‌ کردن در امور دفاعي خود نداشت). به علاوه همان طور كه تايلر كوئن متذكر مي‌شود، بلژيك با بيشترين سرعت در ميان كشورهاي اروپايي خسارت ديده از جنگ بهبود يافت و اتكاي خود به بازارهاي آزاد را افزايش داد و بهبود و تجديد قواي این کشور پيش از اجرای طرح مارشال صورت پذيرفته بود.
نتيجه
آنچه براي بسياري از ناظرين شبيه معجره به نظر مي‌رسيد، واقعا معجزه نبود. لودويگ ارهارد و ديگر اعضای مكتب فرايبورگ كه خسارت‌هاي ناشي از تورم همراه با كنترل قيمت‌ها و بالا بودن نرخ‌هاي مالياتي را درك مي‌كردند و از امکان افزايش بهره‌وري از طریق پايان دادن به تورم، حذف كنترل‌ها و كاهش نرخ‌هاي نهايي مالياتي آگاه بودند، چنين بهبودی را انتظار مي‌كشيدند.
درباره نويسنده
ديويد هندرسون، سردبير دايره‌المعارف مختصر اقتصاد است. وي عضو محقق موسسه هوور در دانشگاه استنفورد و استاديار اقتصاد در دانشكده تحصيلات تكميلي در مونتري كاليفرنياست. هندرسون اقتصاددان ارشد شوراي مشاوران اقتصادي رييس‌جمهور بوده است.
منابعي براي مطالعه بيشتر
Cowen, Tyler. “The Marshall Plan: Myths and Realities.” In Doug Bandow, ed., U.S. Aid to the Developing World. Washington, D.C.: Heritage Foundation, 1985.
Hazlett, Thomas W. “The German Non-miracle.” Reason 9 (April 1978): 33–37.
Heller, Walter W. “Tax and Monetary Reform in Occupied Germany.” National Tax Journal 2, no. 3 (1949): 215–231.
Hirshleifer, Jack W. Economic Behavior in Adversity. Chicago: University of Chicago Press, 1987.
Klopstock, Fred H. “Monetary Reform in Western Germany.” Journal of Political Economy 57, no. 4 (1949): 277–292.
Lutz, F. A. “The German Currency Reform and the Revival of the German Economy.” Economica 16 (May 1949): 122–142.
Mendershausen, Horst. “Prices, Money and the Distribution of Goods in Postwar Germany.” American Economic Review 39 (June 1949): 646–672.
Wallich, Henry C. Mainsprings of the German Revival. New Haven: Yale University Press, 1955.
پانوشت‌ها :
1. Nicholas Balabkins, Germany Under Direct Controls (New Brunswick, N.J.: Rutgers University Press, 1964), p. 62.
2.  Edwin Hartrich, The Fourth and Richest Reich (New York: Macmillan, 1980), p. 4.
3.  Hartrich, The Fourth and Richest Reich, p. 13.

دنیای اقتصاد

دايره‌المعارف اقتصاد اتحاديه اروپا

نویسنده: مارين توپاي
مترجمان: محمدصادق الحسيني، محسن رنجبر
اتحاديه اروپا (EU) شامل بيست و هفت كشور بوده و جمعيتي برابر با 490ميليون نفر را در خود جاي مي‌دهد. در سال 2005 اين اتحاديه از اقتصادي 13‌هزار ميليارد دلاري (11هزار ميليارد يورويي) برخوردار بود، بازاري واحد داشت و در برخي از كشورهاي عضو آن، پولي واحد در جريان بود. تعداد فزاينده‌اي از تصميمات سياسي و اقتصادي در سطح اتحاديه اروپا و در بروكسل اتخاذ مي‌شوند.


منشا شكل‌گيري اتحاديه اروپا معمولا به انجمن زغال‌سنگ و فولاد اروپا (1952) نسبت داده مي‌شود. قرار بود كه صنايع زغال‌سنگ و فولاد آلمان و فرانسه كه به شدت تحت نظارت و كنترل قرار داشتند، توسط يك مرجع فراملي مديريت گردند. انتظار مي‌رفت كه منافع اقتصادي حاصل از كنترل فراملي در يك بخش از اقتصاد به تقاضا براي مديريت فراملي در ساير بخش‌هاي اقتصادي منجر گردد. اما این رویکرد كه مشخصه آن، برنامه‌ريزي و نظارت بوروكراتيك بود، نتوانست رشد اقتصادي به همراه داشته باشد.
اصلاحات معطوف به بازار آزاد كه در اواخر دهه 1940 توسط لودويگ ارهارد در آلمان غربي انجام گرفت (به «معجزه اقتصادي آلمان» رجوع كنيد)، مدل جايگزيني را براي توسعه فراهم آورد و رشد اقتصادي حاصل از آن به مدعايي متقن به نفع آزادسازي در سطح اروپا تبديل شد. با انعقاد پيمان رم در 1957، انجمن اقتصادی اروپا (EEC) به وجود آمد. EEC تعرفه‌ها و سهميه‌هاي کشورهای عضو را از ميان برداشت و يك اتحاديه گمركي را به وجود آورد. طبق اين پيمان اقدامات لازم براي آزادسازي نهايي در جابه‌جايي نيروي كار، خدمات و سرمايه به عمل مي‌آمد.
با وجود نقايص بسيار زياد موجود در پيمان رم، اين باور وجود داشت كه وابستگي دروني اقتصادي حاصل از آن در ميان كشورها باعث كاهش احتمال بروز درگيري مسلحانه در آينده خواهد شد. همان‌طور كه فردريك باستيهRÉDÉRIC BASTIAT، ژورناليست اقتصادي قرن نوزده فرانسه گفته است «اگر كالاها از مرزها عبور نكنند، سربازها اين كار را خواهند كرد». بسياري از طرفداران اوليه ادغام در اروپا، موانع بزرگ تجاري در دهه 1930 و سقوط تجارت بين‌‌المللي حاصل از آن را به خاطر مي‌آوردند. اصل جديد همكاري‌هاي اقتصادي، كارآيي اقتصادي را بهبود بخشيد و منجر به بالارفتن استانداردهاي زندگي شد.
فراملي گراها (Supranationalists) به دنبال ادغام اروپا از طريق يك روش بالا به پايين بودند. قرار بر آن بود كه توسعه اقتصادي و اجتماعي آتي اروپا از بروكسل، پايتخت بلژيك، مديريت شده و مورد نظارت قرار گيرد.
از سوي ديگر هدف پيمان رم تمركززدايي بود. اين هدف وجود داشت كه پس از حذف موانع تعامل فعالان اقتصادي و اجتماعي، در سطح اروپا همكاري‌ها «به طور طبيعي» به وجود آيند.
توسعه
آدام اسميت معتقد بود كه عواید ناشی از کارآیی به اندازه بازار بستگی دارد. تجارت بين‌الملل اندازه بازار را افزايش مي‌دهد. آزادي‌سازي تجاري چندجانبه از طريق توافقنامه عمومي تعرفه‌ها و تجارت (GATT) و جايگزين آن يعني سازمان تجارت جهاني (WTO) بعد از جنگ جهاني دوم بسيار پيشرفت كرد و حجم تجارت بين‌المللي را به ميزان قابل‌ملاحظه‌اي افزايش داد. WTO براساس عدم‌تبعيض بنا نهاده شده است؛ به اين معنا كه كشورهاي عضو آن دسترسي يكساني را براي تمامي اعضای دیگر فراهم مي‌آورند (به توافقنامه‌هاي بين‌المللي تجاري رجوع كنيد).
اتحاديه‌های گمركی استثنايی در قانون WTO به حساب مي‌آيند. اعضای اين اتحاديه‌ها مي‌توانند ضمن حفظ تعرفه‌ای واحد براي واردات از ديگر كشورهای عضو WTO، حقوق گمركی مربوط به واردات كالاهاي يكديگر را از ميان بردارند. خود اتحاديه اروپا كارش را به عنوان يك اتحاديه گمركي (Customs union) ميان بلژيك، لوكزامبورگ، فرانسه، ايتاليا، هلند و آلمان غربي آغاز نمود. بريتانيا، ايرلند و دانمارك در 1973، يونان در 1981 و اسپانيا و پرتغال در 1986 به اين اتحاديه پيوستند.
در 1986 رشد رقابت جهانی منجر به امضاي قانون واحد اروپا (SEA) و تشكيل بازار مشترك در اين قاره گرديد. آزادسازی اقتصادي در سطح جهان باعث شد كه اروپا به عنوان منطقه‌اي با مقررات دست‌وپاگیر و بيكاري بالا و بهره‌وري و رشد پايين در معرض ديد قرار گيرد. قانون واحد اروپا محدوديت‌هاي موجود در حمل و نقل كالا، تدارك مايحتاج دولت و سيار بودن خدمات، سرمايه و نيروي كار را از ميان برداشت و در پی آن تجارت درون اروپا افزايش پيدا كرد. در سال 1960 بيش از 60درصد تجارت اروپا با كشورهاي غيرعضو اتحاديه اروپا صورت مي‌گرفت، در حالي كه در سال 2003 دو سوم از كل تجارت كالا در اين قاره به صورت داخلي انجام مي‌شد. اما اين قانون همچنين قدرت بوروكرات‌‌هاي اروپا براي افزایش مقررات را افزایش داد و همین امر سبب كاهش احتمال رقابت‌هاي سياستي درون اروپا گرديد.
در سال 1995 اتريش، فنلاند و سوئد به عضويت اتحاديه اروپا درآمدند. چك‌ و جمهوري اسلواكي، لهستان، مجارستان، استوني، لتوني، ليتواني، اسلووني، قبرس و مالت نيز در سال 2004 به اين اتحاديه ملحق شدند. روماني و بلغارستان هم در 2007 به EU پيوستند.
در اول ژانويه 1999 يازده عضو اتحاديه اروپا پول ملي خود را با يك پول واحد يعني يورو (€)عوض كردند. از آن پس استقلال سياست‌هاي پولي اعضاي منطقه‌ يورو متوقف گرديد و امروزه اين سياست‌ها توسط بانك مركزي اروپا (ECB) كه مقر آن در فرانكفورت آلمان است، تعیین مي‌شوند. يورو هزينه‌های معاملاتی را كاهش داده و عدم‌اطمينان ناشی از نوسانات نرخ ارز را از ميان برده است و بنابراين افزايش تجارت و سرمايه‌گذاری درون اروپا را تشويق می‌كند. با اين حال اين الزام كه اعضاي منطقه يورو سياست‌‌هاي پولي واحدي را به كار بسته و نرخ بهره يكساني را اعمال مي‌كنند، دولت‌هاي ملي را از ابزارهاي سياستي كه به طور سنتي براي رفع مشكلات اقتصاد كلان خود را به كار مي‌بستند، محروم مي‌سازد (به اتحاديه‌هاي پولي رجوع شود).
در گذشته زماني كه يك كشور به ركودی دچار مي‌شد كه ديگر كشورهاي عضو اتحاديه اروپا از آن مصون مي‌ماندند، بانك مركزي كشور مزبور مي‌توانست در راستاي افزايش تقاضاي داخلي و تعديل بحران، عرضه پول را افزايش دهد. با واگذاري سياست‌هاي پولي به ECB ديگر اين نوع عكس‌العمل‌ها امكان‌پذير نيست. سياست‌هاي پولي رايج تنها براي متعادل ساختن نوسانات چرخه كسب و كار در سطح اروپا مفيد خواهند بود. اگر كشورهاي اروپايي با انبساط و انقباض ادواري در زمان‌هاي مختلف روبه‌رو شوند، فداكردن استقلال پولي براي آنها بسيار گران تمام خواهد شد. از سوي ديگر كشورهاي داراي سياست‌هاي پولي آسانگیرانه از این امر منتفع خواهند شد، زيرا دولت‌هايشان ديگر نمی‌توانند حجم پول خود را افزايش دهند.
اتحاديه اروپا همچنين استقلال مالي كشورهاي عضو را محدود مي‌سازد. طبق توافق مربوط به رشد و ثبات، اعضاي EU نبايد كسري بودجه‌اي بيش از 3درصد GDP خود داشته باشند. هدف از اين توافق، اطمينان از اين نكته است كه بي‌مسووليتي مالي اعضا به طور منفرد، ثبات پول واحد اتحاديه را در معرض خطر قرار ندهد. با اين وجود هيچ‌گونه مكانيسم قابل‌اجرایی براي اعمال توافق مذكور وجود ندارد. از اين رو هنگامي كه آلمان و فرانسه با كسري بودجه بيش از حد مجاز از مفاد اين توافقنامه تخطي كردند، كميسيون اتحاديه اروپا قادر به مهار آنها نبود.
پروژه  ديگر در حال پيگيري در اروپا،  قانون اساسي اروپا است. اين قانون اساسي چالش‌ها و مناقشات زيادي را به بار آورده است. برخي از مخالفان آن معتقدند كه اين قانون اساسي فاصله اتحاديه اروپا از عموم مردم را بيشتر از پيش مي‌كند.
برخي ديگر بر اين باورند كه الحاق منشور اساسي حقوق بشر كه شرايط و قيود رفاهي گسترده ای را شامل می‌شود، به طور سرسام‌آوري پرهزينه است. عدم‌ارجاع به دين به طور اعم و مسيحيت به طور اخص نیز منجر به بي‌اعتنايي اعضايي شد كه از لحاظ فرهنگي محافظه‌كارتر هستند. در هر صورت تصويب اين قانون اساسي در‌هاله‌اي از ابهام قرار دارد كه دليل آن تا حدودي به مخالفت با آن در رفراندوم‌هايي كه در فرانسه و هلند برگزار شد، بازمي‌گردد.
هماهنگ‌سازي
بحث «هماهنگ‌سازي» نمونه‌اي از تنش‌هاي موجود ميان دو ديدگاه مختلف راجع به ادغام است. كساني كه موافق تمركزگرايي از بالا به پايين هستند، هماهنگ‌سازي در كل اتحاديه اروپا را ضروري مي‌دانند، زيرا به‌زعم آنها وجود بازار مشترك، قوانين و نظارت‌هاي مشترك را الزامي مي‌سازد. آنها همچنين هماهنگ‌سازي را شيوه‌اي براي اطمينان از اتحاد سياسي نهايي اين قاره مي‌دانند.
سايرين بر اين باورند كه آنچه در گذشته اروپا را قادر به توسعه ساخت، عدم‌يكنواختي و همساني سياسي و اقتصادي آن بوده است. ديويد لاندس مورخ از دانشگاه هاروارد مي‌نويسد: پراكندگي سبب افزايش رقابت شد و رقابت نیز به هوشیاری نسبت به موارد لازم انجامید. حاكمان و اعيان و اشراف جسور اروپا كه به دنبال افزايش درآمدهاي خود بودند مجبور بودند كه با اعطاي معافيت، آزادي و مزايایی خاص و به طور خلاصه با ایجاد شرایط معامله، برای خود شریک پیدا کنند. در واقع آنها مجبور بودند كه افراد را متقاعد به همكاري نمايند.

واحدهاي سياسي غيرمتمركزي همانند ايالات متحده آمريكا  آزمايشگاهي را براي سياست‌هاي اجتماعي فراهم مي‌آورند. دولت شهرهاي مستقل اروپايي در گذشته همانند ايالت‌هاي امروز آمريكا مجموعه متنوعي از آزادي‌هاي بالقوه را به مهاجران بالقوه ارائه مي‌كردند. بسياري از اين افراد مهاجر دانش و تخصصي را به همراه آوردند كه سبب بهبود جوامعي كه به آنها پناه مي‌آوردند مي‌شد، بنابراین می‌توان گفت هماهنگ‌سازی اجتماعي از بالا به پاييني كه اتحاديه اروپا به آن وارد شده است، ضد مولد از آب درخواهد آمد. اعمال برنامه‌هاي خاص اجتماعي منجر به ناراحتي و آزردگي مي‌شود، پيامدهايي با حاصل جمع منفي به بار مي‌آورد و تعارض‌هاي سياسي را شدت مي‌بخشيد.

در گذشته دولت‌های مختلف اروپايی سعي مي‌كردند كه با كاهش ماليات‌ها امتيازی نسبت به رقبايشان به دست آورند.


اين رقابت‌ مالياتي به همان نحو كه در ميان ايالت‌هاي مختلف آمريكا سبب مهار اعمال ماليات ايالتي مي‌شود، باعث مي‌گردد كه سطح كلي ماليات كنترل شود. با اين حال افرادي وجود دارند كه مايل به كاهش آنچه «رقابت مالياتي مضر»
مي‌نامند هستند.
اين مطلب در يكي از گزارش‌هاي پارلمان اتحاديه اروپا به صورت واضح و آشكار بيان شده است. در اين گزارش استدلال شده كه هماهنگ‌سازي ماليات‌هاي تجاري ضروري است، زيرا كاهش ماليات‌ها در يك كشور ميزان رقابت‌پذيري يا جذابيت آن را در مقايسه با ديگر كشورها افزايش مي‌دهد. جريان‌ یافتن كالا، سرمايه و نيز احتمالا نيروي كار ماهر حاصل از اين امر، برای فعاليت‌هاي اقتصادي و درآمدهاي مالياتي كشورهاي شريك مضر هستند.1
در فضایی که افزايش هماهنگ‌سازی در اقتصادهاي اروپا غالب است، كاهش ماليات به عنوان موثرترين راه براي رقابتي ماندن توليد‌كنندگان كشورهاي مختلف اين قاره بروز يافته است. رقابت مالياتي به ويژه براي كشورهاي فقيرتر اتحاديه اروپا كه نظارت‌هاي شديد اين اتحاديه بر آنها فشار مي‌آورد، به شدت حائز اهميت است. كشورهايي از قبيل بريتانيا و ايرلند نيز كه در گذشته از ماليات پايين بهره‌مند بوده‌اند، احتمالا به حمايت از رقابت مالياتي ادامه خواهد داد.
مقررات
طي دهه 1990 نظارت بر توليد، انتقال و فروش محصولات در سراسر اتحاديه اروپا افزايش یافت. قوانين تصويب شده در رابطه با بهداشت و امنيت كارگرها، ساعات كار و ترك اجباري سبب شد كه هزينه‌هاي غيردستمزدي نيروي كار در اروپا بسيار بيشتر از هزينه‌هاي آنها در ايالات‌متحده و بسياري از كشورهاي ديگر شود.
برخی افراد ساختار حاكم بر اين اتحاديه را مورد انتقاد قرار مي‌دهند. نظارت کمی از طرف مقامات منتخب بر بوروكراسی اتحادیه صورت می‌گیرد و این امر سبب مي‌شود كه مقررات جدیدی به اجرا گذاشته شود بدون آنکه هزینه‌های تبعیت از آنها در نظر گرفته شود. بيش از نيمي از كل مقررات مورد پذيرش در به عنوان مثال پارلمان انگلستان در بروکسل تعیین شده اند. حتي فریتس بولكشتاين، كميسيونر سابق بازارهاي داخلي اروپا به اين نكته اذعان كرده است كه اتحاديه اروپا «به مقررات دست‌وپاگیر گرايش دارد.»2 برخي اعتقاد دارند كه اين مقررات و كنترل‌ها در بعضي از اوقات مي‌توانند ناكامي بازار را اصلاح نمايند. اما مقررات غالبا شكست‌هايي را نيز به بار آورده و بر وخامت مشكلات اقتصادي مي‌افزايند. مدافعان و حاميان اين مقررات غالبا آن دسته از كشورهاي اروپايي هستند كه قوانين و قيود رفاهي گسترده‌اي دارند و مي‌خواهند از شدت رقابت در رقباي اروپايي خود كه نظارت‌هاي كمتري در آنها اعمال مي‌گردد، بكاهند.
مقررات بيش از حد، توسعه اتحاديه اروپا به كشورهاي اروپايي مركزي و شرقي را با مشكل روبه‌رو مي‌سازد. نظارت‌هاي اعمال شده بر نيروي كار در كشورهاي اروپاي غربي كه براي جوامع ثروتمند طراحي شده‌اند، از ميزان رقابت‌پذيري كارگران در كشورهاي داراي بهره‌وري پايين مي‌كاهند و به دوره‌هاي طولاني از بيكاري بالا در آنها منجر می‌شوند. علاوه‌بر آن كميسيون اتحاديه اروپا تخمين زده است كه تا سال 2013 هزينه تبعيت اعضاي جديد از نظارت‌هاي زيست‌محيطي اتحاديه اروپا به تنهايي به 144ميليارد دلار (120ميليارد يورو) خواهد رسيد. اين هزينه‌ها احتمالا منجر به افزايش ماليات‌ها و ديون دولتي در سراسر منطقه خواهند شد.
سيستم سهميه‌ها و يارانه‌ها نیز حاكي از مشكل پيچيده ديگري است. پس از سقوط كمونيسم، كشورهاي اروپايي مركزي و شرقي خود را با بازار تطبيق داده و بهره‌وري خود را افزايش دادند. اتحاديه اروپا امروزه آنها را از توليد «بيش از حد» بازمي‌دارد و مثلا اسلواكي را به خاطر فراتر رفتن از سهميه فولاد خود مواخذه نموده است.
حمايت‌گرايي و بازتوزيع
كشورهاي عضو اتحاديه‌هاي گمركي تنها در صورتي از اين اتحاديه‌ها منتفع خواهند شد كه ورود اين كشورها به آنها بيش از آن كه سبب تغيير مسير تجارت گردد، باعث افزايش آن شود (به موافقت‌نامه‌هاي بين‌المللي تجاري رجوع شود). به عنوان نمونه تصور كنيد كه كشورهاي عضو اتحاديه اروپا همچنان به واردات نفت از خاورميانه، گندم از آمريكا و تجهيزات استريو از آسيا ادامه دهند. همچنين تصور نماييد كه آنها در توليدات خاص خود متخصص‌تر شوند؛ مثلا بريتانيا و فرانسه به جاي آن كه هر دو به توليد نوشيدني و آب معدني بپردازند، به ترتيب تنها نوشيدني و آب معدني توليد نمايند و آزادانه به تجارت با يكديگر بپردازند. در چنين حالتي تجارت به وجود آمده و استانداردهاي زندگي بهبود پيدا مي‌كنند، اما اگر اعضاي EU امروزه به جاي گندم ارزان آمريكا، جو گران آلمان را به دليل تعرفه‌هاي زياد خارجي يا سهميه‌هاي اندك مي‌خرند، تجارت منحرف شده و اعضاي اين اتحاديه گمركي به وضعيت بدتري دچار مي‌شوند.
در تحقيقات پيشين چنين نتيجه‌گيري مي‌شد كه اتحاديه اروپا، يك اتحاديه گمركي است كه باعث ايجاد تجارت مي‌گردد. با اين حال هماهنگ‌سازي افراطي و مقررات دست‌وپاگیر از منافع عضويت در اين اتحاديه مي‌كاهد. سياست مشترك كشاورزي (CAP) و ديگر محدوديت‌هاي اعمال‌شده بر تجارت خارجي نیز سبب بروز ناكارآمدي‌هاي ديگر مي‌شوند.
CAP سالانه مبلغي در حدود 54ميليارد دلار (45ميليارد يورو) را به حمايت از توليدكننده‌هاي محصولات كشاورزي در اتحاديه اروپا تخصيص مي‌دهد و محصولات وارداتي ارزان قيمت را از ورود به اين اتحاديه بازمي‌دارد. سازمان توسعه و همكاري اقتصادي (OECD) تخمين زده است كه سطح كلي حمايت‌هاي دولتي از توليدكنندگان محصولات كشاورزي در اتحاديه اروپا در سال 2005 برابر با 130ميليارد دلار (108ميليارد يورو) بوده است (www.oecd.org). يارانه‌هاي اين اتحاديه غالبا به توليد زياد از حد كالاهاي كشاورزي منجر مي‌شود كه مقداري از آنها در بازارهاي جهاني با قيمتي كمتر به فروش مي‌رسند و قيمت‌هاي جهاني را كاهش می‌دهند. در پی این کاهش قیمت‌ها تا به حال  خسارتي معادل با 20ميليارد دلار (17ميليارد يورو) به توليد‌كنندگان در كشورهاي كم‌درآمد وارد آمده است. در عین حال CAP قيمت محصولات كشاورزي را درون اتحاديه اروپا به شكلي تصنعي بالا نگه مي‌دارد و استاندارد زندگي در اين قاره را پايين مي‌آورد. بنا به اعلام هسته مشاوره‌اي Policy Exchange در انگلستان، « در حال حاضر، مصرف‌كننده‌هاي اتحاديه اروپا بابت محصولات كشاورزي 42درصد بيش از هزينه‌‌اي را پرداخت مي‌كنند كه در صورت برچيده شدن نظام فعلي مجبور به پرداخت آن بودند». بنابراین خانواده‌هاي داراي رفاه كمتر كه غذا سهم بالايي از درآمد آنها را به خود اختصاص مي‌دهد، به شكلي نامتناسب آسيب خواهند ديد.
پاتريك مسرلين، اقتصاددان فرانسوي برآورد کرده كه حمايت‌گرايي تجاري در اروپا به طور كلي هزينه‌اي معادل 5 تا 7درصد GDP سالانه اين قاره را براي آن به همراه دارد. وي به اين نتيجه رسيده است كه هر شغل حفظ شده از طريق حمايت‌گرايي به طور متوسط هزينه سالانه‌اي تقريبا برابر با 200هزار دلار (167هزار يورو) را به پرداخت‌كنندگان ماليات در اروپا تحميل خواهد كرد.
ديگر برنامه‌هاي بازتوزيع (رجوع كنيد به بازتوزيع) در اتحاديه اروپا شامل صندوق‌هاي موسوم به ساختاري و همبستگی مي‌شوند كه از مناطق كم‌درآمد حمايت به عمل مي‌آورند. اين صندوق‌ها تخصيص منابع را دچار انحراف ساخته و حركت نيروي كار به سوي فعاليت‌هاي اقتصادي مولدتر را با محدوديت‌ روبه‌رو مي‌سازند. زماني كه پرداخت پول وسط اين صندوق‌ها در ميانه دهه 1970 آغاز گرديد، 44درصد از جمعيت اتحاديه اروپا در مناطقي زندگي مي‌كردند كه شرايط لازم براي كسب اين حمايت‌ها را دارا بودند، اين نسبت در سال 1997 به 52درصد افزايش پيدا كرد. بنابراین، اين برنامه هم در حذف فقر منطقه‌اي ناكام ماند و هم‌گروه‌هاي داراي منافع خاص را قدرتمندتر كرد. مثلا دولت اسپانيا به جاي آن كه كاهش در وجوه خود را بپذيرد، تهدید کرد که مانع گسترش اتحادیه اروپا خواهد شد.
سياست‌هاي بازتوزيعي اتحاديه اروپا احتمالا پيامدهاي بيشتري با حاصل جمع منفي به بار خواهند آورد و به نارضايتي‌ها و تنش‌هاي بيشتري منجر خواهند شد.
موفقيت‌ اين پروژه‌ اروپايي به استقبال از «فعاليت‌هاي آزادانه» در سطح اين قاره بستگي دارد. در چنين شرايطي دولت‌ها، بنگاه‌ها و افراد آزاد خواهند بود كه در رابطه با ويژگي‌ها و محدوده همكاري‌‌هاي خود تصميم‌گيري نمايند.
درباره نويسنده
مارين توپاي، تحليلگر موسسه Cato است. وي مدرك ليسانس خود را در رشته روابط بين‌الملل از دانشگاه ويتواترزرند در ژوهانسبورگ آفريقاي جنوبي و دكتراي خود را نيز در همين رشته از دانشگاه سنت‌ اندروز در انگلستان اخذ كرد.
منابعي براي مطالعه بيشتر:

Bastiat, Frédéric. The Law. 1850. Available online at: http://www.econlib.org/library/Bastiat/basLaw.html
Gillingham, John. European Integration: 1950–2003. Cambridge: Cambridge University Press, 2003.
Landes, David. The Wealth and Poverty of Nations. New York: Norton, 1998.
Messerlin, Patrick. Measuring the Costs of Protection in Europe. Washington, D.C.: Institute of International Economics, 2001.
Smith, Adam. The Wealth of Nations. 1776. Available online at: http://www.econlib.org/library/Smith/smWN.html
Tupy, Marian. EU Enlargement: Costs, Benefits, and Strategies for Central and Eastern European Countries. Cato Policy Analysis no. 489. Washington, D.C.: September 2003.
Viner, Jacob. The Customs Union Issue. New York: Carnegie Endowment for International Peace, 1950.
1- The Reform of Taxation in EU Members,” European Parliament, Directorate General for Research, Working Paper ECON 127 EN, 07–2001, online at: http://www.europarl.eu.int/working papers/econ/pdf/127_en.pdf
2- “Bolkestein Accuses Commission of Over-regulating,” EUobserver, October 13, 2003, online at: http://euobs.com/?aid=13001&rk=1

دنیای اقتصاد

دايره‌المعارف اقتصاد : اثرات جانبي

برايان كاپلان
مترجمان: محمدصادق الحسینی، محسن رنجبر
اثرات جانبي مثبت فوايدي هستند كه نمي‌توان بابت ارائه آنها بهايي را مطالبه نمود و اثرات جانبي منفي هزينه‌هايي هستند كه نمي‌توان در راستاي ايجاد نكردن آنها درخواست بها كرد.


همان طور كه آدام اسميت خاطرنشان ساخته است خودمداري معمولا باعث مي‌شود كه بازارها هر چه را كه مردم مي‌خواهند توليد كنند و براي آن كه فردي به ثروت دست پيدا كند، بايد آن چه را كه عموم مردم راغب به خريد آن هستند، به فروش برساند. اثرات جانبي (خارجي) (Externalities) فوايد اجتماعي ناشي از خودخواهي فردي را تحليل مي‌برند. در صورتي كه مشتريان خودخواه (selfhish) مجبور نباشند كه بابت منفعت به دست آمده مبلغي را به توليد‌كننده‌ها بپردازند، پرداختي صورت نخواهد داد و در صورتي كه چيزي به توليد‌كننده‌هاي خودخواه پرداخته نشود، آنها نيز به توليد نخواهند پرداخت. در اين صورت كالاي ارزشمندي توليد نخواهد شد. همان طور كه ديويد فريدمن به خوبي توضيح مي‌دهد، «مشكل اين نيست كه فردي مبلغي را بابت چيزي پرداخت مي‌كند كه به ديگري مي‌رسد، بلكه اين است كه حتي اگر ارزش كالا از هزينه توليد آن بيشتر است، هيچ كس مبلغي را نپرداخته و هيچ كس آن را به دست نمي‌آورد.» (فريدمن، 1996، ص 278)
بايد اذعان كرد كه چنين شرايط ناخوشايندي در دنياي واقعي به ندرت پيش مي‌آيد. اغلب افراد كاملا خودخواه نيستند و معمولا مي‌توان هزينه‌اي را بابت بخشي از فوايدي كه مصرف‌كننده‌ها دريافت مي‌كنند از آنها مطالبه نمود؛ به عنوان مثال بسياري از افرادي كه از يك سي‌دي موسيقي استفاده مي‌كنند، به خاطر تكثير و بهره‌برداري غيرمجاز مبلغي را به هنرمند مربوط به آن موسيقي پرداخت نخواهند كرد. اين امر انگيزه‌هاي مرتبط با ضبط سي‌دي‌هاي جديد را كاهش خواهد داد؛ اما برخي انگيزه‌ها براي ضبط همچنان پابرجا مي‌مانند؛ زيرا بسياري از افراد تكثير غيرمجاز را اسباب زحمت و دردسرساز مي‌دانند و ديگران از اين كار سرباز مي‌زنند؛ چرا كه چنين عملي به باور آنها نادرست است. لذا مشكل اين است كه اثرات جانبي به جاي آن كه به عدم وجود اين قبيل سي‌دي‌ها منجر شوند، به چيزي منجر مي‌گردند كه اقتصاددان‌ها آن را توليد كمتر از حد (underproduction) اين سي‌دي‌ها مي‌نامند.
تحقيق و توسعه و آلودگي هوا به ترتيب نمونه‌هاي استانداردي از اثرات جانبي مثبت و منفي هستند. با اين حال تفاوت ميان اين دو نهايتا معناشناختي است. اين كه بگوييم «هواي پاكيزه اثرات جانبي مثبت دارد و لذا كمتر از حد توليد مي‌شود» با اين كه گفته شود «هواي آلوده اثرات جانبي منفي دارد و لذا بيشتر از حد توليد مي‌شود» معادل است.
اقتصاددان‌ها اثرات جانبي را همانند تمامي موارد ديگر و بر اساس تمايل به پرداخت انسان‌ها ‌اندازه‌گيري مي‌كنند. در صورتي كه‌هزاران نفر به ازاي هواي تميزتر مبلغ ده‌دلار پرداخت نمايند، آن گاه آلودگي اثر جانبي به‌اندازه ده‌هزار‌دلار به همراه خواهد داشت. در مقابل اگر هيچ كس از وجود هواي آلوده ناراضي نباشد، هيچ اثر جانبي وجود نخواهد داشت. اگر كسي هواي كثيف را دوست داشته باشد، بايد تمايل به پرداخت اين فرد غيرعادي را از تمايل به پرداخت مابقي جامعه براي كاهش آلودگي هوا كم كرد.
اثرات جانبي احتمالا مورد توجه‌ترين دليل براي دخالت‌هاي دولت از سوي اقتصاددان‌ها هستند. از اين مقوله به تناوب براي توجيه مالكيت دولت بر صنايع داراي اثرات جانبي مثبت و ممانعت از توليد كالاهاي داراي اثرات جانبي منفي استفاده مي‌شود. با اين وجود اين امر در بيان اقتصادي تندروي به حساب مي‌آيد. اگر اقتصاد آزاد كه به معناي عدم دخالت دولت است، ميزان بسيار كمي از محصول «آموزش» فراهم آورد، ساده‌ترين راه‌حل ارائه نوعي يارانه براي تحصيلات است، نه توليد آموزش توسط دولت. به همين نحو اگر اقتصاد آزاد به توليد مقدار بسيار زيادي كوكائين منجر گردد، يك عكس‌العمل حساب شده اعمال ماليات بر آن است، نه ممنوعيت كامل آن.
اقتصاددان‌ها به ويژه در مواجهه با اثرات جانبي زيست‌محيطي عموما با نظارت‌ها و كنترل‌هاي دولتي كه تكنولوژي‌هايي خاص (به ويژه «بهترين تكنولوژي موجود») يا اقدامات تجاري مشخصي را الزامي مي‌سازند، مخالفت مي‌كنند. اين روش‌ها هزينه پاكسازي محيط زيست را بسيار بيش از آنچه بايد باشد مي‌سازند، زيرا هزينه كاهش آلودگي در ميان شركت‌ها و صنايع مختلف فرق مي‌كند. راه‌حلي كارآتر براي انجام اين امر صدور «مجوزهاي آلودگي» قابل‌معامله است كه نشان‌دهنده ميزان آلودگي هدف باشند. منابعي كه بتوانند اثرات جانبي منفي خود را با هزينه‌اي ‌اندك كاهش دهند، به نحو چشمگيري توليد خود را كاهش داده و مجوزهايشان را به منابع آلودگي داراي انعطاف كمتر خواهند فروخت (بلايندر، 1987).
اگر چه مفهوم اثرات جانبي در علم اقتصاد چندان چالش‌برانگيز نيست، اما كاربرد و معني ضمني آن چنين است. مدافعان بازارهاي آزاد معمولا چنين استدلال مي‌كنند كه اثرات جانبي كوچك و قابل‌كنترل هستند، اما منتقدين بازارهاي آزاد، اثرات جانبي را گسترده و حتي فراگير تلقي مي‌كنند. احتمالا پذيرفته‌شده‌ترين نمونه‌هاي فعاليت‌هاي داراي اثرات جانبي بزرگ، آلودگي هوا، جرايم خشونت آميز و دفاع ملي هستند.
موارد رايج ديگري كه در اين زمينه به آن‌ها ‌اشاره مي‌شود، شامل مراقبت‌هاي بهداشتي، آموزش و محيط زيست هستند، اما معقوليت و قابليت پذيرش ادعاهاي مربوط به اين كه موارد فوق اثرات جانبي هستند، بسيار كمتر مي‌باشد. پيشگيري و معالجه بيماري‌هاي مسري از اثرات جانبي ‌آشكاري برخوردار است، اما بخش عمده‌اي از مراقبت‌هاي بهداشتي اين‌گونه نيستند. كارگران آموزش ديده و باسواد بهره‌وري بيشتري دارند، اما اين منفعت را به سختي مي‌توان «جانبي» ناميد، چرا كه بازارها با ارائه دستمزد‌هاي بالاتر به سواد و تحصيلات پاداش مي‌دهند. اثرات جانبي بسياري از اقدامات و طرح‌هاي زيست‌محيطي از جمله پارك‌هاي ملي، بازيافت و طرح‌هاي حفاظتي را نمي‌توان به سادگي تشخيص داد. افرادي كه از وجود پارك‌هاي ملي بهره مي‌برند، بازديد‌كننده‌هايي هستند كه مي‌توان به راحتي هزينه‌اي را بابت ورود به پارك از آنها مطالبه كرد. اگر قيمت قوطي‌هاي آلومينيومي نتواند منجر به بازيافت شود، اين معني را به همراه دارد كه هزينه بازيافت (شامل فعاليت‌هاي انساني) از منافع آن كمتر مي‌باشد. به همين نحو تا زماني كه منابع داراي مالكيت خصوصي باشند، شركت‌ها سود كنوني خود را با سود‌هاي آتي‌شان متعادل مي‌سازند. در صورتي كه يك شركت حفاري بداند كه قيمت نفت طي ده سال آينده به سرعت افزايش پيدا خواهد كرد، از اين انگيزه برخوردار است كه به جاي فروش نفت در حال حاضر آن را ذخيره و نگهداري نمايند.
اثرات جانبي غالبا به خاطر نقش داشتن در «شكست بازار» مقصر شناخته مي‌شوند، اما اينها همچنين منبعي براي شكست دولت مي‌باشند. بسياري از اقتصادداناني كه به مطالعه سياست مي‌پردازند، اثرات منفي و بزرگ ناشي از غفلت و عدم آگاهي راي‌دهنده‌ها را به باد انتقاد مي‌گيرند. فردي كه سواد اقتصادي نداشته و به حمايت گرايي راي مي‌دهد، نه تنها به خود بلكه به همشهريانش نيز آسيب مي‌رساند (كاپلان، 2003؛ داونزر، 1957). ساير اقتصاددان‌ها بر اين باورند كه اثرات جانبي در فرآيند بودجه‌ريزي به مخارجي بيهوده و اسراف كارانه منجر مي‌شوند. عضوي از كنگره كه براي جلب وجوه فدرال جهت مصرف در منطقه خود اعمال فشار مي‌كند، شانس انتخاب مجدد خود را بالا مي‌برد، اما به سلامت مالي بقيه نقاط كشور صدمه وارد مي‌كند.
به اثرات جانبي شناخته شده‌اي در برخي شرايط دور از ذهن‌اشاره گرديده است. برخي بر اين باورند كه ثروت، خود اثري جانبي دارد كه همانا دامن زدن به حسادت است. عده‌اي ديگر معتقدند كه ديگر خواهي و از خود گذشتگي اثرات جانبي به همراه دارد، زيرا وقتي كه يك فرد پولي را براي كمك به فقرا به آنها مي‌دهد، هر فردي كه وضعيت فقرا برايش اهميت داشته باشد از رفاه بيشتر و شرايط بهتري برخوردار خواهد شد. مدافعان ممنوعيت استفاده از مواد مخدر و مبارزه با آن به اثرات جانبي استفاده از مشروبات الكلي و اعتياد به مواد مخدر ‌اشاره مي‌كنند، اگر چه آنها نوعا هزينه‌هاي خصوصي از قبيل درآمدهاي پايين و بيكاري را با هزينه‌هاي جانبي رانندگي در حين مستي و جرايم خشونت‌آميز يكي مي‌كنند. يكي از استدلال‌هاي عمده افراد شاكي در دعوي حقوقي موسوم به
Big Tobacco اين بود كه با توجه به نقش دولت در مراقبت‌هاي بهداشتي، هزينه استعمال دخانيات از محل پولي تامين مي‌گردد كه ماليات‌دهنده‌ها پرداخت مي‌كنند. 

اصولا اين مكان وجود داشت كه از اثرات جانبي براي عقلاني‌سازي شكنجه و آزار اقليت‌هاي ديني، سانسور، حجاب اجباري زنان و حتي آپارتايد آفريقاي جنوبي استفاده شود. در صورتي كه اغلب مردم، داروينيسم را توهين آميز و ناراحت‌كننده مي‌دانستند، منطق اثرات جانبي، اعمال ماليات بر گفته‌هاي دارويني را توصيه مي‌كرد. اقتصاددان‌هاي چنداني اين احتمالات را پيگيري نكرده‌اند كه دليل آن احتمالا به اين حس ضمني باز مي‌گردد كه در موارد استثنايي حقوق فردي مهم تر از كارآيي اقتصادي خواهد بود. با اين حال حتي از يك نقطه نظر كاملا اقتصادي برخي اثرات جانبي ارزش اصلاح و تصحيح ندارند. يك دليل براي اين گفته آن است كه بسياري از فعاليت‌ها اثرات جانبي مثبت و منفي دارند كه تقريبا اثر يكديگر را از بين مي‌برند. به عنوان مثال اثر جانبي مثبت زدن چمن‌ها بهبود ظاهر محله و اثر جانبي منفي آن ايجاد سروصداي زياد است. اعمال يارانه يا ماليات، يكي از مشكلات را كاهش مي‌دهد، اما ديگري را گسترش مي‌دهد. مثال بحث‌برانگيزتر زير را در نظر بگيريد. برخي اقتصاددان‌ها تلاش‌هاي صورت‌گرفته در رابطه با پيشگيري از گرمايش جهاني را زير سوال برده و چنين برآورد مي‌كنند كه منافع اين امر براي مردم ساكن مناطق سردسير بيش از آن است كه با هزينه‌هاي تحميل شده بر مردم مناطق داراي آب و هواي گرم متعادل شود. مبناي اقتصادي ديگر براي توجيه عدم فعاليت دولت از اين قرار است: برخي مواقع يك اثر جانبي در سطوح پايين توليد بزرگ است، اما با افزايش مقدار توليد به سرعت از ميان مي‌رود. تا زماني كه توليد به ‌اندازه كافي زياد باشد، مي‌توان با اطمينان از اين قبيل اثرات جانبي صرف‌نظر نمود. مثلا افزايش عرضه مواد غذايي طي دوران قحطي به دزدي، شورش براي غذا و حتي آدم خواري منجر مي‌شود. با اين وجود افزايش عرضه غذا طي دوران فراواني احتمالا  تاثير قابل‌توجهي بر ميزان ارتكاب جرم نخواهد گذاشت. با وجود همه اينها تاثيرگذارترين استدلال براي اين كه بايد اجازه دهيم كه خود اثرات جانبي بر يكديگر تاثير گذاشته و همديگر را مرتفع سازند، از آن رونالدكوش اقتصاددان برنده جايزه نوبل است.

اثرات جانبي مثبت فوايدي هستند كه نمي‌توان بابت ارائه آنها بهايي را مطالبه نمود و اثرات جانبي منفي هزينه‌هايي هستند كه نمي‌توان در راستاي ايجاد نكردن آنها درخواست بها كرد.

همان طور كه آدام اسميت خاطرنشان ساخته است خودمداري معمولا باعث مي‌شود كه بازارها هر چه مردم مي‌خواهند را توليد كنند و براي آن كه فردي به ثروت دست پيدا كند، بايد آن چه عموم مردم راغب به خريد آن هستند را به فروش برساند. اثرات جانبي (خارجي) (Externalities) فوايد اجتماعي ناشي از خودخواهي فردي را تحليل مي‌برند. در صورتي كه مشتريان خودخواه (selfhish) مجبور نباشند كه بابت منفعت به دست آمده مبلغي را به توليد‌كننده‌ها بپردازند، پرداختي صورت نخواهد داد و در صورتي كه چيزي به توليد‌كننده‌هاي خودخواه پرداخته نشود، آنها نيز به توليد نخواهند پرداخت. در اين صورت كالاي ارزشمندي توليد نخواهد شد. همان طور كه ديويد فريدمن به خوبي توضيح مي‌دهد، «مشكل اين نيست كه فردي مبلغي را بابت چيزي پرداخت مي‌كند كه به ديگري مي‌رسد، بلكه اين است كه حتي اگر ارزش كالا از هزينه توليد آن بيشتر است، هيچ كس مبلغي را نپرداخته و هيچ كس آن را به دست نمي‌آورد» (فريدمن، 1996، ص 278).
بايد اذعان كرد كه چنين شرايط ناخوشايندي در دنياي واقعي به ندرت پيش مي‌آيد. اغلب افراد كاملا خودخواه نيستند و معمولا مي‌توان هزينه‌اي را بابت بخشي از فوايدي كه مصرف‌كننده‌ها دريافت مي‌كنند از آنها مطالبه نمود. تحقيق و توسعه و آلودگي هوا به ترتيب نمونه‌هاي استانداردي از اثرات جانبي مثبت و منفي هستند. با اين حال تفاوت ميان اين دو نهايتا معناشناختي است. اين كه بگوييم «هواي پاكيزه اثرات جانبي مثبت دارد و لذا كمتر از حد توليد مي‌شود» با اين كه گفته شود «هواي آلوده اثرات جانبي منفي دارد و لذا بيشتر از حد توليد مي‌شود» معادل است.
اقتصاددان‌ها اثرات جانبي را همانند تمامي موارد ديگر و بر اساس تمايل به پرداخت انسان‌ها ‌اندازه‌گيري مي‌كنند. در صورتي كه‌هزاران نفر به ازاي هواي تميزتر مبلغ ده‌دلار پرداخت نمايند،
آن گاه آلودگي اثر جانبي به‌اندازه ده‌هزار‌دلار به همراه خواهد داشت. در مقابل اگر هيچ كس از وجود هواي آلوده ناراضي نباشد، هيچ اثر جانبي وجود نخواهد داشت. اگر كسي هواي كثيف را دوست داشته باشد، بايد تمايل به پرداخت اين فرد غيرعادي را از تمايل به پرداخت مابقي جامعه براي كاهش آلودگي هوا كم كرد. اثرات جانبي احتمالا مورد توجه‌ترين دليل براي دخالت‌هاي دولت از سوي اقتصاددان‌ها هستند. از اين مقوله به تناوب براي توجيه مالكيت دولت بر صنايع داراي اثرات جانبي مثبت و ممانعت از توليد كالاهاي داراي اثرات جانبي منفي استفاده مي‌شود. با اين وجود اين امر در بيان اقتصادي تندروي به حساب مي‌آيد. اگر اقتصاد آزاد كه به معناي عدم دخالت دولت است، ميزان بسيار كمي از محصول «آموزش» فراهم آورد، ساده‌ترين راه‌حل ارائه نوعي يارانه براي تحصيلات است، نه توليد آموزش توسط دولت. به همين نحو اگر اقتصاد آزاد به توليد مقدار بسيار زيادي كوكائين منجر گردد، يك عكس‌العمل حساب شده اعمال ماليات بر آن است، نه ممنوعيت كامل آن. اقتصاددان‌ها به ويژه در مواجهه با اثرات جانبي زيست‌محيطي عموما با نظارت‌ها و كنترل‌هاي دولتي كه تكنولوژي‌هايي خاص (به ويژه «بهترين تكنولوژي موجود») يا اقدامات تجاري مشخصي را الزامي مي‌سازند، مخالفت مي‌كنند. اين روش‌ها هزينه پاكسازي محيط زيست را بسيار بيش از آن چه بايد باشد مي‌سازند، زيرا هزينه كاهش آلودگي در ميان شركت‌ها و صنايع مختلف فرق مي‌كند. راه‌حلي كارآتر براي انجام اين امر صدور «مجوزهاي آلودگي» قابل‌معامله است كه نشان‌دهنده ميزان آلودگي هدف باشند. منابعي كه بتوانند اثرات جانبي منفي خود را با هزينه‌اي ‌اندك كاهش دهند، به نحو چشمگيري توليد خود را كاهش داده و مجوزهايشان را به منابع آلودگي داراي انعطاف كمتر خواهند فروخت (بلايندر، 1987).
اگر چه مفهوم اثرات جانبي در علم اقتصاد چندان چالش برانگيز نيست، اما كاربرد و معني ضمني آن چنين است. مدافعان بازارهاي آزاد معمولا چنين استدلال مي‌كنند كه اثرات جانبي كوچك و قابل‌كنترل هستند، اما منتقدين بازارهاي آزاد، اثرات جانبي را گسترده و حتي فراگير تلقي مي‌كنند. احتمالا پذيرفته‌شده‌ترين نمونه‌هاي فعاليت‌هاي داراي اثرات جانبي بزرگ، آلودگي هوا، جرايم خشونت آميز و دفاع ملي هستند. موارد رايج ديگري كه در اين زمينه به آن‌ها ‌اشاره مي‌شود، شامل مراقبت‌هاي بهداشتي، آموزش و محيط زيست هستند، اما معقوليت و قابليت پذيرش ادعاهاي مربوط به اين كه موارد فوق اثرات جانبي هستند، بسيار كمتر مي‌باشد. پيشگيري و معالجه بيماري‌هاي مسري از اثرات جانبي ‌آشكاري برخوردار است، اما بخش عمده‌اي از مراقبت‌هاي بهداشتي اين‌گونه نيستند. كارگران آموزش ديده و باسواد بهره‌وري بيشتري دارند، اما اين منفعت را به سختي مي‌توان «جانبي» ناميد، چرا كه بازارها با ارائه دستمزد‌هاي بالاتر به سواد و تحصيلات پاداش مي‌دهند. اثرات جانبي بسياري از اقدامات و طرح‌هاي زيست‌محيطي از جمله پارك‌هاي ملي، بازيافت و طرح‌هاي حفاظتي را نمي‌توان به سادگي تشخيص داد. افرادي كه از وجود پارك‌هاي ملي بهره مي‌برند، بازديد‌كننده‌هايي هستند كه مي‌توان به راحتي هزينه‌اي را بابت ورود به پارك از آنها مطالبه كرد. اگر قيمت قوطي‌هاي آلومينيومي نتواند منجر به بازيافت شود، اين معني را به همراه دارد كه هزينه بازيافت (شامل فعاليت‌هاي انساني) از منافع آن كمتر مي‌باشد. به همين نحو تا زماني كه منابع داراي مالكيت خصوصي باشند، شركت‌ها سود كنوني خود را با سود‌هاي آتيشان متعادل مي‌سازند. در صورتي كه يك شركت حفاري بداند كه قيمت نفت طي ده سال آينده به سرعت افزايش پيدا خواهد كرد، از اين انگيزه برخوردار است كه به جاي فروش نفت در حال حاضر آن را ذخيره و نگهداري نمايند. اثرات جانبي غالبا به خاطر نقش داشتن در «شكست بازار» مقصر شناخته مي‌شوند، اما اين‌ها همچنين منبعي براي شكست دولت مي‌باشند. بسياري از اقتصادداناني كه به مطالعه سياست مي‌پردازند، اثرات منفي و بزرگ ناشي از غفلت و عدم آگاهي راي‌دهنده‌ها را به باد انتقاد مي‌گيرند. فردي كه سواد اقتصادي نداشته و به حمايت گرايي راي مي‌دهد، نه تنها به خود بلكه به همشهريانش نيز آسيب مي‌رساند (كاپلان، 2003؛ داونزر، 1957). ساير اقتصاددان‌ها بر اين باورند كه اثرات جانبي در فرآيند بودجه‌ريزي به مخارجي بيهوده و اسراف كارانه منجر مي‌شوند. عضوي از كنگره كه براي جلب وجوه فدرال جهت مصرف در منطقه خود اعمال فشار مي‌كند، شانس انتخاب مجدد خود را بالا مي‌برد، اما به سلامت مالي بقيه نقاط كشور صدمه وارد مي‌كند. به اثرات جانبي شناخته شده‌اي در برخي شرايط دور از ذهن‌اشاره گرديده است. برخي بر اين باورند كه ثروت، خود اثري جانبي دارد كه همانا دامن زدن به حسادت است.
عده‌اي ديگر معتقدند كه ديگر خواهي و از خود گذشتگي اثرات جانبي به همراه دارد، زيرا وقتي كه يك فرد پولي را براي كمك به فقرا به آنها مي‌دهد، هر فردي كه وضعيت فقرا برايش اهميت داشته باشد از رفاه بيشتر و شرايط بهتري برخوردار خواهد شد. مدافعان ممنوعيت استفاده از مواد مخدر و مبارزه با آن به اثرات جانبي استفاده از مشروبات الكلي و اعتياد به مواد مخدر‌اشاره مي‌كنند، اگر چه آنها نوعا هزينه‌هاي خصوصي از قبيل درآمدهاي پايين و بيكاري را با هزينه‌هاي جانبي رانندگي در حين مستي و جرايم خشونت‌آميز يكي مي‌كنند. يكي از استدلال‌هاي عمده افراد شاكي در دعوي حقوقي موسوم به Big Tobacco اين بود كه با توجه به نقش دولت در مراقبت‌هاي بهداشتي، هزينه استعمال دخانيات از محل پولي تامين مي‌گردد كه ماليات‌دهنده‌ها پرداخت مي‌كنند. 
اصولا اين مكان وجود داشت كه از اثرات جانبي براي عقلاني‌سازي شكنجه و آزار اقليت‌هاي ديني، سانسور، حجاب اجباري زنان و حتي آپارتايد آفريقاي جنوبي استفاده شود. در صورتي كه اغلب مردم، داروينيسم را توهين آميز و ناراحت‌كننده مي‌دانستند، منطق اثرات جانبي، اعمال ماليات بر گفته‌هاي دارويني را توصيه مي‌كرد. اقتصاددان‌هاي چنداني اين احتمالات را پيگيري نكرده‌اند كه دليل آن احتمالا به اين حس ضمني باز مي‌گردد كه در موارد استثنايي حقوق فردي مهم تر از كارآيي اقتصادي خواهد بود. با اين حال حتي از يك نقطه نظر كاملا اقتصادي برخي اثرات جانبي ارزش اصلاح و تصحيح ندارند. يك دليل براي اين گفته آن است كه بسياري از فعاليت‌ها اثرات جانبي مثبت و منفي دارند كه تقريبا اثر يكديگر را از بين مي‌برند. به عنوان مثال اثر جانبي مثبت زدن چمن‌ها بهبود ظاهر محله و اثر جانبي منفي آن ايجاد سروصداي زياد است. اعمال يارانه يا ماليات، يكي از مشكلات را كاهش مي‌دهد، اما ديگري را گسترش مي‌دهد. مثال بحث‌برانگيزتر زير را در نظر بگيريد. برخي اقتصاددان‌ها تلاش‌هاي صورت‌گرفته در رابطه با پيشگيري از گرمايش جهاني را زير سوال برده و چنين برآورد مي‌كنند كه منافع اين امر براي مردم ساكن مناطق سردسير بيش از آن است كه با هزينه‌هاي تحميل شده بر مردم مناطق داراي آب و هواي گرم متعادل شود. مبناي اقتصادي ديگر براي توجيه عدم فعاليت دولت از اين قرار است: برخي مواقع يك اثر جانبي در سطوح پايين توليد بزرگ است، اما با افزايش مقدار توليد به سرعت از ميان مي‌رود. تا زماني كه توليد به ‌اندازه كافي زياد باشد، مي‌توان با اطمينان از اين قبيل اثرات جانبي صرف‌نظر نمود. مثلا افزايش عرضه مواد غذايي طي دوران قحطي به دزدي، شورش براي غذا و حتي آدم خواري منجر مي‌شود. با اين وجود افزايش عرضه غذا طي دوران فراواني احتمالا  تاثير قابل‌توجهي بر ميزان ارتكاب جرم نخواهد گذاشت. با وجود همه اينها تاثيرگذارترين استدلال براي اين كه بايد اجازه دهيم كه خود اثرات جانبي بر يكديگر تاثير گذاشته و همديگر را مرتفع سازند، از آن رونالدكوش اقتصاددان برنده جايزه نوبل است. كوش در «مساله هزينه اجتماعي» (1960) اين ايده اوليه كه به معناي دقيق كلمه نمي‌توان بابت برخي فوايد و منافع، هزينه‌اي را مطالبه نمود ناديده مي‌گيرد. او در مقابل به اين نكته‌ اشاره مي‌كند كه هر مبادله‌اي هزينه‌هاي تراكنش به همراه دارد كه از مقادير قابل چشم‌پوشي (مثل قرار دادن سكه در دستگاه‌هاي سكه‌اي) گرفته تا مقادير بزرگ (مثل مذاكره درباره يك قرارداد داراي شش‌ميليارد امضا‌كننده براي بهبود كيفيت هوا) متفاوت هستند.
كوش نتايج قاطع و متقني را از اين يافته مبتني بر عرف عام خود استخراج نمود. بهتر است كه به جاي بحث راجع به اين كه آيا چيزي «اثر جانبي» است يا خير، به بحث و بررسي هزينه‌هاي مبادلاتي (Transaction costs) بپردازيم. در صورتي كه هزينه‌هاي مبادلاتي به گونه منطقي كم باشند، طرف‌هاي درگير با اين مبادله‌ها به مذاكره در باب راه‌حل‌هاي نسبتا كارآمد و بدون دخالت دولت خواهند پرداخت. مثال كلاسيك كوش را در نظر بگيريد كه در آن فرض مي‌شود فعاليت‌هاي يك شركت خطوط راه‌آهن باعث ايجاد جرقه در مزرعه يك كشاورز مي‌گردد. تا زماني كه هزينه‌هاي مبادلاتي پايين باشند، اين شركت و فرد كشاورز راه‌حلي را براي رفع اين مشكل به وجود آمده، پيدا خواهند كرد. كوش با تيزبيني و زكاوت بر اين نكته تاكيد كرد كه به لحاظ كارآيي اقتصادي اهميتي ندارد كه قانون در حمايت از كدام اين دو راي صادر كند. فرض كنيد كه كنترل جرقه‌ها‌هزار‌دلار هزينه به همراه داشته باشد و محصول از دست رفته از ارزشي معادل دوهزار‌دلار برخوردار باشد. حتي در صورتي كه قانون از شركت راه‌آهن حمايت كند، كشاورز هزينه كنترل جرقه‌ها را به اين شركت پرداخت خواهد نمود. در مقابل فرض كنيد كه هزينه كنترل اين جرقه‌ها دو‌هزار‌دلار بوده و ارزش محصول از دست رفته تنها معادل‌هزار‌دلار باشد و قانون طرف كشاورز را بگيرد. در اين صورت شركت راه‌آهن هزينه‌اي را بابت كسب مجوز جهت ادامه ايجاد جرقه به كشاورز پرداخت خواهد كرد.
بحثي كه كوش مطرح ساخت در ابتدا مناقشه‌برانگيز بود. همان‌گونه كه جورج استيگلر در زندگي نامه خود شرح مي‌دهد، زماني كه كوش ايده خود را براي اولين بار به گروهي متشكل از بيست نفر از همكارانش عرضه كرد، هيچ كس با آن موافقت ننمود. با اين حال وي پس از بحث، توافق همه آنها را جلب كرد. پس از آن روش كوش هم در اقتصاد و هم در حقوق به ميزان زيادي گسترش يافت. تحليل‌گران جديد در مواجهه با اثرات جانبي تقريبا بدون هيچ گونه درنگي به سوال در رابطه با هزينه‌هاي مبادلاتي  مي‌پردازند؛ مثلا جي‌اي ميد در اوايل دهه 1950 از ارائه يارانه به باغ‌هاي سيب جهت تصحيح اثرات جانبي مثبتي كه اين باغ‌ها براي زنبوردارها فراهم مي‌آورند، طرفداري مي‌كرد. با اين وجود استيون چنگ (1973) تحت تاثير كوش مطالعه موردي را درباره ارتباط ميان باغ سيب و زنبور عسل انجام داد. در دنياي واقعي زنبوردارها و صاحبان باغ‌هاي سيب براي حل مشكل خود منتظر دولت نمي‌مانند. آنها مي‌توانند براي بررسي مسائل مربوط به اثرات جانبي به مذاكره درباره قراردادهاي جزئي و مفصل بپردازند و همين كار را نيز انجام مي‌دهند.
روش كوش احتمالا دليل عمده‌اي است كه اقتصاددان‌ها بنا به آن به قوانين ضد استعمال دخانيات شك دارند. در حالي كه هزينه مذاكره مستقيم ميان افراد سيگاري و غيرسيگاري زياد است، صاحبان رستوران‌ها، كافه‌ها و محل‌هاي كار مي‌توانند علايق و منافع متضاد آنها را با هزينه‌اي‌ اندك متعادل نمايند. در صورتي كه ميل به پرداخت افراد غيرسيگاري براي اجتناب از دود توتون بيشتر از ميل به پرداخت افراد سيگاري براي استعمال آن باشد، رستوران‌ها اجازه اين كار را نخواهند داد و مبلغ اضافه‌اي را بابت استفاده از فضايي كه كشيدن سيگار در آن آزاد باشد، مطالبه خواهند كرد. منطق كوشي حاكي از آن است كه اگر بازارهاي فاقد نظارت نتوانند دنيايي عاري از سيگار به وجود آورند، ارزش كشيدن سيگار براي افراد سيگاري بيشتر از ارزشي است كه غيرسيگاري‌ها براي قرار نگرفتن در معرض دود آن قائلند.

دنیای اقتصاد